فیزیک
امروزه فیزیکدانها سامانههای بسیاری را بررسی میکنند: از ساختارهای بسیار بزرگ مانند کهکشانها گرفته تا ذرات بینهایت ریز و حتی سیستمهای اقتصادی، زیستی،محیطی و مانند آنها.
یکی از دانشمندان بزرگ فیزیک گفته:
| « | زندگی یک بازی پیچیده است که خدا آن را ترتیب داده و ما مهره های این بازی هستیم. این بازی پایانی دارد که فقط خدا از آن آگاه است ولی قوانینی نیز دارد که برای ما معلوم نیست و هدف و وظیفهٔ ما در این بازی شناخت همین قوانین است. کسی که بتواند بهتر و بیشتر از سایر مهره ها این قوانین را بشناسد، جلوتر است؛ و این قوانین فیزیک نام دارد. |
شیمی
شیمی
شیمی (به پارسی سَره: کیمیا) مطالعهٔ ساختار، خواص، ترکیبات، و تغییر شکل مواد است. این علم مربوط میشود به عناصر شیمیایی و ترکیبات شیمیایی که شامل اتمها، مولکولها، و برهمکنش میان آنهاست.
تاریخچه
واژه شیمی خود داستان درازی دارد. ریشه این نام در واژه کیمیا است. خاستگاه واژه کیمیا از زبان
پارسی باستان است. این واژه و داستان دانش شگفت انگیز پشت آن به همراه دانشش به زبان عربی
نوشته شد و اروپاییان با این واژه و دانش آن از راه مسلمانان آشنا شدند و این دانش را با نام
alchemy شناختند. آنگاه آن را در میان خود پروردند تا در سدههای نزدیک به ریخت فرانسه شیمی
به زبان ما بازگشت. دانش شیمی به دو گرایش شیمی محض و شیمی کاربردی تقسیم میشود
.علم شیمی از ابتدا تا کنون به ۵ دوران تقسیم میشود ۱.دوران رشد کارهای تجربی
۲.دوران رشد جنبههای تئوری شیمی ۳.دوران کیمیا گری ۴.دوران اصل اتش ۵.دوران شیمی مدرن
نگاه گذرا
تئوری اتمی پایه و اساس علم شیمی است. این تئوری بیان میدارد که تمام مواد از واحدهای
بسیار کوچکی به نام اتم تشکیل شدهاند. یکی از اصول و قوانینی که در مطرح شدن شیمی به
عنوان یک علم تأثیر بهسزایی داشته، اصل بقای جرم است. این قانون بیان میکند که در طول
انجام یک واکنش شیمیایی معمولی، مقدار ماده تغییر نمیکند. (امروزه فیزیک مدرن ثابت کرده که
در واقع این انرژی است که بدون تغییر میماند و همچنین انرژی و جرم با یکدیگر رابطه دارند.)
این مطلب به طور ساده به این معنی است که اگر دههزار اتم داشته باشیم و مقدار زیادی
واکنش شیمیایی انجام پذیرد، در پایان ما همچنان بطور دقیق دههزار اتم خواهیم داشت.
اگر انرژی از دست رفته یا بهدستآمده را مد نظر قرار دهیم، مقدار جرم نیز تغییر نمیکند.
شیمی کنش و واکنش میان اتمها را به تنهایی یا در بیشتر موارد بههمراه دیگر اتمها
و بهصورت یون یا مولکول (ترکیب) بررسی میکند.
این اتمها اغلب با اتمهای دیگر واکنشهایی را انجام میدهند. (برای نمونه زمانیکه
آتش چوب را میسوزاند واکنشی است بین اتمهای اکسیژن موجود در هوا که نور بر
روی مواد شیمیایی فیلم عکاسی ایجاد میکند شکل میگیرد.)
یکی از یافتههای بنیادین و جالب دانش شیمی این بودهاست که اتمها رویهمرفته
همیشه به نسبت برابر با یکدیگر ترکیب میشوند. سیلیس دارای ساختمانی است
که نسبت اتمهای سیلیسیوم به اکسیژن در آن یک به دو است. امروزه ثابت شدهاست
که استثناهایی در زمینهٔ قانون نسبتهای معین وجود دارد(مواد غیر استوکیومتری).
یکی دیگر از یافتههای کلیدی شیمی این بود که زمانی که یک واکنش شیمیایی
مشخص رخ میدهد، مقدار انرژی که بدست میآید یا از دست میرود همواره یکسان
است. این امر ما را به مفاهیم مهمی مانند تعادل ، ترمودینامیک میرساند.
شیمی فیزیک بر پایهٔ فیزیک پیشرفته (مدرن) بنا شدهاست. اصولاً میتوان تمام
سیستمهای شیمیایی را با استفاده از تئوری مکانیک کوانتوم شرح داد. این تئوری
از لحاظ ریاضی پیچیده بوده و عمیقاً شهودی است. به هر حال در عمل و بطور واقعی
تنها بررسی سیستمهای سادهٔ شیمیایی قابل بررسی با مفاهیم مکانیکی کوانتوم
امکانپذیر است و در اکثر مواقع باید از تقریب استفاده کرد(مانند تئوری کاری دانسیته).
بنابراین درک کامل مکانیک کوانتوم برای تمامی مباحث شیمی کاربرد ندارد؛
زیرا نتایج مهم این تئوری (بخصوص اربیتال اتمی) با استفاده از مفاهیم سادهتری قابل
درک و بهکارگیری هستند.
با اینکه در بسیاری موارد ممکن است مکانیک کوانتوم نادیده گرفته شود، اما
از مفهوم اساسی آن، یعنی کوانتومی کردن انرژی، نمیتوان صرف نظر کرد.
شیمیدانها برای بکارگیری کلیه روشهای طیف نمایی به آثار و نتایج کوانتوم وابستهاند.
علم فیزیک هم ممکن است مورد بی توجهی واقع شود، اما به هر حال برآیند نهایی آن
(مانند رزونانس مغناطیسی هستهای) پژوهیده و مطالعه میشود.
یکی دیگر از تئوریهای اصلی فیزیک مدرن که نباید نادیده گرفته شود نظریه نسبیت است.
این نظریه که از دیدگاه ریاضی پیچیدهاست، شرح کامل فیزیکی علم شیمی است.
مفاهیم نسبیتی تنها در برخی از محاسبات خیلی دقیق ساختمان هسته،
بهویژه در عناصر سنگینتر، کاربرد دارند و در عمل تقریباً با شیمی پیوند ندارند.
بخشهای اصلی دانش شیمی عبارتاند از:
- شیمی تجزیه، که به تعیین ترکیبات مواد و اجزای تشکیل دهنده آنها میپردازد.
- شیمی آلی، که به مطالعهٔ ترکیبات کربندار، غیر از ترکیباتی چون دو اکسید کربن
- (دی اکسید کربن) میپردازد.
- شیمی معدنی، که به اکثریت عناصری که در شیمی آلی روی آنها تاکید نشده
- و برخی خواص مولکولها میپردازد.
- شیمی فیزیک، که پایه و اساس کلیهٔ شاخههای دیگر را تشکیل میدهد، و
- شامل ویژگیهای فیزیکی مواد و ابزار تئوری بررسی آنهاست.
دیگر رشتههای مطالعاتی و شاخههای تخصصی که با شیمی پیوند دارند عبارتاند
از: علم مواد، مهندسی شیمی، شیمی بسپار، شیمی محیط زیست و داروسازی
تاریخ چه ی جغرافیا
تاریخچهٔ جغرافیا این اندیشه از آناکسیماندر(1231/32 – 1166/67 سال پیش از هجرت)، -که واپسین نویسندگان یونانی به بنیانگذار واقعی جغرافیا مطرحش نمودند-، از طریق پارهای از بازگوییهای جانشینان او به ما رسیدهاست. آناکسیماندر را به نوآوری شاخصها (ابزار ساده و کارآمد یونانی که اندازهگیری اولیه از عرض جغرافیایی را انجام داد) میشناسند. تالس و آناکسیماندر همچنین به پیشگویی گرفتها معروف اند. شالودهٔ جغرافیا را میتوان در فرهنگهای دیرینه، از قبیل چین باستان، سدههای میانه و دوران باستان ردیابی کرد. یونانیان نخستین بار جغرافیا را با هر دو سرفصل هنر و دانش یافتهبودند و این را با نقشهنگاری، فلسفه، ادبیات و ریاضیات به دست آوردهاند. بحثهای گرمی در بارهی این که نخستین بار کی داوی کرد که زمین گرد میباشد، هست؛ که به اعتبار یا مراجعه به پارمنیدس، فیثاغورث یا اناکساغورث میشود گفت هر کدامشان با بهرهگیری از توضیح گرفتها توانست ثابت کند که زمین گرد است. با این وجود، او همانند بسیاری از معاصرانش بازهم باور داشت که زمین یک لوح هموار است. یکی از نخستین برآوردهایی که شعاع زمین را تخمین میزند را اراتوستن به جا هشتهاست. نخستین سامانهی خیلی دقیق خطوط دستگاه مختصات جغرافیایی به هیپارکوس (ابرخس) منسوب است. او دستگاه مبنای شصتتایی را به کار بست که از ریاضیات بابلی برگرفته شدهبود. وی مدارها و نصف النهارها را به °360 ،و هر درجه به '60 تقسیمبندی کرد. او برای اندازهگیری طول جغرافیایی در محلهای مختلف روی زمین، پیشنهاد کرد از گرفتها برای تعیین اختلاف زمانی نسبی استفاده کنند. نقشهکشی گستردهی رومیان به خاطر کاوشهایشان در زمینهای جدید، بعدها سطح بالای اطلاعاتیای را برای بتلمیوس به منظور ساخت اطلسهای مو شکافانه گرد هم آورد. وی با استفاده از دستگاه شبکهای روی نقشههایش و اتخاذ طول 90/92 کیلومتر به ازای هر درجه، کار هیپارکوس را پیشبرد. جغرافیا در ایران باستان از بررسی و تحقیق ایرانیان قدیم در جغرافیا اطلاع زیادی در دست نداریم. دیرینترین سندی که در این باره موجود است قسمتهای بازمانده اوستا است که در پارهای از بخشهای آن اشارههایی به وضع یا نام برخی سرزمینها و دریاها و کوهها و رودها رفته و در فرگرد یکم کتاب وندیداد[۳] از شانزده کشور آفریدهٔ اهورامزدا سخن به میان آمدهاست، ولی چون قسمتهای علمی اوستا از میان رفتهاست در این باره بیش از این اطلاعی به دست نمیآید. پس از آن در سنگ نبشتهٔ بغستان (بیستون) به نام کشورهایی که داریوش میگوید بر آنها فرمانروایی داشتهام برمیخوریم و از همین قبیل اطلاعات مختصر و جزئی در برخی از نوشتههای یونانیان نیز مشاهده میشود. از روزگار ساسانیان نیز علاوه بر آنچه جستهگریخته در ضمن بعضی از کتب آن دوران آمده و به دست ما رسیده ‚ کتاب مستقل شهرستانهای ایرانشهر که در آن نام و شرح مختصر شهرهای ایران و برخی از روایات افسانهای دربارهٔ آنها آمده، در دست است و به فارسی نیز ترجمه شدهاست.[۴][۵] جغرافیا در تمدن اسلامی در خلال سدههای میانه، سرنگونی فرمانروایی روم به تغییر در روند تکامل جغرافیای از اروپا به جهان اسلام انجامید. جغرافیدانان مسلمان مانند شریف ادریسی نقشههای مبسوط جهان (از قبیل کتابالرجاری) را درست کردند، در حالی که جغرافیدانان دیگر مانند یاقوت حموی، ابوریحان بیرونی، ابن بطوطه و ابن خلدون حساب دقیقی از سفرهایشان و جغرافیای مناطقی که دیده بودند، دست و پا کردند. محمود کاشغری جغرافیدان ترک، نقشهٔ جهان را بر پایهی یک زبان کشید، و بعد از او پیری رئیس این کار را انجام داد(نقشهٔ پیری رئیس). افزون بر این، دانشمندان مسلمان کارهای پیش از رومیان و یونانیها را ترجمه و تفسیر نمودند،و بیت الحکمه را به این منظور در بغداد راه انداختند. ابو زید بلخی دانشمند ایرانی، در آغاز از نقشهبرداری زمینی در بغداد، مدرسهی بلخ را درون بلخ بنیان نهاد.[14] «سهراب» جغرافیدان مسلمان در میانههای سدهی چهارم خورشیدی، سرگرم کتابی بود دربارهٔ مختصات جغرافیایی، حاوی دستورعمل برای ساخت نقشهٔ مستطیلی جهان، با طرح نمایش تصویر استوانههای همفاصله. در اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهی پنجم خورشیدی، ابن سینا علل زمینشناختی کوهها را در کتاب شفا (405/6 خورشیدی) برانگاشت. ابوریحان بیرونی ابوریحان بیرونی (352-427 خورشیدی) نخستین بار طرح نمایش تصویرِ همسمتِ (سمت در برابر ارتفاع در دستگاه نجومی) دارای مسافت مساوی قطبی را از کره آسمان شرح داد. هنگامی که پای نقشهبرداری شهرها و اندازهگیری فواصل میانشان وسط میآمد، او به عنوان ماهرترین فرد شناختهشدهبود که در شهرهای بسیاری در خاور میانه و شبهقارهٔ هند این کار را انجام دادهبود. وی همچنین به هنگام اندازهگیری ارتفاع کوهها ، ژرفای درهها و پهنای افق فنون مشابه را گسترش بخشید، و موضوع جغرافیای انسانی و سکنهپذیری سیارهٔ زمین را مطرح نمود. وی مسکونی بودن تقریبا یک چهارم از سطح زمین برای بشر را برانگاشت؛ همچنین عرض جغرافیایی کاث (کاج، کاظ یا کات، از شهرهای دیرینهٔ در خوارزم) را با استفاده از بیشینهٔ بلندای خورشید محاسبهکرد، و معادلههای پیچیدهٔ زمینسنجشی را به منظور محاسبهٔ دقیق محیط زمین واگشود،که به اندازههای امروزین محیط زمین خیلی نزدیک بود. او شعاع زمین را 6339,9 کیلومتر برآورد که تنها 8/16 کیلومتر کمتر از مقدار کنونی 6356,7 کیلومتر میباشد. در مقایسه با پیشینیانی که محیط زمین را با نشانهروی همزمان خورشید از دو محل مختلف اندازهگرفتند، بیرونی روش تازهای را بر پا کرد که با استفادهٔ محاسبات مثلثاتی بر پایهٔ زاویهٔ میان یک دشت و بر فراز کوه بود -که اندازهگیریهای دقیقتری از محیط زمین را نتیجه داد- و انجام این کار را با یک شخص برای اندازهگیری از یک موقعیت انجامپذیر ساخت. او همچنین بررسیای از طرح نمایش تصویر نقشه، نقشهنگاری، منتشر کرد که شامل روشی برای نمایش نیمکره در صفحه بود. جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام ذیل جغرافیا میآورد: «لفظ جغرافی میرساند که این علم را عرب وضع نکرده اما چون جغرافی به تاریخ مربوط است و چون عربها به واسطهٔ مقتضیات شریعت اسلام پیش از ترجمهٔ جغرافی به زبان عربی کتابهایی در توصیف راهها و شهرها نگاشتهاند، لذا در اینجا از جغرافی اسلامی هم اسمی میبریم.»[۵] جغرافیا پس از اسلام عصر کاوش اروپا در سدههای نهم و دهم و یازدهم، جایی که یابندگان اروپایی همانند کریستف کلمب،مارکوپولو و جیمز کوک بسیاری از زمینهای جدید را یافتند و محاسبهکردند، اشتیاقی تازه برای ریزهکاریهای دقیق جغرافیایی، و شالودهٔ نظریههای خام در اروپا باززندهشد. مشکلی که با جغرافیدانان و کاوشگران روبهرو شد،پیدا کردن طول و عرض یک مکان جغرافیایی بود. اگرچه مشکل عرض جغرافیایی مدتها پیش حل شدهبود، ولی طول جغرافیایی همچنان باز مانده بود؛ توافق بر سر نصفالنهار صفردرجه تنها بخشی از مشکل بود. جان هریسون با نوآوری زمانسنج اچ4 در سال 1138/9 خورشیدی مشکل حل کرد، و بعدا در سال 1263در فراهمایی جهانی مریدین، نصفالنهار گرینویچ به عنوان نصف النهار صفر اتخاذ شد. [21] جغرافیا در سدههای دهم و یازدهم و دوازدهم خورشیدی به عنوان یک زمینهٔ دانشی جدا به رسمیت شناخته و بخشی از برنامهٔ درسی دانشگاههای اروپا بهویژه پاریس و برلین شد. گسترش بسیاری از جوامع اطلاعاتی جغرافیایی در سدههای دوازدهم و سیزدهم خورشیدی بر پایهٔ جامعهٔ اطلاعاتی جغرافیایی، [22] انجمن جغرافیایی پادشاهی (بریتانیا) در سال 1208/9 خورشیدی، [23] جامعه جغرافیایی روسیه در سال 1223/4 خورشیدی [24] جامعه جغرافیایی آمریکا در 1229/30 خورشیدی[25] و انجمن جغرافیای ملی(آمریکا) در سال 1266/67 خورشیدی، در سال 1199/200 خورشیدی نمایان شد. [26] اثرگذاری امانوئل کانت، الکساندر فون همبولت، کارل ریتر و پول ویدال دلا بلاش را میتوان نقطهٔعطف اصلی جغرافیا در انتقال از فلسفه به علم دانست. طی دو سدهٔ گذشته، پیشرفت در فناوری مانند رایانه، به گسترش علوم نقشهبرداری و راه و رسمی تازه انجامید، همانند مشاهدهٔ همراه مشارکت و زمینآمار که این شیوههای تازه در جغرافیای امروزی به کار رفتهاست. در غرب در طول سدههای سیزدهم و چهاردهم، نظم و انضباط جغرافیا دستخوش چهار مرحلهٔ اساسی شد: جبر محیط زیست، جغرافیای منطقهای، انقلاب کمّی و جغرافیای انتقادی. پیوند میانرشتهای نیرومند میان جغرافیا و علوم زمینشناسی و گیاهشناسی و همچنین دانش اقتصاد، جامعهشناسی و مردمنگاری نیز تا حد زیادی افزایش یافته، بهویژه به عنوان پیامد سامانهٔ دانش زمین که در پی درک جهان در یک دید کلینگر میباشد. جغرافیدانان سرشناس جغرافیدانان برجستهٔ اسلام و ایران تمامی تاریخها خورشیدی و اکثرشان تبدیلشده از هجری قمری و میلادی استند، جای یک سال اختلاف در تبدیلات هست؛ البته ما تاریخ دیرتر را حذف کردیم.
جغرافیا
جغرافیا
جُغرافیا، جُغرافی یا گیتاشِناسی در حقیقت مطالعهٔ روابط بین جوامع متشکل انسانی و محیط زندگی آنهاست. به بیانی دیگر جغرافیا دانشی است که درباره سطح زمین و پدیدههای طبیعی، آب و هوا، رستنیها، خاک، فراوردهها و مانند آن و پراکندگی آنها بر روی زمین و روابط آنها با انسان گفتگو میکند. هر یک از موارد مورد بررسی این دانش رشتهٔ ویژهای را پدید میآورد مانند زمینشناسی، هواشناسی، ستارهشناسی، مردمشناسی، زیستشناسی و جز اینها.
واژهٔ «جغرافیا» عربیشده «ژئوگرافیا» (به یونانی: γεωγραφία) است که معنی واژهبهواژهاش «گیتی نگاری» است.[نیازمند منبع] جغرافیا مطالعهٔ زمین و اراضی ، سیما، جمعیت و پدیدههایش است.
نخستین شخصی که از واژهٔ «جغرافیا» استفاده کرد،اراتوستن (سال ۸۹۷/۹۸ تا ۸۱۵/۱۶ پیش از هجرت) بود.
چهار سنت تاریخی در پژوهشهای جغرافیایی عبارت است از: واکاوی (تجزیه و تحلیل) مکانی پدیدههای طبیعی و انسانی (جغرافیا به عنوان بررسیای در بارهٔ پراکندگی)، مطالعات منطقهای (اماکن و مناطق)، مطالعهٔ انسان و رابطهٔ او با زمین، و پژوهش در [[علوم زمین] است. با این وجود، جغرافیای نوین نظم و انضباطی همهفراگیر است که در درجهٔ نخست به دنبال درک زمین و همهٔ پیچیدگیهای انسان و طبیعت بوده و تنها منحصر به چیزها و جایشان نیست، بلکه در مورد آن که چگونه تغییر کرده و خواهندکرد نیز میباشد.
جغرافیا به عنوان «پلی میان انسان و علوم فیزیکی» ،به دو شاخهٔ اصلی جغرافیای انسانی و «جغرافیای فیزیکی» تقسیم شدهاست.
پیشگفتار
جغرافیدانان به گونهای سنتی، عدهای نقشهنگار که به بررسی نام مکانها و تعدادشان میپردازند، به نظر میرسند. اگر چه بسیاری از جغرافیدانان در مکاننامی(ذکر نامهای نواحی) و نقشهنگاری آموزش دیدهاند ،ولیاین کار پیشهٔ اصلیشان نیست. جغرافیدانان به بررسی پراکندگی مکانی و زمانی پدیدهها، فرآیندها، ویژگیها و همچنین برهمکنش انسان و محیط زیست او به عنوان اثر فضا و مکانِ تحت تأثیر موضوعات مختلف از جمله اقتصاد، بهداشت، آب و هوا، گیاهان و جانوران، میپردازند؛ از این رو جغرافیا دانشی میانرشتهای و فرارشتهای است.
جغرافیا در یک چینش میتواند به طور گسترده به دو شعبهٔ اصلی تقسیم شود: جغرافیای انسانی و جغرافیای فیزیکی. اولی تا حد زیادی بر معماری و چگونگیایجاد فضا متمرکز است -که با انسان مشاهده و مدیریت میشود و نیز نفوذ او فضا و مکان به خاطر بهکارگیری و چنگاندازیاش به آن میفرساید. دومی به بررسی محیط زیست طبیعی و چگونگی به وجود آمدن و تداخل آبوهوا، پوشش گیاهی و چرخهٔ زیستی، خاک، آب، و زمینچهره میپردازد. به عنوان برآیندی از این دو زیرحوزه و با استفاده از روشهای متفاوت، حوزهٔ سومی پدید آمدهاست که جغرافیای زیستمحیطی نام دارد.
جغرافیای زیستمحیطی
جغرافیای زیستمحیطی شاخهای از جغرافیا است که به توصیف جنبههای فضایی از تعامل میان انسان و جهان طبیعی میپردازد و نیازمند درک درستی از جنبههای سنتی جغرافیای فیزیکی و انسانی، و نیز روشهایی که در آن جوامع انسانی محیط زیست را درک کنند، میباشد. جغرافیای زیستمحیطی در جایگاه پلی میان جغرافیای انسانی و فیزیکی، و در نتیجه همافزایی تخصص از این دو زیرحوزه است. علاوه بر این، همبستگی انسان با محیط زیست به عنوان یک پیامد جهانی شدن و دگرگونیهای فناوردی تغییر کرده، و رویکرد تازهای برای درک رابطهٔ پویا و تغییرات، مورد نیاز بودهاست. نمونههایی از زمینههای پژوهشی در جغرافیای زیستمحیطی عبارت است: از مدیریت بحران، مدیریت محیط زیست، توسعهٔ پایدار، و بومشناسی سیاسی.
دانش نقشهبرداری
علوم نقشهبرداری شاخهای از جغرافیا است که پس از انقلاب کمّی در جغرافیا در اواسط دههٔ 1330 خورشیدی پدید آمدهاست. علوم نقشهبرداری شامل بهرهگیری از روشهای سنتی فضایی مورد استفاده در نقشهنگاری و عارضهنگاری (توپوگرافی) و کاربردشان در رایانه میباشد. دانش نقشهبرداری با استفاده از روشهایی مانند سامانهٔ اطلاعات مکانی (سام) و دورکاوی(سنجش از دور) دارای حوزهٔ مشتکی گسترده با بسیاری از رشتههای دیگر است. علوم نقشهبرداری همچنین به باززیستی(تجدید حیات)برخی گروههای جغرافیایی انجامید، به ویژه در حین دههٔ 1330 خورشیدی و در شمال امریکا که در آن زمینه داشت افول میکرد. دانش نقشهبرداری محدودهٔ گستردهای از زمینههای درگیر با واکاوی فضایی، از قبیل نقشهنگاری، سامانهٔ اطلاعات مکانی (سام یا جیآیاس)، دورکاوی و سامانهٔ موقعیتیابی جهانی (جیپیاس) را در بر میگیرد.
جغرافیای منطقهای
جغرافیای منطقهای شاخهای از جغرافیا است که مناطقی با هر اندازه را در سراسر کرهٔ زمین بررسی میکند و خصوصیت توصیفی رایجی دارد. هدف اصلی فهمیدن یا معنی کردن یکتایی و یا ویژگی یک منطقهٔ خاص است که از طبیعت و عناصر انسانی شکل گرفتهاست. همچنین به تقسیم اراضی که شیوههای مناسب محدودسازی فضا به مناطق را پوشش میدهد نیز توجه میشود. جغرافیای منطقهای همچنین به عنوان رویکردی خاص برای دانشآموختن در رشتهٔ علوم جغرافیایی در نظر گرفته میشود(مانند جغرافیای انتقادی و یا کمّی)
زمینههای مرتبط
- برنامهریزی شهری، برنامهریزی منطقهای و آمایش سرزمین: استفاده از دانش جغرافیا به تعیین سرنوشت چگونگی گسترش یافتن یا نیافتن خشکی با معیارهای بخصوص، از قبیل ایمنی، زیبایی، فرصتهای اقتصادی، حفاظت از میراث طبیعی و یا مصنوعی و ... کمک میکند. برنامهریزی شهرها، شهرستانها و مناطق روستایی ممکن است به عنوان جغرافیای کاربردی دیده شود.
فنون و روشها
همان طور که روابط متقابل مکانی کلیدهای این علوم مختصر هستند، نقشهها نیز ابزاری کلیدی اند. نقشهنگاری سنتی با رویکردی تازهتر به واکاوی جغرافیایی، سامانههای اطلاعات مکانی (سام) مبتنی بر رایانه پیوستهاست. در مطالعهٔ ایشان،جغرافیدانان از چهار روش وابسته استفاده مینمایند:
- سامانمند: دانستههای جغرافیایی را در مقولههایی که میتواند به کاوش سراسری بپردازد، دستهبندی میکند.
- منطقهای: به بررسی رابطهٔ سامانمند میان رَستههای منطقهای خاص یا موقعیت مکان سیاره میپردازد.
- توصیفی: موقعیتی از سیما و جمعیت را به سادگی مشخص میکند.
- تحلیلی: میپرسد که چرا ما به دنبال سیما و ساکنان در یک منطقهٔ خاص جغرافیایی میگردیم.
نقشهنگاری
نقشهنگاری نمایش سطح زمین با استفاده از نمادهای انتزاعی است(نقشهسازی). اگرچه زیررشتههای دیگر جغرافیا برای ارایهٔ تجزیه و تحلیلهایشان به نقشهها تکیه میکنند، ولی ساخت واقعی نقشهها به اندازهٔ کافی مجرد هست که بتوانیم جداگانه در نظر بگیریمش . نقشهنگاری از گردهمایی پیشنویس فنون به صورت دانش واقعی سر برآوردهاست. نقشهکشان باید روانشناسیِ شناختی و کارپژوهی (ارگونومی) را بیاموزند تا بفهمند چه نمادهایی بیشترین اثر را در جابهجایی اطلاعات زمین دارا است، و روانشناسی رفتاری را بیاموزند تا کسانی را که از نقشههایشان استفاده میکنند را به اثرپذیری از اطلاعات وادارند. ایشان باید زمینسنجی و ریاضیات نسبتا پیشرفته را یاد بگیرند تا بدانند چگونه شکل زمین بر واپیچش(اعوجاج) نمادهای پیشدیدهٔ نقشهٔ هموار برای مشاهده تاثیر میگذارد. بیجنجال میتوان ادعا کرد که نقشهنگاری دانهای است که از کشتزار بزرگتر جغرافیا رُستهاست. بیشتر جغرافیدانان بیان خواهندکرد که شیفتگی دوران کودکی به نقشهها در حقیقت پیشگویی گرایش ایشان به این زمینه بودهاست.
سامانهٔ اطلاعات مکانی
سامانهٔ اطلاعات مکانی(جیآیاس یا سام) به جمعآوری اطلاعات پیرامون زمین، برای بازیابیِ خودکار توسط یک رایانه، با دقتی مناسب به منظور توختن(کسب) اطلاعات، رسیدگی میکند. افزون بر زیررشتههای دیگر جغرافیا، کارآزمودگان سام باید با علوم رایانه و سامانههای دادگانی (پایگاهدادهای) آشنا باشند. سامانهٔ اطلاعات مکانی انقلابی در زمینهٔ نقشهنگاری ایجاد کرد؛ هم اکنون تقریبا تمام نقشهسازی را با کمک گونهای از نرمافزار سام انجام میدهند. همچنین سامانهٔ اطلاعات مکانی دانش بهرهگیری از نرمافزار سام و فنون آن را برای نمایش، واکاوی و پیشبینی روابط مکانی هدایت میکند. در این زمینه ،«جیآیاس» به معنی «دانش اطلاعات جغرافیایی»[۲] میباشد.
دورکاوی (سنجش از دور)
دورکاوی یا سنجش از دور، دانش بهدستآوردن اطلاعات در مورد ویژگیهای زمین از طریق اندازهگیریهای از دور میباشد. دادههای دورکاویده در اشکال مختلف مانند تصاویر ماهوارهای، عکسهای هوایی و دادههای بهدستآمده از حسگرهای دستی، تولید میشود. جغرافیدانان به منظور: الف) عرضهٔ اطلاعات متنوع در نوعی از پیمانههای فاصلهای (محلی به جهانی)، ب) گردآوردن نگرشی اجمالی از ناحیهٔ مورد علاقه، پ)دسترسی به پایگاههای دوردست یا بیرون از دسترس، ت)فراهم ساختن اطلاعات طیفی نامریی طیف الکترومغناطیس ، و ث) آسان کردن بررسی چگونگی تغییر سیما و ناحیهها در درازای زمان، به طور فزاینده از دادههای دورکاویده برای بهدستآوردن اطلاعات در مورد سطح زمین، اقیانوسها و هواکره استفاده میکنند. دادههای دروکاویده ممکن است آزادانه، یا پیوسته با دیگر لایههای دادههای رقمی واکاوَند (مثلا در یک سامانهٔ اطلاعات مکانی) تحلیل شود.
روشهای کمّی جغرافیا
زمینآمار با واکاوی دادههای کمی به ویژه استفاده از روش آماری جهت یابش پدیدههای جغرافیایی، سر و کار دارد. زمینآمار همهجا و در زمینههای گوناگون استفاده شدهاست، از جمله: آبشناسی، زمینشناسی، اکتشاف نفت، واکاوی آبوهوا، برنامهریزی شهری، آمایش و همهگیرشناسی. پایهٔ ریاضی زمینآمار از تحلیل خوشهای، واکاوی تفکیک کنندهٔ خطی و آزمون آماری نافراسنجی (غیرپارامتری)، و موضوعات دیگر برگرفته شدهاست. کاربردهای زمینآمار به شدت در سامانههای اطلاعات مکانی استفاده میشود، به خصوص برای درونیابی نقاط نسنجیده. جغرافیدانان سهم بهسزایی در روشهای فنون کمّی نشان دادند.
روشهای کیفی جغرافیا
روشهای کیفی جغرافیایی یا قومنگاشتی؛ روشهای پژوهش، را بشرجغرافیدانان استفاده میکنند. در جغرافیای فرهنگی، به کارگیری فنون پژوهش کیفی، سنتی است که نیز در مردمشناسی و جامعهشناسی اَزَش استفاده میکنند. مشاهدهی همراه با مشارکت و مصاحبههای عمقی و موشکافانه، دادههای کیفی را برای بشرجغرافیدانان فراهم میکند.
3 گناه کار خوش عاقبت
سه گنه کار خوش عاقبت (داستان زیبای سوره توبه)
علاوه بر آن که در سفر تَبوک، گروهی از منافقین مدینه، و بهانه جویان اَعراب با رسول خدا (ص) همراهی نکردند و در مدینه ماندند سه نفر از مردان با ایمان هم بی هیچ شک و نفاقی و با نداشتن هیچ عذر و بهانه ای توفیق همراهی با رسول خدا را نداشتند و در مدینه ماندند: « کَعب بن مالک»، « مرارة بن ربیع» و « هلال بن امیه واقفی» که از نیکان صحابه رسول خدا بودند اما از همراهی با وی کناره گرفتند و در جنگ تبوک همراه مسلمانان بیرون نرفتند بلکه به انتظار بازگشت رسول خدا در مدینه ماندند، و کاری مانند کار منافقان مدینه و اعراب اطراف مدینه مرتکب شدند (همان کسانی که جان خود را از رسول خدا دریغ داشتند، و آسودگی را بر رنج و مشقت جهاد ترجیح دادند و از پیشامدهای جنگ به هراس افتادند. همانان که خدای متعال در آیه¬های سورۀ توبه آن¬ها را نکوهش می کند و به سختی مورد ملامت و سرزنش قرار می¬دهد پیامبرش را می فرماید که: اگر مردند بر آن¬ها نماز نگزارد و بر گورهاشان نایستد و پس از این هم همراهی آنان را قبول نکند)
خدا خوش نداشت که از این سه نفر مؤمن با إخلاص، کاری کم یا بیش شبیه کار منافقان سر زند و در پایان کار هم به صریح قرآن مجید توبۀ آنان را پذیرفت. یکی از این سه نفر «کعب بن مالک» شاعر رسول خدا است و او خود داستان تخلف از رسول خدا و مشکلاتی که د راین راه پیش آمد و تأدیبی که رسول خدا فرمود و سرانجام قبول توبه را مطابق آنچه مورخان و محدثان اسلامی از جمله:این اسحاق در سیره و بخاری و مسلم در دو کتاب خودشان روایت کرده¬اند، چنین شرح می دهد و می گوید: « در هیچ یک از جنگ های رسول اکرم جز در جنگ « تبوک» کناره گیری نکردم، چرا، در جنگ بدر هم همراه نبودم اما رسول خدا أحدی را در تخلف از بدر مورد ملامت قرار نداد زیرا که او فقط به قصد کاروان تجارت قریش بیرون رفته بود و خدای متعال را مسلمانان و مشرکان را بدون پیش بینی آنان در مقابل هم قرار داد.» من در شب عقبه هنگامی که پیمان اسلام می بستیم، در حضور رسول خدا بودم و هر چند آوازه و شهرت جنگ بدر در میان مردم بیشتر است ,لیکن من دوست ندارم که به جای شرکت در بیعت عقبه در جنگ بدر شرکت می کردم. داستان من در جنگ تبوک این بود که من هرگز نیرومندتر و توانگر تر از روز تبوک که همراه رسول خدا نرفتم – نبودم. به خدا سوگند هرگز پیش از آن روز نشده بود که من دو شترسواری داشته باشم، اما آن روز دو شتر آمادۀ سواری داشتم. رسول خدا هیچ گاه رهسپار جنگی نمی¬شد، مگر آن که به عنوان دیگری مقصد خود را نهفته می¬داشت تا آن که این غزوه پیش آمد و چون رسول خدا(ص) در گرمای شدید تابستان حرکت می کرد و راهی دور و بیابانی هولناک در پیش داشت و با دشمنی انبوه روبه¬رو می¬شد مقصد خود را آشکار برای مسلمانان بیان داشت تا چنان که باید آمادۀ جنگ شوند
مسلمانانی که همراه رسول خدا رفته بودند بسیار بودند و دفتری هم که نام آنان را ثبت کند در کار نبود و هر مردی می خواست کناره¬گیری کند گمان می داشت که تا وحی خدا دربارۀ او نازل نشود امر او بر رسول خدا پوشیده خواهد ماند. رسول خدا (ص) هنگامی رهسپار تبوک می شد که میوه¬ها و سایه¬ها دل پذیر بود. شخص رسول خدا ومسلمانان با توفیق خود را آمادۀ حرکت ساختند. من هم بامداد از خانه بیرون آمدم تا خود را آمادۀ سفر کنم اما بی آن که کاری انجام دهم به خانه بازگشتم و با خود می گفتم هنوز می توانم همراهی کنم, اما توفیق پیدا نمی کردم تا مردم سفری شدند, و پیغمبر و همراهانش روبه راه نهادند و هنوز من هیچ گونه آمادگی برای حرکت و همراهی نداشتم .با خود گفتم: یکی دو روز بعد آماده می شوم و خود را می رسانم.
با مدادی پس از حرکت رسول خدا از خانه بیرون آمدم تا خود را مجهز کنم اما کاری نکرده به خانه بازگشتم. بامداد فردا به همان قصد از خانه بیرون آمدم باز کاری نکرده به خانه بازگشتم. وضع من این بود تا لشگریان اسلامی با شتاب پیش رفتند، و هرچند می¬خواستم به هر وضعی شده حرکت کنم و خود را به آنان برسانم- و کاش رفته بودم- اما توفیق نیافتم. پس از رفتن رسول خدا(ص) هر گاه از خانه بیرون می رفتم و در میان مردم می گشتم، از این که جز منافقی بدنام، یا ناتوانی معذور، کسی را نمی¬دیدم افسرده خاطر می¬شدم.
رسول خدا (ص) تا تبوک نامی از من نبرده بود، اما هنگامی که در تبوک در میان اصحاب نشسته بود پرسیده بود کعب چه کرد؟ مردی از « بنی سلمه » پاسخ داده بود: ای رسول خدا، جامه¬های فاخر و کبر فروشی او را در مدینه نگه داشته است.« مُعاذ بن جبل» گفته بود: چه بد گفتی، به خدا سوگند ای رسول خدا ما از کعب جز خوبی ندیده¬ایم و رسول خدا دیگر سخن نگفته بود. چون خبر را یافتم که رسول خدا (ص) به مدینه باز می گردد، اندوه من تازه شد. در فکر بهانه جویی و دروغ گفتن بر آمدم. با خود گفتم که با خشم رسول خدا چه خواهم کرد؟ و از هر خردمندی که در خاندانم بود کمک می خواستم. پس چون گفتند که ورود رسول خدا نزدیک شده، اندیشۀ باطل از من دور شد و دانستم که هرگز با دروغ پردازی از خشم او رهایی نخواهم داشت، و تصمیم گرفتم که نزد وی راست بگویم. رسول خدا (ص) از راه رسید، و به عادت معمول خویش ابتدا به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند، و سپس برای ملاقات با مردم نشست، و چون این کار به انجام رسید، بازماندگان از جهاد که هشتاد و چند نفر بودند، شرفیاب می شدند، و نزد آن حضرت به عذر خواهی و قسم خوردن می پرداختند. رسول خدا هم اظهارات آنان را می پذیرفت و با آنان بیعت می کرد و بر ایشان از خدا مغفرت می خواست، و باطنشان را به خدا وامی گذاشت.
من هم شرفیاب شدم. چون سلام کردم تبسّمی کرد که نشانی از خشم داشت. سپس گفت: پیش بیا. جلو رفتم و در پیش روی او نشستم آن گاه به من گفت: چرا عقب ماندی؟ مگر شتر سواری خود را نخریده بودی؟ گفتم: چرا، به خدا سوگند ای رسول خدا اگر نزد شخص دیگری از مردم دنیا نشسته بودم تصوّر می کردم که با معذرت خواهی از خشم وی در امان خواهم ماند، اما اکنون به خدا سوگند یقین دارم که اگر امروز با سخنی دروغ، تورا از خود خشنود سازم، به زودی خدا تورا از راه وحی بر من به خشم خواهد آورد. اما اگر راست بگویم و از آن در خشم شوی امیدوارم در نتیجه آن راستی خدا از من بگذرد. نه به خدا سوگند عذری نداشتم، به خدا سوگند هرگز نیرومندتر و توانگرتر از روزی که با تو همراهی نکردم، نبوده ام .رسول خدا گفت: راست گفتی، برخیز تا خدا درباره ات چه فرماید. برخاستم و می رفتم که مردانی از «بَنی سَلِمَه»نیز برخاستند و به دنبال من آمدندو گفتند: به خدا سوگند پیش از این از تو گناهی ندیده ایم اما امروز تو را درمانده یافتیم
چرا تو هم مانند دیگران نزد رسول خدا عذر نیاوردی تا برای توهم استغفار کند و گناه تو هم آمرزیده شود؟به خدا سوگند به قدری اصرار ورزیدند که خواستم برگردم و خود را در آنچه گفته بودم، نزد رسول خدا تکذیب کنم. اما از آنان پرسیدم که آیا شخص دیگری نیز مانند من گرفتار شده است؟ گفتند: آری. دو مرد دیگر هم مانند تو اعتراف کردند و همان پاسخی را که رسول خدا به تو گفت شنیدند. گفتم: آن دو مرد کیستند؟ گفتند:«مُرارة بن رَبیع امری» و«هِلال بن أُمَیَّۀ واقفی». بدین ترتیب دو مرد شایسته از اهل بدر را نام بردند که شایستگی پیروی داشتند، و با شنیدن نام آن دو از تردید بیرون آمدم. رسول خدا(ص) از میان همه کسانی که همراه او نرفته بودند تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر بازداشت کرد، و ناچار از مردم کناره گرفتیم و آنها هم از ما رمیدند و کار ما به آنجا کشید که من حتی خودم را هم نمی شناختم و زمین در نظرم بیگانه و جز آن زمینی بود که می شناختم، و پنجاه شب و روز وضع ما به این ترتیب برگزار شد. مُرارَه و هِلال بیچاره خانه نشین شدند و کار آن دو نفر گریه بود. لیکن من که از آن دو جوانتر و شکیباتر بودم از خانه بیرون می رفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر می شدم و در بازار ها رفت و آمد می کردم، اما هیچ کس با من سخن نمی گفت.
هنگامی که رسول خدا (ص) بعد از نماز می نشست نزد وی می رفتم و سلام می کردم و با خود می گفتم: آیا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد، یا نه! سپس نزدیک او به نماز می ایستادم و زیر چشمی به او می نگریستم. هر گاه سرگرم نماز خود بودم به من می نگریست اما چون به او متوجه می شدم از من روی گردان می شد. چون از بی مهری مردم به ستوه آمدم، به راه افتادم و از دیوار باغ پسر عموی خود «اَبو قَتاده» که او را بیش از هم کس دوست می داشتم بالا رفتم و بر او سلام کردم، اما به خدا سوگند که جواب سلام مرا نداد. گفتم: ای «ابو قتاده» تو را به خدا سوگند، می دانی که من خدا و رسولش را دوست می دارم؟ جوابی نداد. دیگر بار او را سوگند دادم باز خاموش ماند، سومین بار که سخن خود را تکرار کردم و او را سوگند دادم گفت: خدا و رسولش بهتر می دانند. پس اشک من فرو ریخت و از همان راهی که آمده بودم باز گشتم وسپس روانه بازار شدم.
در بازار مدینه راه می رفتم که ناگاه یکی از « نََبَطیان » شام که برای فروش خواروبار به مدینه آمده بود از من سراغ می گرفت و می¬گفت: « کعب بن مالک » را که به من نشان می دهد؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد، و نوشته ای از پادشاه «غسّانی» (جبلة بن أیهم، یا حارث بن ابی شمر غسانی) به من داد که در آن نوشته بود:« اما بعد، خبر یافته ام که سرورت بر تو جفا کرده است. با آن که تحمل خواری و زبونی را خدا بر تو واجب نکرده است، نزد ما بیا تا با تو همراهی کنیم». چون نامه را خواندم گفتم: این هم جزء گرفتاری است، راستی کار من بجای کشیده است که مردی مشرک در من طمع ورزد. آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در تنور افکندم.
چهل روز از گرفتاری ما گذشته بود که ناگاه، «خُزَیمَة بن ثابت» فرستادۀ رسول خدا (ص) نزد من آمد و گفت: رسول خدا (ص) می فرماید: که از همسرت کناره¬گیری کنید. گفتم: طلاقش دهم؟ وگرنه باید چه کنم؟ گفت: نه، بلکه از او کناره گیری کن و نزدیکش مرو رسول خدا نزد هِلال و مُراره کس فرستاد تا از زنان خود کناره گیری کنند. پس به همسرم گفتم: پیش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تکلیف مارا روشن سازد. زن «هلال بن اُمیه» (خَوله دختر عاصم) نزد رسول خدا رفت و گفت: ای رسول خدا، « هلال بن امیه» پیری از کار افتاده است، و خدمت گذاری ندارد، اجازه می دهی اورا خدمت کنم؟ فرمود: عیبی ندارد، اما به تو نزدیک نشود. زن هلال گفت: به خدا سوگند که اورا به من رغبتی نیست، و از روزی که این پیشامد شده است تا امروز کار او گریه است و چشم او در خطر است.
یکی از بستگانم به من گفت: اکنون که رسول خدا (ص) زن هلال را اجازه دادتا نزد شوهرش بماند و او را خدمت کند، کاش تو هم برای زنت اجازه می گرفتی. گفتم: به خدا سوگند در این موضوع از رسول خدا چیزی نمی خواهم، چه من مرد جوانی هستم و نمی دانم که هر گاه با وی صحبت کنم به من چه پاسخ خواهد داد. ده روز دیگر هم بدین وضع سپری شد،و مدتی که مردم به فرمان رسول خدا (ص) با ما سخن نمی گفتند به پنجاه روز رسید. بامداد شب پنجاهم بود که روی بام یکی از اطاق های خانۀ خود نماز صبح را خواندم و در حالی که از جان خود به تنگ آمده بودم، و زمین فراخ پهناور به من تنگ آمده بود (چنان که خدای متعال در قرآن مجید یادآور شده است )، ناگهان آواز فریاد کننده ای از بالای کوه «سَلع» به گوشم رسید که با صدای بلند فریاد می کرد:ای«کَعب بن مالک» مژده باد تورا. پس به سجده افتادم و دانستم گشایشی پیش آمده است.رسول خدا (ص) بعد از نماز صبح، قول توبه ما را نزد پروردگار اعلام کرده بود، و مردم برا ی بشارت دادن به ما به راه افتاده بودند.
کسانی برای مژده رساندن نزد هلال و مراره رفتند، و اسب سواری (زُبَیر بن عَوّام) هم برای بشارت دادن به من بتاخت می آمد. در این میان مردی از قبیلۀ «أسلَم»(حمزة بن عَمرو أسلمی) بر کوه سلع بالا رفت و فریاد کرد: و صدای او تندروتر از اسب بود و زودتر رسید، و بدین جهت هنگامی که خودش برای بشارت دادن نزد من آمد، دو جامۀ خود را از تن بیرون آوردم و به مژدگانی بر تن او پوشاندم، با آنکه به خدا سوگند در آن روز، جز همان دو جامه لباسی نداشتم و دو جامۀ دیگر عاریه گرفتم و پوشیدم. آنگاه نزد رسول خدا رهسپار شدم. در بین راه مردم دسته دسته، به من می رسیدند و به عنوان تهنیت می گفتند: مبارک باد تو را که خدا توبه ات را پذیرفت. وارد مسجد شدم و دیدم که رسول خدا (ص) در میان مردم نشسته است
حضرت ادریس
حضرت ادريس عليه السلام
يكي از پيامبران كه نامش در قرآن دوبار آمده(1) و در آيه 56 سوره مريم به عنوان پيامبر صديق ياد شده، حضرت ادريس است كه در اينجا نظر شما را به پاره اي از ويژگيهاي او جلب مي كنيم: ادريس كه نام اصليش «اُخنوخ» است در نزديك كوفه در مكان فعلي مسجد سهله مي زيست. او خياط بود و مدت سيصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم عليه السلام مي رسد. سي صحيفه از كتابهاي آسماني بر او نازل گرديد. تا قبل از ايشان مردم براي پوشش بدن خود از پوست حيوانات استفاده مي كردند، او نخستين كسي بود كه خياطي كرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدريج از لباسهاي دوخته شده استفاده مي كردند. او بلند قامت و تنومند و نخستين انساني بود كه با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت و آنها را تدريس مي كرد. كتابهاي آسماني را به مردم مي آموخت و آنها را از اندرزهاي خود بهره مند مي ساخت، از اين رو نام او را ادريس (كه از واژه درس گرفته شده) نهادند. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندي در بهشت به او عنايت فرمود و او را از مواهب بهشتي بهره مند ساخت. ادريس بسيار درباره عظمت خلقت مي انديشيد و با خود مي گفت:«اين آسمانها، زمين، خلايق عظيم، خورشيد، ماه، ستارگان، ابر، باران و ساير پديده ها داراي پروردگاري است كه آنها را تدبير نموده و سامان مي بخشد، بنابراين او را آن گونه كه سزاوار پرستش است، پرستش كن.» (2)
هشدار حضرت ادريس نسبت به مرگ
اي انسان! گويي مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پيشانيت سرازير گشته، لبهايت جمع شده، زبانت از حركت ايستاده، آب دهانت خشك گشته، سياهي چشمت به سفيدي دگرگون شده، دهانت كف كرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختيها و تلخي هاي مرگ دست به گريبان شده اي. سپس روحت از كالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبويي شده اي و مايه عبرت ديگران گشته اي. بنابراين هم اكنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقيقت آن عبرت بگير، كه خواه ناخواه به سراغت مي آيد و هر عمري گرچه طولاني باشد به زودي به دست فنا سپرده مي شود. اي انسان! بدان كه مرگ با آن همه دشواري، نسبت به امور بعد از آن كه حوادث هولناك و پر وحشت قيامت مي باشد آسان تر است، متوجه باش كه ايستادن در دادگاه عدل الهي براي حسابرسي و جزاي اعمال آنقدر سخت و طاقت فرسا است كه نيرومندترين نيرومندان نيز از شنيدن احوال آن ناتوانند. (3)
فرازهايي از اندرزهاي ادريس عليه السلام
اي انسانها! بدانيد و باور كنيد كه تقوا و پرهيزكاري، حكمت بزرگ و نعمت عظيم، و عامل كشاننده به نيكي و سعادت و كليد درهاي خير و فهم و عقل است، زيرا خداوند هنگامي كه بنده اي را دوست بدارد، عقل را به او مي بخشد. بسياري از اوقاتِ خود را به راز و نياز و دعا با خدا بپردازيد و در خدا پرستي و در راه خدا تعاون و همكاري نماييد، كه اگر خداوند همدلي و همكاري شما را بنگرد، خواسته هايتان را برمي آورد و شما را به آرزوهايتان مي رساند و از عطاياي فراوان و فنا ناپذيرش بهره مند مي سازد. هنگامي كه روزه گرفتيد، نفوس خود را از هر گونه ناپاكيها پاك كنيد و با قلبهاي صاف و خالص و بي شائبه براي خدا روزه بگيريد، زيرا خداوند به زودي دلهاي ناخالص و تيره را قفل مي كند. همراه روزه گرفتن و خودداري از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نيز از گناهان كنترل كنيد. هنگامي كه به سجده افتاديد و سينه خود را در سجده بر زمين نهاديد، هر گونه افكار دنيا و انحرافات و نيرنگ و فكر خوردن غذاي حرام و دشمني و كينه را از خود دور سازيد و از همه ناصافي ها خود را برهانيد. خداوند متعال، پيامبران و اوليائش را به تأييد روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همين موهبت بر اسرار و نهانيها آگاه شدند و از فيض حكمت بهره مند گشتند، از گمراهيها رهيده و به هدايتها پيوستند، به طوري كه عظمت خداوند آن چنان در دلهايشان آشيانه گرفت كه دريافتند او وجود مطلق است و بر همه چيز احاطه دارد و هرگز نمي توان به كُنه ذاتش معرفت يافت. (4)
هدايت هزار نفر
ادريس همچنان با بيانات شيوا و اندرزهاي دلپذير و هشدارهاي كوبنده، قوم خود را به سوي خدا دعوت مي كرد. در اين مسير با طايفه اي از قوم خود ملاقات نمود كه همه بت پرست و در انواع انحرافها و گمراهيها گرفتار بودند. ادريس به اندرز و نصيحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوي خدا دعوت كرد. آنها يكي پس از ديگري تحت تأثير قرار گرفته و به او پيوستند. نخست تعداد هدايت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسيد. به همين ترتيب يكي پس از ديگري هدايت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسيدند. ادريس از ميان آنها صد نفر از برترين ها را برگزيد، و از ميان صد نفر، هفتاد نفر، و از ميان هفتاد نفر ده نفر، و از ميان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادريس با اين هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نياز با خدا پرداختند خداوند به ادريس وحي كرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها همچنان با ادريس به عبات الهي پرداختند تا زماني كه خداوند روح ادريس عليه السلام را به ملأ اعلي برد. (5)
مبارزه ادريس با طاغوت عصرش
ادريس تنها به عبادت و اندرز مردم اكتفا نمي كرد، بلكه به جامعه توجه داشت كه اگر ظلمي به كسي شود، از مظلوم دفاع كند و در برابر ظالم، ايستادگي نمايد. به عنوان نمونه به داستان زير توجه نماييد: در عصر او پادشاه ستمگري حكومت مي كرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سرباز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبّار، به عنوان «رافَضي» (يعني ترك كننده اطاعت شاه) خواندند. روزي شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعي بسيار خرّم و شادابي رسيد، پرسيد: «اين زمين به چه كسي تعلق دارد؟» اطرافيان گفتند: «به يكي از پيروان ادريس». شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاج تر از تو مي باشم و به هيچ عنوان از آن دست نمي كشم. شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاي ادريس، مردم را بر ضد شاه، پرجرئت و قوي دل كرده است. همسر شاه كه يك زن ستمگر و بي رحم بود گفت: «من تدبيري مي كنم كه هم تو صاحب آن زمين شوي و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.» شاه گفت: «آن تدبير چيست؟» زن كه حزبي بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بي دين تشكيل داده بود به شاه گفت: «من جمعي از حزب «ازارقه» را مي فرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه ي آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مي شود، تو نيز او را مي كشي و آن سرزمين خرّم را تصرّف مي كني.» شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ي ادريس، زمينهاي مزروعي او را تصرّف و غصب نمود. حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده ؛ آيين او را باطل دانست و او را به سوي حق دعوت نمود، سرانجام به او گفت: «اگر توبه نكني و از روش خود برنگردي، به زودي عذاب الهي تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.» همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه ي قتل ادريس را طرح كرده ام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مي شود.» آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولي ادريس توسّط مأموران مخفي خود، از جريان آگاه شد و از محلّ و مكان هميشگي خود به جاي ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند مدّتها گذشت تا اينكه عذاب قحطي، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايي رسيد كه زن شاه، شبها به گدايي مي پرداخت تا اينكه شبي سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاي قحطي نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقي مانده بودند به ادريس و خداي ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس عليه السلام پيروز شد. (6)
آروزي ادريس براي ادامه زندگي به خاطر شكرگزاري
فرشته اي از سوي خداوند نزد ادريس عليه السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولي اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداي را به جاي آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند به شكرگزاري خداوند بپردازد. فرشته از او پرسيد: «چه آرزويي داري؟» ادريس گفت: «جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزاري خدا كنم، زيرا در اين مدّت دعا مي كردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولي اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.» فرشته بال خود را گشود و ادريس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اينك ادريس زنده است و به شكرگزاري خداوند اشتغال دارد. (7) مطابق بعضي از روايات، ادريس پس از مدّتي كه در آسمانها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد، چنانكه خاطرنشان مي شود.
قبض روح ادريس عليه السلام بين آسمان چهارم و پنجم
امام صادق عليه السلام فرمود: يكي از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيره اي انداخت. او سالها در آنجا در عذاب به سر مي برد تا وقتي كه ادريس به پيامبري رسيد. او خود را به ادريس رسانيد و عرض كرد: «اي پيامر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.» ادريس براي او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمانها صعود نمايد اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكّر كرد و گفت: «آيا حاجتي داري زيرا مي خواهم احسان تو را جبران كنم.» ادريس گفت: «آري، دوست دارم مرا به آسمان ببري، تا با عزرائيل ملاقات كنم با او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگي مرا تلخ كرده است.» آن فرشته، ادريس را بر روي بال خود گرفت و به سوي آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آنجا عزرائيل را ديد كه از روي تعجّب سرش را تكان مي دهد. ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: «چرا سرت را حركت مي دهي؟» عزرائيل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزي ممكن است با اينكه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوّم نيز همين مقدار فاصله. (و من اكنون در سايه ي عرش هستم و تا زمين فاصله فراواني دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولاني را مي پيمايد و تا بالاي آسمان چهارم مي آيد!!). آنگاه عزرائيل همانجا روح ادريس را قبض كرد. اين است سخن خداوند ( آيه ي 57 سوره ي مريم) كه مي فرمايد: «وَ رَفَعناهُ مَكاناً عَلِيّاً؛ و ما ادريس را به مقام بالايي ارتقا داديم.» (8) پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم فرمود: در شب معراج، مردي را در آسمان چهارم ديدم، از جبرئيل پرسيدم: «اين مرد كيست؟» جبرئيل گفت: «اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندي بالا آورده است.» به ادريس سلام كردم و براي او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمود. (9)
1- انبياء، 85 مريم، 56.
2- بحار، ج 11، ص 270-280، كامل ابن اثير، ج 1، ص 22.
3- سعد السعود سيدبن طاووس، ص 38.
4- اقتباس از بحار، ج 11، ص 2828-284.
5- همان مدرك، ص 271.
6- اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق، صص 76 و 77.
7- ارشاد القلوب ديلمي، ج 2، ص 326.
8- تفسير نورالثّقلين، ج 3، صص 350 و 349.
9- همان مدرك، ص 350.
حضرت هود
حضرت هود عليه السلام
ناسپاسي قوم عاد
قبيله عاد در سرزمين احقاف1 بين يمن و عمان، روزگاري متمادي در زندگي سرشار از خوشي و نعمت بسر مي بردند. خدا نعمتهاي فراوان و بركات زيادي به آنان عطا كرده بود، اين قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمين را زراعت و باغهايي ايجا كردند و كاخهايي محكم بنا نمودند. يكي از نعمتهايي كه اين قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهايي نيرومند و هيكل هايي تنومند و مقاوم بود. خدا به اين ملت نعمتهاي فراواني عطا كرده بود كه كمتر قومي از آن برخوردار بود، ولي اين مردم به مبدا آفرينش و بخشنده اين نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جاي سپاس و حق شناسي خداي يگانه، تنها به اين نتيجه رسيدند كه بتهايي را انتخاب و آنها را معبود خويش قرار دهند. آنها در پيشگاه اين خدايان تواضع مي كردند و صورتهاي خود را به خاك مي ساييدند. هر گاه به نعمتي دست مي يافتند، براي شكرگزاري نزد همين بتها مي شتافتند و به هنگام گرفتاري و بيماري از همين موجودات بي جان استمداد و كمك مي طلبيدند. ديري نپاييد كه سنگدلي و رذايل اخلاقي نيز بر تيرگي بت پرستي آنها افزوده گشت، نيرومند ، ضعيف را ذليل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا براي راهنمايي نيرومندان و حمايت از ضعيفان و زدودن تيرگي جهالت از روح مردم و پاكسازي نفوس و آگاهي قوم از حقايق جهان، اراده كرد پيغمبري از ميان آنان بر ايشان برانگيزد كه با زبان آنان سخن بگويد، با روش آنان برايشان حرف بزند، آنان را به سوي خداي يگانه راهنمايي نمايد و به آنان بفهماند كه عبادت بتها سفيهانه است و اين نيز نمونه اي از رحم و لطف الهي به بندگانش بود. هود كه از نظر شرافت خانوادگي و محاسن اخلاق و حلم و بردباري در ميان قوم خود ممتاز بود، براي رسالت از ميان اين قوم بت پرست برگزيده شد، تا امين رسالت و صاحب دعوت خدا باشد، شايد افكار گمراه آنان را به راه راست هدايت كند و فساد اخلاقي ايشان را بر طرف سازد. هودعليه السلام به وظيفه خود قيام كرد و براي رسالت خويش مهيا گشت و همانند ديگر صاحبان دعوت و شريعت، خود را به سلاح بلاغت، حلم و سعه صدر و پشتكار مسلح كرد. هود با عزمي كه كوهها را منهدم و حلمي كه جاهلين نادان را شكست مي داد، بپا خواست و قيام كرد و به مخالفت با بتهايشان پرداخت و عبادتشان را بي فايده و از روي جهل و ناداني دانست. هود عليه السلام به قوم خويش گفت: مردم! اين سنگ هايي كه تراشيده ايد و آنها را عبادت مي كنيد و به آن پناه مي بريد چيست؟ ضرر و نفع اين كار كدام است؟ اين بتها كه براي شما نفعي ندارند و فسادي را از شما بر طرف نمي سازند، اين كار شما علامت كوته فكري و ضعف شان و شخصيت و غفلت شما است. براي شما خدايي است يكتا و شايسته پرستش و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع و او همان كسي است كه شما را بوجود آورده و روزي داده است، اوست كه شما را آفريده و روزي شما را از اين جهان مي برد. اوست كه در روي زمين به شما قدرت داده، زراعت شما را مي روياند و به شما كالبدي نيرومند براي فعاليت روي زمين عطا كرده است و گوسفندان و حيوانات را به شما ارزاني داشته و از عزت و شوكت بر خوردارتان ساخته است. به اين خدا ايمان آوريد و هوشيار باشيد كه چشم از حق نپوشيد و با خداي يكتا، عناد و دشمني نورزيد كه در اين صورت ممكن است همان عذاب نوح متوجه شما گردد، هنوز از سرگذشت قوم نوح و عذابي كه متوجه آنان شد زمان زيادي نگذشته و شما آن را بخاطر داريد!
هودعليه السلام و اتهام ديوانگي!
هود عليه السلام به اميد اين كه گفتار او به اعماق روح و دل آنان راه يابد و ايمان آورند و سخنانش به قلبهاي آنان نفوذ كند و ايشان را به تفكر و تعقل وا دارد، آنان را پند و اندرز داد، ولي بر خلاف انتظار زماني كه هود با آنان سخن مي گفت غير از صورتهاي برافروخته و چشمهاي خيره چيز ديگري نديد. گويا قبلاً چنين سخناني را نشنيده اند و مطلبي غير منتظره بر آنها عرضه شده است كه با منطق آنها سازگار نيست. مخالفين هود در جواب گفتند: اين چه راهي است كه در پيش گرفته اي و خود را به آن آلوده ساخته اي؟ چگونه ممكن است كه ما خداي يكتا را بدون شريك پرستش كنيم؟ ما اين بتها را مي پرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند و در پيشگاه او شفيع ما شوند. هودعليه السلام آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت: خداي يكتا شريكي ندارد، عبادت او جوهر و خلاصه عبادتها است، حقيقت ايمان، عبادت اوست. اين خدا به شما نزديك است و شما نيازي به شفيع نداريد. او به شما از رگ گردنتان نزديكتر است و بدانيد اين بتها كه براي تقرب و وساطت پيش خدا پرستش مي كنيد، شما را از راه صحيح و تقرب به خداوند يكتا دور مي سازد. اين عبادت نه تنها موجب تقرب شما به خداي يكتا نيست، بلكه موجب دوري از خداوند و دليل بر ناداني و جهل شما است. قوم هود از او روي گردانده و گفتند: تو مرد جاهلي هستي و عقل خود را از دست داده اي كه عبادت ما را سفيهانه مي داني و روش پدران ما را عيب مي شماري. تو در ميان ما چه مزيتي داري؟ امتياز تو بر ديگران چيست؟ تو نيز مانند ما غذا مي خوري و آب مي آشامي، سنن و قوانين زندگي تو با ما يكي است. چه شد كه خدا تو را براي رسالت برگزيد و براي دعوت خود اختصاص داد. ما غير از دروغگويي درباره تو گمان ديگري نداريم. هود گفت: اي قوم! مرا به سفاهت متهم نكنيد، من روزگاري طولاني در بين شما زندگي كردم و شما عيبي بر من نگرفتيد، هيچگاه سوء رفتار و تندخويي از من نديده ايد. تعجبي ندارد كه خدا يك نفر را از ميان قومي براي رسالت انتخاب كند و او را پرچمدار دعوت خود نمايد، بلكه تعجب دراين است كه مردم بدون رسول و راهنما باشند و خداوند سرنوشت آنها را بدست هرج و مرج بسپارد و آنان را بدون قانون و آيين بگذارد! بدانيد كه من از گرايش شما به حق نااميد نيستم. از سوء رفتار و اهانتهاي شما دلتنگ نشده ام، فقط از شما انتظاردارم با عقل خود فكر كنيد و با بصيرت به حقايق بنگريد تا ببينيد، يگانگي خدا در تمام نظام آفرينش آشكار است: نظم فلك گردون، مخلوقات شگفت انگيز، گردش ستارگان و "در هر آفرينشي، علامتي براي اثبات يگانگي خدا مشهود است." و في كلّ شيء له آية تدل علي انّه واحد شما به چنين خدايي ايمان آوريد و از او طلب آمرزش كنيد تا بارش آسمان را هميشه براي شما جاري سازد و شما را ياري كند تا بر ثروتتان بيفزاييد و نيروي شما را افزايش دهد. پس بكوشيد تا مانند مجرمان از حق رو گردان نباشيد. سپس هود عليه السلام قوم را خطاب قرار داد و گفت: بدانيد كه پس از مرگ زنده مي شويد، هر كس كار نيكو انجام داده باشد، سود مي برد و هر كس به كار زشت پرداخته باشد به كيفر مي رسد. براي نجات خويش تدبيري كنيد و براي رستاخيز خود توشه اي بيندوزيد. من ماموريت خود را درباره شما به پايان رساندم و به وضوح رسالت خود را به شما اعلام كردم. قوم هود گفتند: بدون ترديد يكي از خدايان ما بر تو غضب كرده وعقل تو را مختل نموده و طرز تفكر تو را در هم ريخته است و به همين دليل هزيان مي گويي، به تصوراتي كه فقط در ذهن خودت وجود دارد زبان مي گشايي و خيالبافي مي كني و به بيان خرافات مي پردازي. قوم هود گفتند: آن استغفاري كه پس از آن باران مي آيد و به ثروت ما افزوده مي گردد و نيروي ما دو چندان مي شود چيست؟ و آنروز قيامتي كه گمان مي كني پس از پوسيدن استخوانهاي ما و متلاشي شدن كالبدمان برپا مي شود، چيست؟ افسوس كه وعده ها و پند و اندرزهاي تو بعيد و غير معقول است ! ما غير از زندگي دنيوي و طبيعي چيز ديگري نداريم. ما طبق قوانين طبيعت بوجود مي آييم، زندگي مي كنيم و مي ميريم و همه چيز در دست طبيعت است. بعلاوه آن عذابي كه ما را به آن تهديد مي كني و انتظار داري كه ما به آن گرفتار شويم چيست؟ ما گفتار تو را تصديق نمي كنيم، از عبادت خدايان خود باز نمي گرديم، اگر راست مي گويي آنچه ما را به آن تهديد مي كني بياور و آن عذاب كذايي را بر ما نازل كن. آنگاه كه هودعليه السلام لجاجت را از گفتارشان و اصرار به مخالفت را از اعمالشان دريافت، ايشان را خطاب كرد و گفت: من خداي خود را گواه مي گيرم كه وظيفه خود را انجام دادم و در ابلاغ رسالت خود كوتاهي نكردم. هيچگاه بر اثرترس، دست از كار خود بر نداشتم و در راه اين رسالت آسماني و جهاد مقدس نهايت سعي خود را به خرج دادم. من از جمعيت شما باكي ندارم، از غضب شما نمي ترسم، از اين به بعد عليه من هر طرح و نقشه اي داريد اجرا كنيد و هر آنچه در قدرت داريد بكار گيريد، توكل من به خدايي است كه پروردگار من و شما است. آن خدايي كه زندگي هر جنبده اي در يد قدرت اوست، و پروردگار من بر صراط مستقيم، و حكيم است.
عذاب قوم هود
هود عليه السلام به دعوت خود و قوم او به اعراض خود ادامه دادند. تا اينكه مخالفين هود در آسمان، ابر سياهي را ديدند كه آسمان نيلگون را تاريك ساخت، قوم چشمها را به ابر دوختند و براي ديدار آن شتافتند زيرا مدتي بود كه باران نباريده بود و گفتند: اين ابري كه در آسمان است بزودي براي ما باران مي آورد. سپس آماده بهره برداري از باران شدند و كشتزارهاي خود را مهياي آبياري نمودند. هود چون وضع قوم را چنين ديد، گفت: اين سياهي كه در آسمان مي نگريد، ابر رحمت نيست، بلكه باد عذاب است. اين همان عذابي است كه براي ارسال آن عجله مي كرديد. بادي است كه عذابي دردناك و كشنده به همراه دارد. چيزي نگذشت كه طوفاني هولناك شروع به وزيدن كرد و قوم ديدند كه حيوانات و اموال و ابزار آنان كه در بيابان بود، از زمين بلند و به مكانهاي دور دستي پرتاب مي شود. اين حادثه قوم را به وحشت انداخت و ترس و هراس آنان را فرا گرفت و با سرعت به خانه ها پناه بردند و درها را به روي خود بستند. اين قوم عذاب زده فكر مي كردند كه بدين وسيله مي توانند جان خود را حفظ كنند ولي اين عذاب، بلايي عمومي و همگاني بود. بادي كه مي وزيد، رملهاي بيابان را با خود مي آورد و تا هفت شب و هشت روز بطور متوالي وزش اين باد ادامه داشت! و سرانجام قوم مانند تنه نخل خشكيده به خاك هلاكت افتادند، نسل آنان ناپديد و آثارشان بكلي متلاشي و از صفحه تاريخ بر چيده شد. " فراموش نكنيد خداي تو هيچ قوم و اهل دياري را در صورتي كه مصلح و نيكوكار باشند به ظلم هلاك نمي كند". اما در اين طوفان عذاب، ياران و پيروان هود به وي پناه بردند و اطراف وي گرد آمدند. باد اطراف آنان مي چرخيد و رملها را پراكنده مي ساخت ولي آنان مطمئن و آسوده خاطر بودند، تا اينكه باد آرام شد و سرزمين آنان به وضع عادي بازگشت و هود و يارانش به حضرموت كوچ كردند و بقيه عمر را در اين سرزمين بسر بردند.
حضرت سلیمان
حضرت سليمان عليه السلام
حكمت سليمان
داودعليه السلام براريكه سلطنت بني اسرائيل تكيه زده و در اختلافات و درگيري آنها قضاوت و داوري مي كرد، امور سياست و اقتصاد قوم را به درايت و كفايت اداره مي كرد و هر روز بني اسرائيل نزد داود مي آمدند و سرگذشت زندگي و مشكلات خويش را بيان مي داشتند و نزاعهاي خود را تشريح و استدلال مي كردند و داود هم در تمام موارد با عدل و داد حكم مي نمود. در اين دوران سليمان كه يكي از فرزندان داود بود تنها يازده سال از عمرش مي گذشت. داود پيرمردي ضعيف و نحيف بود كه هر آن امكان وداع او با زندگي مي رفت و همواره فكر آينده مملكت و كشور او را نگران مي ساخت و در اين فكر بود كه چه كسي پس از وي مي تواند زمام امور و اداره كشور را به دست بگيرد. داود گرچه فرزندان بسياري داشت ولي سليمان كه كودكي خردسال بود، از جهت علم و حكمت برآنان برتري داشت آثار عقل و درايت از سيماي او هويدا و هوش و درايت او بر همه آشكار بود و امور مردم را با تيزبيني و عاقبت انديشي اداره مي كرد. عادت داودعليه السلام بر اين بود كه در مجلس قضاوت خويش، فرزند خود سليمان را حاضر مي ساخت، تا به قدرت قضاوت و استدلال خود بيفزايد، لذا سليمان هميشه در مجلس قضاوت پدر خويش حاضر بود، تا در پرتو افكار پدر، چراغي براي آينده خود بيفروزد و در آينده به هنگام برخورد با مشكلات و مسائل اداره مملكت از پرتو آن بهره گيرد. در يكي از مجالس كه داود پيغمبر بر كرسي قضاوت خود نشسته بود و سليمان نيز در كنار وي حضور داشت، دو نفر، براي طرح نزاع نزد داود عليه السلام آمدند، يكي از آن دو گفت: من زميني داشتم كه زمان برداشت محصول آن فرا رسيده و موقع چيدن آن نزديك شده بود، تماشاي آن موجب مسرت هر بيننده و تصور حاصلش موجب اميد و دلگرمي صاحبش بود، در همين موقع گوسفندان طرف نزاع من وارد اين كشتزار شده اند و كسي آنها را بيرون نرانده است و چوپاني از گوسفندان محافظت ننموده است، بلكه گوسفندان شبانه در اين كشتزار چريده اند و محصول مرا از بين برده و نابود كرده اند به حدي كه اثري از آن باقي نمانده است. مدعي شكايت خود را اقامه كرد و صاحب گوسفندان از خود دفاعي نداشت و محكوميت او محرز بود. لذا پرونده به مرحله صدور حكم رسيد و حكم صادره بايد در مورد او اجرا مي شد. داودعليه السلام گفت: گوسفندها از آن صاحب كشتزار است كه بايد در تقاص محصول از دست رفته خود بگيرد. اين غرامت به خاطر مسامحه كاري صاحب گوسفندها است كه آنها را شبانه و بدون چوپان، در ميان كشتزارها رها كرده است. در اين هنگام سليمان كه كودكي بيش نبود، اما از علم و حكمت خدادادي برخوردار شده بود و بر دقايق اين مرافعه آگاه بود مُهر سكوت ازلب برداشت و برهان خود را بر آنها عرضه داشت و گفت: حكمي متعادل تر و به عدل نزديك تر وجود دارد. اطرافيان داود عليه السلام از جرات اين كودك متعجب و سرا پا گوش شدند تا ببينند سليمان چه مي گويد. سليمان گفت: بايد گوسفندها را به صاحب كشتزار بدهند تا از شير و پشم و نتايج آنها بهره برداري كند و زمين را به صاحب گوسفندان بدهند تا به آبادي آن بپردازد، تا چون به صورت اول بازگشت، سپس زمين را بدهند و گوسفندها را باز گيرند و بدين طريق ضرر و غرامتي به هيچيك نخواهد رسيد و اين حكمت به عدالت نزديك تر و از جهت قضاوت صحيح تر و بهتر است. اين قضاوت، مطلعي شد بر نبوغ و استعداد سليمان تا در آينده به شايستگي، سلطنت و نبوت داود عليه السلام را ادامه دهد.
سليمان و برادر رياست طلب
پس از چهل سال سلطنت و نبوت، داود عليه السلام فرزند خود سليمان را آماده ساخت تا پس از وي حكومت مردم را در دست گيرد. سليمان در آن زمان نوجواني بود كه هنوز سرد و گرم دنيا را نچشيده بود، ولي قدرت و درايت سلطنت و رهبري مردم را به خوبي دارا بود، از طرفي آبيشالوم(آبسالوم) برادر بزرگتر سليمان كه از مادر ديگري بود، با ولايتعهدي سليمان موافق نبود و در صدد ايجاد اختلاف و شورش در بين مردم بر آمد. آبيشالوم ساليان متمادي نسبت به بني اسرائيل لطف و مهرباني داشت، بين آنان قضاوت مي كرد، امورشان را اصلاح و آنان را اطراف خويش جمع مي كرد و همواره در فكر آينده اي بود كه براي خود تصور كرده بود. كار آبيشالوم در دستگاه داود بالا گرفت، به حدي كه وي بر در منزل داود مي ايستاد تا حوايج حاجتمندان را برآورد. او شخصاً در اين كار دخالت مي كرد، تا بر تمام بني اسرائيل منت و نفوذي داشته باشد و از حمايت آنها برخوردار باشد. آنگاه كه آبيشالوم موقعيت را مناسب ديد و از حمايت بني اسرائيل مطمئن شد، از پدر خود داود اجازه خواست كه به "جدون" برود تا به نذري كه در اين مكان نموده، وفا كند. سپس كارآگاهان خود را در ميان اسباط بني اسرائيل فرستاد و به آنان ابلاغ كرد كه هر گاه صداي شيپور اجتماع را شنيديد به سوي من بشتابيد و سلطنت را براي من اعلام نماييد، كه اين كار براي شما بهتر و سودمندتر خواهد بود.
آشوب داخلي بيت المقدس
قوم بر خواسته و شورش بالا گرفت، آشوب گسترده اي بر اورشليم حاكم شد و بيم آن مي رفت كه تر و خشك را نابود سازد. داود از جريان آگاه شد و بر او گران آمد كه فرزندش عليه وي قيام كند، اما خويشتنداري كرد و به اطرافيان خود گفت: بياييد از شهر خارج شويم تا از غضب آبيشالوم در امان باشيم. داود و اطرافيان او با عبور از نهر اردن به بالاي كوه زيتون پناه بردند. عده اي به ناسزا گويي و فحاشي به داود پرداختند و با حرفهاي نامربوط او را ناراحت ساختند. اطرافيان داود عليه السلام خواستند آنان را كيفر دهند ولي داود با ناراحتي و افسوس گفت: اگر فرزندم مرا مي جويد، ديگران به مخالفت من سزاوارترند. داود به درگاه خدا شتافت و دست به تضرع برداشت و از خدا خواست وي را از اين ناراحتي نجات دهد و اين بلايي كه او را احاطه كرده است از او بر طرف گرداند. آنگاه كه داودعليه السلام اورشليم را رها كرد و از آن خارج شد، آبيشالوم وارد شهر شد و زمام امور را به دست گرفت. داود ناچار فرماندهان خود را فرستاد و به آنان سفارش كرد كه اين آشوب را با عقل و تدبير كنترل نمايند و حتي الامكان در سلامت فرزندش آبيشالوم سعي نمايند، ولي سرنوشت فرزند داود غير از خواسته پدر مهربان بود. فرماندهان لشكرداود بر آبيشالوم مسلط شدند و راهي غير از قتل او نيافتند، لذا او را كشتند و آشوب فرو نشست و مردم نفس راحتي كشيدند.
حكومت سليمان عليه السلام
پس از داود عليه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سليمان منتقل شد و به لطف خداوند سليمان بر سلطنتي استوار و مملكتي پهناور و مقامي ارجمند دست يافت. خداوند دانش و اسرار بسياري از علوم و فنون از جمله درك زبان پرندگان و حشرات را در اختيار سليمان قرار داد. خداوند نيروي باد را در اختيار او گذاشت تا سليمان در امور زراعت و حمل و نقل دريايي و ديگر امور زندگي از آن استفاده كند. خداوند زبان حيوانات را به سليمان آموخت و او قادر به درك صداي حيوانات شد و از اين قدرت، براي كسب اطلاعات صحيح و سريع استفاده مي كرد. خداوند براي سليمان عليه السلام چشمه مس را جاري ساخت و صنعتگران جن را در اختيار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند. ايشان از مس، ديگهاي بسيار بزرگ و قدح هايي مانند حوض مي ساختند و براي استفاده سپاهيان نصب مي كردند. عده اي از آنها كه به فنون ساختمان آشنا بودند، در مدت كوتاهي بناهاي عظيم و كاخهاي با شكوه و برجها و پلهاي بزرگي ساختند و ساختمانهاي مهمي مانند "حاصور و مجد و جازر و بيت حورون و بعله و تدمر" را به پايان رساندند و مخازن و سربازخانه هاي مورد نياز را بنا نمودند. در يكي از قصرهاي سليمان كه از چوب و سنگهاي گرانقيمت ساخته و به جواهرات و تصاوير الوان آراسته شده بود، تختي جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفين آن دو شير قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سليمان بر تخت، شيرها دستان خود را مي گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهاي خود را بر سر سليمان باز مي كردند. داودعليه السلام در سالهاي آخر عمر خود قصد بناي بيت رب يا معبد عظيم بيت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پايان پذيرفت ولي چهار سال پس از آن، فرزندش سليمان، كار بناي آن را شروع و در سال يازدهم آن را به اتمام رساند و بر آن نام هيكل سليمان نهاد. اين كاخ مدت 424 سال با رونق و شكوه باقي ماند ولي پس از آن به دست پادشاهان مصر و ديگران دستخوش غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ويران گشت.
سليمان عليه السلام و مور
سليمان، پيغمبري و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتي بي نظير و شايسته به او عطا كرد و زبان حيوانات را به او آموخت، جنيان و باد را به تسخير وي در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان را يافت و بدين ترتيب از موضوع و مقصد آنان اطلاع مي يافت. روزي پيغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده اي از جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمين عسقلان و وادي مورچگان رسيد. يكي از مورچگان كه شكوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد كه مورچگان زير دست و پاي لشكر سليمان لگد كوب شوند، لذا دستور داد، كه به لانه هاي خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه آنها را پايمال نكنند. سليمان عليه السلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت، لذا به سخن مور لبخندي زد و خنده او به اين جهت بود كه خدا نيروي درك سخن مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت سليمان واقف بودند و مي دانستند كه پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمي كشد در تعجب بود. پيغمبر خدا از پروردگار خويش در خواست كرد كه وسيله شكرگزاري وي را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وي عطا كند و راه هدايت را همواره فراروي او قرار دهد و آنگاه كه وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.
سليمان و بلقيس
سليمان پيغمبر به فكر بناي بيت المقدس در سرزمين شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان اين بنا را به پايان رساند و آنگاه كه از احداث اين بناي رفيع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش آسوده شد، سپس به قصد انجام فريضه الهي حج به همراه اطرافيان و گروه زيادي كه آماده زيارت خانه خدا بودند، عازم سرزمين مكه شد. سليمان(ع) چون به آن سرزمين رسيد در آن اقامت گزيد و عبادت و نذر خود را به پايان رسانيد، سپس آماده حركت شد و سرزمين حرم را به قصد يمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختي و مشقت به جستجوي آب پرداخت و در اين راه چشمه ها، چاهها و زمينهاي زيادي را كاوش كرد ولي به مقصود، خود دست نيافت و سرانجام براي نيل به مقصود متوجه پرندگان شد. سليمان كه از يافتن آب مايوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب راهنمايي كند، اما متوجه غيبت هدهد شد. سليمان از اين امر سخت ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه او را به سختي شكنجه دهد و يا ذبحش نمايد، مگر اينكه دليل روشني براي غيبت خود بياورد و خود را تبرئه سازد و عذر خويش را موجه گرداند تا از كيفر رها شود. اما هدهد غيبت كوتاهي كرده بود و پس از لحظاتي بازگشت و براي تواضع نسبت به سليمان سر و دم خود را پايين آورد. سپس در حالي كه از غضب سليمان بيم داشت نزد او شتافت و براي جلب رضايت او گفت: من بر موضوعي واقف شده ام كه تو از آن اطلاعي نداري و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پيدا كند. من رازي را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشيده مانده است. اين خبر، تا حدودي از ناراحتي سليمان كاست و شوق و علاقه اي در او به وجود آورد. سپس سليمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را به طور مشروح بيان كند و دليل و عذر خود را روشن سازد. هدهد گفت: من در مملكت سبا زني را ديدم كه حكومت آن ديار را در اختيار خود دارد. وي از هر نعمتي برخوردار و داراي دستگاهي عريض و تختي عظيم است، ولي شيطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و قوم او را ديدم كه بر خورشيد سجده مي كنند. و از مشاهده اين منظره سخت ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زيرا اين قوم با اين قدرت و شوكت، سزاوار و شايسته است خدايي را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه است و او يگانه معبود و صاحب عرش عظيم است.
نامه سليمان عليه السلام به بلقيس
سليمان از اين خبر دچار حيرت و تعجب شد و تصميم به پي گيري خبر هدهد گرفت، لذا گفت: من در باره اين خبر تحقيق و صحت آن را بررسي مي كنم اگر حقيقت همان است كه بيان كردي، اين نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان برسان، سپس در كناري بايست و نظر آنان را جويا شو. هدهد نامه را برداشت به سوي بلقيس رفت و او را در كاخ سلطنتي در شهر مارب يافت و نامه را پيش روي او انداخت. بلقيس نامه را برداشت و چنين خواند: "اين نامه از سليمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روي تكبر، از دعوت من سرپيچي نكنيد و همگي در حالي كه تسليم هستيد نزد من بشتابيد". ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند، تا بدينوسيله اعتماد آنان را جلب و از تدبير و پشتيباني ايشان استفاده كند و به اين ترتيب تاج و تخت خود را حفظ نمايد. چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورين بلقيس گفتند: ما فرزندان جنگ و نبرديم، اهل فكر و تدبير نيستيم، ما امور خود را به فكر و تدبير تو واگذار كرده ايم و شئون سياست و اداره مملكت را به تو سپرده ايم، شما امر بفرماييد، ما همچون انگشتان دست در اختيار توايم و آن را اجرا مي كنيم. ملكه از پاسخ مشاورين خود دريافت كه بيشتر مايل به جنگ و دفاع هستند، لذا نظر آنها را نپسنديد و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است، سزاوار عاقلان صاحبنظر اموري است كه براي آنان نافع و نيكو باشد و خردمند بايد حتي الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنين گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده اي غلبه كردند و به زور وارد آن شدند، آن را ويران مي سازند، آثار تمدن را نابود و عزيزان آن سرزمين را ذليل مي نمايند، بر مردم ظلم و ستم روا مي دارند و در بيدادگري افراط مي نمايند، اين روش هميشگي زمامداران در هر عصر و زماني است، از اين رو من هديه اي از جواهر درخشان و تحفه هاي نفيس و گرانبها براي سليمان مي فرستم تا منظور او را درك كنم و روش او را بسنجم و به اين وسيله موقعيت خود را حفظ نمايم.
هداياي بلقيس به سليمان عليه السلام
بلقيس هدايايي به همراه انديشمندان و بزرگان قوم خود روانه ديدار سليمان كرد، چون نمايندگان ملكه حركت كردند، هدهد پيش سليمان شتافت و خبر را به او رساند. سليمان خود را براي ديدار با آنها آماده ساخت تا زمينه نفوذ در آنها را فراهم سازد و به همين منظور جنيان را دستور داد آنچنان قصري عظيم و تختي با شكوه ترتيب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خيره سازد و دلها را به طپش اندازد. آنگاه كه نمايندگان قوم به بارگاه سليمان رسيدند، مبهوت و متحير شدند. سليمان آنان را با روي باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامي داشت و از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ايشان پرسيد و گفت: چه خبري داريد و در مورد پيشنهاد من چه تصميمي گرفته ايد؟ نمايندگان بلقيس هدايا و اشياء نفيس خود را نزد سليمان آوردند و انتظار داشتند كه مورد پسند و پذيرش پيغمبر خدا واقع شود. سليمان از قبول آنها خودداري كرد و به ديده بي نيازي به آنها نگريست و به نماينده بلقيس گفت: هدايا را باز گردان، زيرا خدا به من رزق فراوان و زندگي سعادتمندي عنايت كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوي براي من فراهم كرده است، كه به هيچكس ارزاني نداشته است. چگونه ممكن است شخصي مثل من با مال دنيا فريفته شود و زر و زيور دنيا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمي هستيد كه غير از زندگي ظاهري دنيا چيز ديگري نمي بينيد، اكنون به همراه هدايا نزد ملكه خود باز گرديد و بدانيد كه به زودي من با لشكري بزرگ به سوي شما خواهم آمد كه شما توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشيد و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواري از شهر و ديار خود بيرون مي رانم. نمايندگان بلقيس، آنچه ديده و شنيده بودند به اطلاع بلقيس رساندند. سپس ملكه گفت: ما ناگزيريم گوش به فرمان او دهيم و از وي اطاعت نماييم و براي پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابيم.
تخت بلقيس نزد سليمان آمد
سليمان كه شنيد بلقيس و درباريان او به زودي پيش وي مي آيند، به اطرافيان خود كه از بزرگان جن و انس و همگي در اختيار او بودند گفت: كداميك مي توانيد قبل از اين كه بلقيس و اطرافيانش پيش من بيايند و تسليم من گردند تخت او را نزد من آوريد؟ يكي از جنيان زيرك گفت: من مي توانم قبل از اين كه از جاي خود برخيزي، آن تخت را نزد تو حاضر كنم. من چنين قدرتي دارم و نسبت به اشياء قيمتي آن نيز شرط امانت را بجا مي آورم. جني ديگر گفت: من مي توانم قبل از اين كه پلك برهم زني، تخت بلقيس را نزد تو حاضر كنم. سليمان خواست تخت بلقيس نزد وي آيد و چون آن را نزد خود ديد، گفت: اين پيروزي از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. اين نعمتي از نعمتهاي اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمايش كند كه آيا سپاس آن را بجا مي آورم و يا كفران نعمت مي كنم؟ هر كس ارزش نعمتهاي خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل به سود خويش عمل نموده است، و كساني كه نعمت پروردگار خويش را كفران نمايند، از جمله افرادي هستند كه در دنيا و آخرت زيان كرده اند و خدا از جهانيان و شكر آنان بي نياز است. سليمان به سربازان خود گفت: وضعيت تخت بلقيس را تغيير دهيد و منظره آن را دگرگون سازيد، تا ببينم آن را مي شناسد يا دچار اشتباه مي شود. چون بلقيس به بارگاه سليمان آمد از او پرسيدند: آيا تخت تو اين چنين است؟ بلقيس بعيد مي دانست كه تخت او باشد، زيرا آن را در سرزمين سبا جاي گذاشته بود ولي چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن ديد، دچار حيرت و وحشت شد و گفت: گويا همان تخت من باشد و سپس افكار وي پريشان و دلش لرزان شد. سليمان دستور داده بود كاخي بلورين براي وي بنا كنند، سپس ملكه سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقيس وارد كاخ شد، گمان كرد دريايي مواج در نزديك تخت سليمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت تا وارد آب شود، سليمان گفت: اين تخت از شيشه ساخته شده است. پرده هاي غفلت از جلوي چشم بلقيس برداشته شد و گفت: بار خدايا، من روزگاري از عبادت تو سرپيچي كردم و در گمراهي بودم، به خود ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك و ريا، به تو ايمان آوردم، دل به تو مي سپارم و گردن به طاعتت مي نهم، همانا كه تو ارحم الراحمين هستي.
وفات سليمان
سلطنت و حكومت سليمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم داشت تا در غروب يكي از روزها كه سليمان در قصر زيبا و با شكوه خود كه از آبگينه صاف و شفاف بنا شده بود، در يكي از اطاقهاي فوقاني به تماشاي اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلي عظمت و قدرت خداوند درس حكمت و پند و عبرت مي آموخت. در همان حال كه سليمان بر عصاي خود تكيه زده بود ناگهان صداي ورود شخصي را احساس كرد و سلسله افكار او گسيخته شد، با نزديك شدن صدا، به يكباره چهره جواني ناشناس با هيمنه و هيبتي بي نظير پديدار گشت، سليمان كه از ورود بدون اجازه وي بيمناك شده بود پرسيد، تو كيستي و چه حاجتي داري و چرا بدون اجازه وارد قصر شده اي؟ جوان پاسخ داد: من پيك مرگم و براي گرفتن جان تو آمده ام و براي اين كار كلبه فقرا و كاخ پادشاهان براي من فرقي ندارد و به علاوه براي ورود، به كسب اجازه نيازي ندارم. اينك تو بايد فوراً سلطنت و حكومت را به ديگران، و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاري و به فرمان خداوند جاويد ولايزال تن در دهي. با شنيدن اين سخنان، لرزه بر اندام سليمان افتاد و از جوان فرصتي خواست تا در امور خود و سپاهيانش ترتيبي بدهد، اما درخواست او رد شد و پيك مرگ در همان حال كه ايستاده بود جان وي را گرفت و سليمان از سلطنتي با چنان شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشيده بود ديده فرو بست. پس از وفات سليمان، بدن او تا مدتي همچنان بر عصا تكيه داشت و پا بر جا ايستاده بود و كسي بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتي، موريانه ها عصاي وي را خوردند و چون تعادل سليمان بهم خورد، جسدش به زمين افتاد و اطرافيانش دريافتند كه مدتي از مرگ وي مي گذرد.
لقمان حکیم
لقمان حكيم
لقمان حكيم، غلام سياهي بود كه در سرزمين سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره اي سياه و نازيبا داشت، ولي از دلي روشن، فكري باز و ايماني استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جواني برده اي مملوك بود، به دليل نبوغ عجيب و حكمت وسيعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ي آفاق شد. او مردي امين بود، چشم از حرام فرو مي بست، از اداي حرف ناسزا و بي مورد پرهيز مي كرد و هيچگاه دامن خود را به گناه نيالود و همواره در امور زندگي شرط عفت و اخلاص را رعايت مي كرد. اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالي مي گذراند و براي گذراندن امور زندگي به حرفه خياطي و يا درودگري مشغول بود. (بعضي گويند لقمان بنده اي بود حبشي كه از راه شباني معيشت خود را مي گذراند.) لقمان از خنده بي مورد و استهزاء ديگران پرهيز مي كرد و هيچگاه اراده خود را تسليم خشم و هواي نفس نمي كرد. از كاميابي در دنيا مغرور و از ناكامي اندوهگين نمي شد و صبر و شكيبايي او به حدي بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبوني ديدگان خود را به سرشك غم نيالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعي وافر داشت و هرگز به دو كس كه با يكديگر مخاصمه و منازعه يا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن كه در ميان ايشان اصلاح كرد. بيشتر وقت خود را در همنشيني با فقها و دانشمندان و پادشاهان مي گذراند و مسئوليت خطير آنها را گوشزد مي كرد و آنها را از كبر و غرور برحذر مي داشت و خود نيز از احوال ايشان عبرت مي گرفت. در اين شرايط بود كه لقمان شايسته پوشيدن جامه حكمت شد و سپس در نيمروزي گرم كه مردم در خواب قيلوله بودند جمعي از فرشتگان كه لقمان قادر به رؤيت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پيغمبري خدا جويا شدند. لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خداي متعال مرا به قبول اين امر خطير امر كند، فرمان او را با ديده منت خواهم پذيرفت و اميد و يقين دارم كه در آن صورت او مرا در اين كار ياري خواهد كرد و علم و حكمتي كه لازمه اين وظيفه باشد به من عطا خواهد كرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ مي كند، ولي اگر اختيار رد يا قبول اين امر با من باشد، از پذيرش اين مسئوليت بزرگ عذر خواهم خواست و عافيت را اختيار مي كنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذيرش اين مسئوليت را جويا شدند، لقمان گفت: حكومت بر مردم اگر چه منزلتي عظيم دارد، ولي كاري بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاريكي هاي بيكراني وجود دارد كه هر كس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقيم و راه رستگاري منحرف گردد و هر كس از آنها برهد به فلاح و رستگاري نائل خواهد شد. خواري و گمنامي دنيا در برابر عزت و بزرگواري آخرت گوارا است ولي اگر هدف كسي جاه و جلال دنيوي باشد، دنيا و آخرت هر دو را از كف خواهد داد، زيرا عزت و نعمت دنيا موقت و عاريه است و چنين كسي به نعمت و عزت جاودان اخروي نيز دست نخواهد يافت. فرشتگان كه به عقل سرشار لقمان پي بردند او را تحسين كردند و خداي تعالي او را مورد لطف و عنايت قرار داد و سرچشمه حكمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سيل حكمت و نور معرفت بر زبان و بيان لقمان جاري گردد و تشنگان حقيقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حكمت خود سيراب سازد و در اين ميان فرزند برومند لقمان كه نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بيشتر مورد خطاب او قرار مي گرفت گرچه نصايح لقمان بيشتر جنبه عمومي داشت.
نصايح لقمان به فرزندش
سعي لقمان بر اين بود كه در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شكر خدا را به جاي آور، براي خدا شريك قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است. فرزندم: اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند كوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و كيفر آن خواهي رسيد. فرزندم: نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محكم گردد و از ارتكاب فحشا و منكر مصون باشي و چون به حد كمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزكيه روح دعوت و رهبري كن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شكيبا باش. فرزندم: نسبت به مردم تكبر مكن و به ديگران فخر مفروش كه خدا مردم خودخواه و متكبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز كه در تحقيرت خواهند كوشيد، نه آنقدر شيرين باش كه ترا بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند. فرزندم: در راه رفتن نه به شيوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذليل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملايم سخن بگو زيرا صداي بلند، بيرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است. فرزندم: از دنيا پند بگير و آن را ترك نكن كه جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نكن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو كه زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني! فرزندم: دنيا درياي ژرف و عميقي است كه دانشمندان فراواني را در خود غرق كرده است پس براي عبور از اين دريا، كشتي از ايمان و بادباني از توكل فراهم كن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش كه اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاك شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي. فرزندم: در زندان شب و روز زماني را براي كسب علم و دانش منظور كن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت كن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند. فرزندم: هزار دوست اختيار كن و بدان كه هزار رفيق كم است و يك دشمن ميندوز و بدان كه يك دشمن هم زياد است. فرزندم: دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است كه آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زكات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور كه درخت با ميوه ي خوب كامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تكميل مي شود.
لقمان از ديدگاه امام صادق عليه السلام
از امام صادق عليه السلام سؤال كردند خدا چه حكمتي به لقمان داد كه از او در قرآن ياد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حكمتي كه به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طايفه و نه هيكل و زيبايي، بلكه او مردي بود در كار خدا نيرومند، در راه او پرهيزكار، ساكت، با وقار، دقيق، آينده نگر، تيزبين و پند آموز. او روزها نمي خوابيد و هميشه بر اعمال خود كنترل و نظارت دقيق داشت. از ترس گناه هيچگاه نمي خنديد، غضب و شوخي نمي نمود، خداوند به او اولاد زيادي بخشيد و در حالي كه همه آنها قبل از وي جان سپردند با صبر و شكيبايي مصائب را تحمل كرد و به رضاي خدا راضي بود و براي هيچ يك اشك بر ديدگان جاري نكرد. هر گاه به دو نفر كه اختلاف و يا نزاع داشتند برخورد مي كرد ميان آنان صلح و صفا برقرار مي ساخت و آتش كينه و عداوت را در آنها خاموش مي ساخت.
لقمان از ديدگاه مفسرين
دسته اي از مفسرين معتقدند او پيامبر بوده ولي اغلب او را حكيمي فرزانه دانسته اند. در سياهي چهره او ترديدي نيست ولي حكمت بي نظيرش، سيرت او را بسيار منور كرده بود. كسي از او پرسيد مگر تو همدوش ما گوسفند چراني نمي كردي چه شد كه به اين مقام و منزلت رسيدي؟ لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ كردم، راست گفتم و از حرف بي فايده و بي مورد پرهيز كردم. بعضي گفته اند او پسر خواهر ايوب بوده و بعضي ديگر او را پسر خاله ايوب معرفي كرده اند و عده اي ديگر او را از عمو زادگان ابراهيم عليه السلام دانسته اند.
نمونه هايي از حكمت لقمان
لقمان در آغاز، برده خواجه اي توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عين جاه و جلال و ثروت و مكنت دچار شخصيتي ضعيف و در برابر ناملايمات زندگي بسيار رنجور بود و با اندك سختي زبان به ناله و گلايه مي گشود، اين امر لقمان را مي آزرد اما راه چاره اي به نظر او نمي رسيد، زيرا بيم آن داشت كه با اظهار اين معني، غرور خواجه جريحه دار شود و با او راه عناد پيش گيرد. روزگاري دراز وضع بدين منوال گذشت تا روزي يكي از دوستان خواجه خربزه اي به رسم هديه و نوبر براي او فرستاد. خواجه تحت تأثير خصائل ويژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف كرد و لقمان با روي گشاده و اظهار تشكر آنها را تناول كرد تا به قطعه آخر رسيد، در اين هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد كه خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زياد رو به لقمان كرد و گفت: چگونه چنين خربزه تلخي را خوردي و لب به اعتراض نگشودي؟ لقمان كه دريافت زمان تهذيب و تأديب خواجه فرا رسيده است، به آرامي و با احتياط گفت: واضح است كه من تلخي و ناگواري اين ميوه را به خوبي احساس كردم اما سالهاي متمادي من از دست پر بركت شما، لقمه هاي شيرين و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود كه با دريافت اولين لقمه ناگوار، شكوه و شكايت آغاز كنم. خواجه از اين برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبوني خود در برابر ناملايمات پي برد و در اصلاح نفس و تهذيب و تقويت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شكيبايي بياراست. روزي ديگر خواجه لقمان در سرايي، سفره اي گسترده بود و ميهمانان خود را در سايه جود و كرمش پذيرايي مي كرد. لقمان كه در خدمت ميهمانان و تهيه وسايل رفاه ايشان سعي وافر داشت از شنيدن سخنان بيهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتي بود تا عادت زشت آنها را گوشزد كند و در اصلاح و تهذيب آنها گامي بردارد. در اين هنگام گروهي از ميهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندي ذبح كند و غذايي از بهترين اعضاءِ گوسفند مهيا سازد. لقمان غذايي لذيذ از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد ميهمانان آورد. روزي ديگر خواجه امر كرد، از بدترين اعضاءِ گوسفند، غذايي آماده سازد، لقمان بار ديگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهيا كرد. خواجه با تعجب پرسيد: چگونه است كه اين دو عضو گوسفند هم بهترين و هم بدترين هستند؟ لقمان پاسخ داد: اين دو عضو مهمترين اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانكه اگر دل سرشار از نيت خير و زبان گوياي حكمت و معرفت و حلاّل مشكلات و مسايل مردم باشد، اين دو عضو بهترين اعضاء هستند و هر گاه دل بدانديش و پست نيت باشد، زبان گوياي غيبت و تهمت و محرك فتنه و فساد، هيچيك از اعضا، بدتر و زيان بارتر از اين دو عضو نخواهد بود. لقمان نيك و بد هر كاري را مشروط به رضاي وجدان و خشنودي خداوند مي دانست و تمجيد و تحسين خلق را هدف خود قرار نمي داد و از خرده گيري و عيبجويي آنها نيز هراسي نداشت و اين موضوع را نيز همواره به فرزند خود گوشزد مي نمود، تا روزي به جهت اطمينان خاطر، تصميم گرفت اين حقيقت را نزد پسر خود مصور سازد. لقمان به فرزند خود گفت: مركب را آماده ساز و مهياي سفر شو. چون مركب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پياده دنبال خود روان كرد. در اين حال گروهي كه در مزارع خود مشغول كار بودند آنها را نظاره كردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلي، خود سواره است و كودك معصوم را پياده به دنبال مي كشد. سپس لقمان خود از مركب پياده شد و پسر را سوار بر مركب كرد تا به گروهي ديگر از مردم رسيد، اين بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بي ادب و بي تربيتي، پدر پير و ضعيف خود را پياده گذاشته و خود با نيروي جواني و تنومندي بر مركب سوار است. حقا كه در تربيت او غفلت شده است. در اين حال لقمان نيز همراه فرزند خود سوار مركب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسيدند، مردم اين قوم چون آنها را ديدند گفتند: عجب مردم بي رحمي، هر دو چنين بار سنگيني را بر حيوان ناتوان تحميل كرده اند و هيچ يك زحمت پياده روي را به خود نمي دهند. در اين هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب پياده شدند و راه را پياده ادامه دادند تا به دهكده ي ديگري رسيدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نكوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگريد، پير سالخورده و جوان خردسال هر دو پياده در پي مركب مي روند و جان حيوان را از سلامت خود بيشتر دوست دارند. چون اين مرحله از سفر نيز تمام شد لقمان با تبسمي معني دار به فرزند خود گفت: حقيقت را در عمل ديدي، اكنون بدان كه هيچگاه خشنودي تمام مردم و بستن زبان آنها امكان پذير نيست؛ پس خشنودي خداوند و رضاي وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسين و تمجيد يا توبيخ و نكوهش ديگران توجهي نكن. لقمان همواره رعايت اعتدال و ميانه روي را از شروط كاميابي و موفقيت در امور زندگي مي دانست و رعايت اين اصل را در كليه شئون زندگي لازم و ضروري مي شمرد و معتقد بود افراط و تندروي مي تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگي تبديل كند. لقمان براي درك صحيح اين موضوع، با بياني جالب و منطقي، فرزند خود را چنين نصيحت كرد: فرزندم اين نصيحت پدر را همواره آويزه گوش خود كن و در زندگي همواره لذيذترين غذاها را ميل كن و فاخرترين جامه ها را بپوش و در بهترين بستر بيارام و از زيباترين زنان ، انتخاب كن . فرزند لقمان از نصايح پدر سخت متعجب شد، زيرا پدر كه همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگي تشويق مي كرد، اين بار او را به افراط و تن پروري ترغيب مي نمود. لذا علت را از پدر خويش جويا شد. لقمان گفت: منظور من از اين سخن آن بود كه اگر زماني براي برآوردن حاجت خود اقدام كني كه ضرورت و شدت آن به اوج خود رسيده باشد، از ساده ترين آنها عالي ترين مراتب لذت را خواهي برد. اگر هنگامي براي خواب و استراحت اقدام كني كه بي خوابي حواس و قواي تو را تحت تأثير و تسخير خود قرار داده باشد، در اين حال پاره خشتي بهتر از بالش پَر و بستري زبر و خشن خوشآيندتر از ملايمترين آنها خواهد بود. فرزندم اگر زماني بر سر سفره بنشيني كه گرسنگي، صبر و طاقت از تو بريده باشد، ساده ترين غذاها براي تو لذيذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نياز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پيشين قابل استفاده نباشد، جامه كرباس از خلعت شاهانه براي تو برازنده تر خواهد بود... مريدي خلاصه معرفت و روح حكمت لقمان را جويا شد وي گفت: خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگي آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتي بر خود روا نمي دارم و آنچه به عهده من است در آن سستي و كوتاهي نمي كنم.
حضرت لوط
حضرت لوط عليه السلام
اخلاق ناپسند قوم لوط
آنگاه كه ابراهيم عليه السلام از سرزمين مصر كوچ كرد، لوط نيز به همراه وي حركت كرد، ايشان با مال فراوان و اندوخته اي بسيار از مصر خارج و به سرزمين مقدس فلسطين وارد شدند، ولي پس از مدتي به علت افزايش احشام و گوسفندان محيط فلسطين را بر خود تنگ ديدند، لذا لوط از سرزمين عموي خود ابراهيم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم داراي اخلاقي فاسد و باطني ناپاك بودند؛ از انجام هيچ معصيتي پرهيز نمي كردند و در اعمال ناشايستي كه انجام مي دادند، نصيحت پذير نبودند. اين قوم در فسق و فجور و زشتي سيرت كم نظير بودند. دزدي و راهزني و خيانتكاري را پيشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذري كمين و از هر سو به او حمله مي كردند و اموالش را مي ربودند. ايشان دين و آييني نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاري شرمگين و سرافكنده نمي شدند، و پند هيچ واعظ و نصيحت هيچ عاقلي را گوش نمي دادند! گويا روح قوم لوط تشنه جنايت بود و جنايات مكرر، روح عصيانگر و طبيعت ستمكار آن قوم را اقناع نمي كرد؛ دل هاي آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنايت و عمل ناشايست تازه اي را مرتكب مي شدند، تا جايي كه عمل ناشايستي را كه قبلاً كسي مرتكب نشده بود بر گناهان پيشين خود افزودند و به عمل نامشروع و غير اخلاقي لواط روي آوردند. اين قوم نابكار، زن ها را كه خدا براي تسكين ايشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روي آوردند. و در كمال بي شرمي اين عمل ناپسند را آشكارا انجام مي دادند و هرگز به فكر ترك اين مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار مي ورزيدند. اين قوم مردم را ناگزير مي ساختند با فاسدين همراهي كنند و آنها را به اين كار دعوت مي كردند و پيوسته به گمراهي خود مي افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقيب و تبليغ كردند تا ارتكاب به منكرات علني و آشكار شد، جنايات افزايش يافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آميخته شد.
دعوت لوط عليه السلام
هنگامي كه قوم لوط غرق در معصيت گشتند، گمراهي را بر راه حق ترجيح دادند و جهالت را بر هدايت مقدم داشتند و شيطان در دل آنان نفوذ كرد و آنان را به تداوم اعمال ناشايست وادار ساخت و پيروي از شهوات را بر آنان چيره كرد. خداوند به لوط وحي كرد كه آنان را به پرستش حق بخواند و از ارتكاب به آن جرائم باز دارد. پس لوط عليه السلام دعوت خود را آغاز كرد و رسالت خويش را در ميان قوم اعلان نمود، ولي گوش آنان از شنيدن سخن لوط عاجز و چشم هايشان از ديدن حق ناتوان بود، قلب هاي آنان در حجاب شهوات اسير بود و به شدت به سوي مفاسد كشانده مي شدند و به انجام اعمال زشت خود اصرار داشتند و هر روز در ياغيگري دستشان بازتر مي شد و از گمراهي خود غافل بودند و نفس اماره، آنان را به انجام كارهاي زشت و ناشايست وادار مي كرد! سرانجام لوط و پيروان او را تهديد به اخراج از شهر و تبعيد نمودند در حالي كه جرم لوط اجتناب از گناهان آنان بود. گناه وي دوري از رذيلت و دعوت به فضيلت بود و از زندگي توأم با انديشه هاي فاسد آنان بيزار بود؛ به همين دليل او مورد بي مهري مردم قرار گرفت و از شهر خود تبعيد گشت. آنگاه كه لوط عليه السلام بي ميلي قوم را به دعوت خود مشاهده كرد، از شكنجه و عذاب خدا بيمشان داد ولي قوم لوط از هشدار و اعلام خطر وي نهراسيدند و تهديد وي را جدي نگرفتند، اما لوط در پند و اندرز آنان اصرار كرد و آنان را از عاقبت و كيفر كردارشان برحذر داشت ولي قوم دست از زشتي ها و اعمال غير انساني خود بر نداشتند، بلكه به جنايات بيشتر چنگ زدند و تمايل بيشتري به انجام آن از خود نشان دادند و از سر تحقير و استهزاء به لوط گفتند، عذاب خويش را بياور! و آنچه كيفر ماست و مستحق آن هستيم برايمان نازل گردان!!
كيفر قوم لوط
لوط از پروردگار خويش درخواست كمك كرد تا بر آن قوم مفسد پيروز گردد و براي آنان عذابي دردناك طلبيد تا آنان را به كيفر كفر و عنادشان برساند، و بر گمراهي و جنايت خود مجازات گردند، زيرا قوم لوط پيوسته بر فساد خود مي افزودند و آن را توسعه مي دادند و بيم سرايت اين اخلاق فاسد به ديگران وجود داشت. اين مردم قوم فاسدي بودند كه بايد ريشه كن مي شدند. زيرا در زمين اخلالگري كردند و مردم را از راه راست بازداشتند، گوش آنان قادر به شنيدن حرف حق نبود و از طريق هدايت روي گردان بودند. خداوند دعاي لوط عليه السلام را به اجابت رساند و فرشتگان خويش را به سوي اين قوم فاسد گسيل داشت، تا كيفر شايسته ي آنان را بر ايشان نازل گرداند. فرشتگان قبل از اين كه به سرزمين لوط بروند، وارد منزل ابراهيم شدند، ابراهيم گمان كرد كه آنها رهگذرند، لذا بهترين غذايي كه براي مهمان در نظر داشت مهيا كرد و گوساله اي فربه ذبح و بريان نمود و نزد ايشان نهاد. اما فرشتگان به ظرف غذا دست نبردند، به همين جهت ابراهيم ترسيد و از رفتار آنان متحير شد. اما فرشتگان خدا با معرفي خود ابراهيم را از ترس و نگراني در آوردند و او را بشارت دادند كه: خدا به زودي فرزندي نيكو به تو عنايت خواهد كرد. ابراهيم عليه السلام كه سنين پيري عمر خود را مي گذراند و همسري نازا و مسن داشت با نااميدي پرسيد چگونه چنين چيزي ممكن است. در اين حال ساره نيز كه به سخنان آنان گوش مي داد تعجب كرد و گفت: چگونه من فرزند مي آورم در حالي كه سال هاي عمرم زياد شده و شوهري سالخورده دارم. فرشتگان در اين حال گفتند: مشيت و اراده خداوند مافوق قواعد طبيعي و سنن عادي است. پس او را مژده دادند كه به زودي قوم ستمكار لوط نيز به عذاب گرفتار مي شوند. فرشتگان گفتند: ما به سوي قوم لوط كه دعوت پيغمبر خدا را نپذيرفته اند و از مجرمين و مفسدين گشته اند، رهسپاريم. به زودي عذاب دردناك و شكنجه ي سختي به آنان مي دهيم و اين عقوبت به خاطر جناياتي كه مرتكب شده اند و مفاسدي كه عادت كرده اند متوجه آنان مي گردد. اندوه ابراهيم افزايش يافت و درباره قوم به وساطت پرداخت تا مگر بلا را از ايشان به تأخير افكند و شايد به آنان مهلت بيشتري داده شود. شايد انتظار ابراهيم اين بود كه مردم سدوم به سوي خدا باز گردند و دست از گناهاني كه مرتكب مي شدند بشويند و خط عذري بر لوح گناهان خويش كشند و شايد ابراهيم مي ترسيد كه لوط نيز در عذاب گرفتار گردد، زيرا لوط مردي بود كه بيزار از اخلاق و رفتار قوم خود است و به همين جهت نبايد به او گزندي مي رسيد و او مستحق عذاب نبود. لذا فرشتگان خدا به ابراهيم گفتند: آسوده خاطر باش و از اندوه خويش بكاه و به خاطر مردمي كه به گناه اصرار مي ورزند و به معاصي چنگ زده اند، به درگاه خدا وساطت مكن كه ايشان توبه پذير نيستند. سپس فرستادگان خدا به ابراهيم اطمينان دادند كه لوط به عذاب گرفتار نمي شود و صدمه اي نمي بيند و به زودي لوط و بستگانش به جز همسر وي نجات مي يابند و همسر لوط نيز به خاطر اين كه با قوم خود همفكر است و از آنان پيروي مي كند به عذاب ايشان گرفتار مي گردد.
ميهمانان ناخوانده
آنگاه كه فرشتگان از ابراهيم عليه السلام جدا شدند به صورت جواناني خوش صورت به شهر سدوم وارد شدند. هنگام ورود به شهر دوشيزه اي را ديدند كه براي بردن آب از منزل خارج شده بود. ايشان از او خواستند آنان را به منزل خود راه دهد و پذيرايي كند. دختر ترسيد كه از قوم لوط گزندي متوجه ميهمانان گردد و او نتواند از آنان حمايت نمايد، لذا تصميم گرفت از پدر خود براي حمايت از ايشان كمك بخواهد، به همين جهت از مسافرين تازه وارد مهلت خواست، تا پيش پدر برود و با او درباره ي آنها مشورت نمايد. دختر نزد پدر شتافت و گفت، پدرجان چند نفر جوان در كنار دروازه شهر شما را مي خواهند، من تاكنون خوش صورت تر از آنان نديده ام و مي ترسم قوم شما از وضع آنان مطلع گردند و رسوايي ببار آورند. پدر، همان لوط پيغمبر بود و اين دوشيزه دختر وي، آنچه به طور مسلم مي توان درباره ي لوط گفت، اين است كه از اين خبر ناگهاني نگران شد و به همراه دخترش به سوي جوانان شتافت تا از وضع ميهمانان ناخوانده مطلع گردد و درباره ي آنان اطلاعات بيشتري به دست آورد و با مشورت با دخترش بهترين راه را براي حفظ و حمايت ايشان انتخاب كند. شايد لوط در آمادگي براي پذيرش ميهمانان ترديد داشت و در قبول آنان به ميهماني مردد بود. لذا به فكرش خطور كرد كه از آنان عذرخواهي كند و يا آنان را در جريان وضع خطرناك قوم بگذارد تا او را به زحمت نيندازند و به حال خويش واگذارند. ولي كرم و عطوفت لوط به او اجازه اين كار را نداد، مروت و مردانگي او را به پيش راند و مشكلات راه را در نظرش هموار ساخت، لذا مخفيانه به استقبال ميهمانان خود شتافت. لوط عليه السلام كوشيد تا دور از چشم قوم خود و قبل از اين كه آنان متعرض ميهمانانش شوند و از آمدنشان جلوگيري كنند به ميهمانان خويش برسد، زيرا قوم او، لوط را از مراوده با مردم و بيگانگان بر حذر مي داشتند و به او گفته بودند كه حق ندارد از ميهماني پذيرايي كند و نبايد كسي شب وارد منزل او شود. گويا آنها لوط عليه السلام را دردسر بزرگي براي خويش مي دانستند و مي ترسيدند دعوت او منتشر گردد. ايشان لوط را خطر بزرگي مي پنداشتند كه از طغيان آن در هراس بودند، در صورتي كه لوط فقط دشمن اخلاق و رفتار ناشايست آنان و مخالف مفاسدشان بود
قوم لوط تمايلي به دختران او ندارند
لوط مخفيانه خود را به ميهمانان رساند و با آغوش باز از آنان استقبال كرد و با روي خوش آنان را پذيرفت، سپس آنان را به دنبال خود به سوي خانه فرا خواند. او پيشاپيش آنان، به راه خود ادامه مي داد، ولي بيم و نگراني لحظه اي او را آسوده نمي گذاشت و مي ترسيد كه قوم از ورود ميهمانان او با خبر و از وضع آنان آگاه گردند و به سمت او و ميهمانانش هجوم برند، در اين صورت لوط به تنهايي قدرت دفاع از ميهمانان را نداشت و هيچ خويشاونند و ياري هم نداشت كه از تجاوز و بي شرمي قوم جلوگيري كنند. با اين كه لوط در اين افكار غوطه ور بود، ميهمانان خود را به منزل خويش برد و در كتمان موضوع كوشيد و براي جلوگيري از افشاء خبر، خود نيز از ديد مردم پنهان شد، اما متأسفانه همسر لوط كه همفكر قوم خود بود، خبر ورود ميهمانان جديد را منتشر و قوم را مطلع ساخت. به دنبال اعلام اين خبر، قوم شتابان و با شادي و خرسندي و پاي كوبان به طرف منزل لوط روان شدند، لوط چون ديد مردم با چنين حرص و ولع و به قصد كار ناشايست با ميهمانان او آمده اند، ناگزير تقوا و پرهيزكاري را به آنان يادآور شد و از آنان خواست تا از كردار ناشايست خود بپرهيزند و از فسق و فحشاء دوري كنند و دست از اعمال زشت خود بشويند. ولي اين قوم، جنايتكار و كوته فكر و كافراني گمراه بودند و به پند و اندرز لوط گوش ندادند و تسليم رأي وي نشدند، لوط ناچار براي دفاع از ميهمانان در منزل را به روي قوم بست، و مانع اميال نامشروع ايشان شد. آنگاه كه لوط عليه السلام ديد قوم به نصيحت او گوش نمي دهند و دعوت وي را نمي پذيرند، آنان را به پيروي از قانون طبيعت و سنت خلقت و رابطه با همسرانشان كه خدا بر ايشان حلال نموده راهنمايي و ترغيب كرد و به آنان گفت: اين عادت ناپسند خود را كنار بگذاريد و از كيفر اين كردار ناشايست بپرهيزيد، ولي سخنان لوط در گوش آنان اثر نكرد و اعتنايي به نصايح او نكردند، بلكه در كار خويش اصرار و اظهار تمايل بيشتري مي كردند و به آنچه روح ناپاكشان عادت كرده بود، عشق مي ورزيدند و به كار نادرستي كه در انجام آن تصميم گرفته بودند مصّر بودند و حتي هنگامي كه لوط دختران خود را به همسري قوم عرضه نمود به او گفتند: اي لوط تو مي داني ما احتياجي به دختران تو و ميلي به زنان خويش نداريم و خود بهتر مي داني كه ما براي چه كاري به منزل تو آمده ايم. جهان براي لوط تنگ آمد و درهاي اميد به روي او بسته شد و از شدت نگراني و ناراحتي براي ميهمانان خود، مانند داغديدگان در ماتم فرو رفت. تمام آرزويش اين بود كه ميهمانان خود را از شر قوم خويش نجات دهد، لذا گفت: اي كاش من نيرويي داشتم و مي توانستم تجاوز و بي شرمي شما را دفع نمايم و از شر شما در امان باشم و در مقابل شما بايستم. اگر من در بين شما تنها نبودم و داراي اقوام و خويشاونداني بودم شما را به جاي خود مي نشاندم و به شما درس عبرتي مي دادم.
فرار شبانه لوط و نزول عذاب الهي
با ادامه اين وضع، ابري از غم و اندوه بر لوط مستولي شد و آنگاه كه از ممانعت قوم مأيوس شد غضبناك گرديد و از وقاحت و جسارت آنان به سختي و مشقت افتاد. لوط مي ديد كه به زودي وارد منزلش مي شوند و به ميهمانان او هجوم مي آورند و آبروي او را مي برند. لوط پي برد كه ديگر نصيحت و پند و اندرز در قوم اثري ندارد و هر راهي كه براي ارشاد آنان پيموده سودي نبخشيده است. آنگاه كه فرشتگان نوميدي و غم و اندوه لوط عليه السلام را ديدند، او را دلداري دادند و خاطر او را آسوده كردند و گفتند: اي لوط ما فرستادگان خداي توييم. ما براي نجات تو آمده ايم و مي خواهيم دست تجاوز را از سر تو كوتاه كنيم، مطمئن باش كه اين قوم كافر به تو و ما دسترسي پيدا نمي كنند و به زودي شكست مي خورند. چند لحظه اي نگذشت كه ترس و نگراني بر قوم مستولي شد و در حالي كه شديداً احساس خطر مي كردند از اطراف خانه لوط متواري شدند. اندوه لوط زدوده و غم او بر طرف گرديد و مورد لطف خدا قرار گرفت و در حالي كه شاد و آسوده خاطر بود از نصرت الهي به وجد آمد و به تهديدهاي قوم خود بي اعتنا شد. هنگامي كه تيرگي غم، از وجود لوط عليه السلام بر طرف شد، فرشتگان خدا به لوط دستور دادند كه شب هنگام با نزديكان خود از شهر خارج شود! زيرا خداوند دستور عذاب اين قوم ستمگر را صادر كرده و كيفر آنها به زودي فرا مي رسد. سپس فرستادگان خداوند به لوط گفتند: همسر خويش را رها كن تا در شهر بماند، او هم بايد به عذاب مردم گرفتار گردد و به سزاي كفر و نفاق خود برسد و او را سفارش كردند؛ چون عذاب نازل گردد، صبر را پيشه خود ساز و ثابت قدم باش. لوط عليه السلام و نزديكانش بدون اظهار تأسف براي مردم شهر، از اين سرزمين ناپاك بيرون رفتند. سپس زمين لرزيد و زير و رو گشت و باراني از سنگ هاي آسماني بر سر قوم لوط باريد و سرزمينشان ويرانه گرديد و خانه هايشان به جرم ستمشان درهم كوبيده شد. "همانا كه در اين سرنوشت نشانه اي است (براي مردمي كه پند و اندرز بگيرند) و بيشتر اين مردم مؤمن نبودند."(شعراء/174)
1- داستان حضرت لوط از آيات زير اقتباس گرديده است، سوره اعراف، آيات/80 تا 84؛ سوره نمل، آيات/54 تا 58؛ سوره هود، آيات/77 تا 83؛ سوره عنكبوت، آيات/26 تا 35؛ سوره شعراء، آيات/160 تا 175؛ سوره حجر، آيات/ 57 تا 77؛ سوره صافات، آيات/133 تا 138؛ سوره انعام، آيه/ 86؛ سوره انبياء، آيات/ 47 تا 75؛ سوره حج، آيات/ 43 تا 44؛ سوره ق، آيات/ 13 تا 14؛ سوره قمر، آيات/ 33 تا 39. 2- نام لوط از لواط ( انحراف جنسي شايع در ميان قوم لوط) گرفته شده است اين انحراف جنسي در زبان هاي اروپايي به همسوسكسوليتي Hamosexuality مشهور است. مشهور است كه در تمام مدت دعوت لوط تنها دو دخترش به او ايمان آوردند و همسر او و تمامي اهل شهر سدوم كافر بودند و پس از نزول عذاب و ويراني شهر سدوم، لوط و دخترانش به صوغر هجرت كردند.
حضرت صالح
حضرت صالح عليه السلام
ناسپاسي قوم ثمود و تكرار تاريخ
قوم عاد به سبب گناهان خود، منقرض شدند و خدا سرزمين و املاكشان را به قوم ثمود ارزاني داشت. قوم ثمود در سرزمين عاد جانشين ايشان شدند و اين سرزمين را بيش از پيشينيان آباد ساختند. قناتها حفر كردند، باغ و بستانهايي بوجود آوردند، كاخهايي محكم و با شكوه بنا نمودند و در ميان كوهها خانه هايي از سنگ تراشيدند، تا از حوادث روزگار و مصايب آن در امان باشند. قوم ثمود نيز مانند قوم عاد در خوشگذراني و وسعت ناز و نعمت بسر مي بردند ولي شكر خدا را به جا نمي آوردند و فضل او را سپاسگزار نبودند، بلكه به ستمگري و عصيان خود افزودند، روز بروز از حق فاصله مي گرفتند و به كبر و غرور خويش مي افزودند. ايشان نيز پرستش خداي يكتا را كنار گذاشته به عبادت بتها پرداختند. براي خدا شريك ساختند و از دستورات او سرپيچي كردند، با اين تصور كه در اين نعمت فراوان جاويدان خواهند بود، و اين خوشگذراني ابدي است. خدا صالح عليه السلام را كه از جهت نسبت بر همه آنان برتر و از جهت حلم بهتر و از جهت عقل برگزيده تر از ايشان بود، بر آنان مبعوث كرد. صالح قوم خود را به توحيد و به عبادت خداي يكتا دعوت كرد و در جهت ارشاد آنان چنين خاطر نشان كرد: خداي يكتا شما را از خاك خلق كرده و بوسيله شما زمين را آباد ساخته است و شما را روي زمين جاي داده و نماينده خويش ساخته است و آشكار و نهان نعمتهاي خود را بر شما جاري كرده است. سپس آنان را دعوت كرد كه بت پرستي را كنار بگذارند و خداي يكتا را ستايش كنند، زيرا بت مالك نفع و ضرري نيست و شما در هر چيز محتاج به خداي يكتا هستيد. صالح عليه السلام ارتباط خويشاوندي و قرابت خود را با آنان، خاطرنشان كرد و گفت: شما، قوم و فرزندان قبيله من هستيد و من خير و مصلحت شما را مي خواهم و نيت سوئي در دل ندارم، سپس صالح از آنان خواست از خدا طلب آمرزش كنند و از گناهاني كه مرتكب شده اند توبه كنند، زيرا خدا به آنكس كه او را بخواند نزديك است و در خواست سائلين را پاسخ مي دهد و هر كس به سوي او بازگردد اجابتش مي كند و توبه او را مي پذيرد. صالح عليه السلام سخنان خود را به صراحت بيان كرد ولي گوش قوم بر اين بيانات بسته بود و دلهاي آنان در پرده و حجاب نخوت قرار گرفته بود و چشمهايشان در رويت آيات خدا ناتوان شده بود، لذا رسالت صالح را منكر شدند، دعوت او را به تمسخر گرفتند و رسالت او را از حق به دور و بعيد شمردند. سپس او را سرزنش كردند و گفتند: صالحي كه از عقل سرشار و رايي صائب برخوردار است غير ممكن است كه اين دعوت و كلمات نوظهور از او صادر شده باشد! مخالفين صالح او را مخاطب قرار داده گفتند: اي صالح ما پيش از اين تو را روشنفكر و صاحبنظرمي دانستيم، آثار خير از سيماي تو هويدا و علائم رشد اجتماعي و فكري در تو نمودار بود. ما تو را براي مقابله با حوادث احتمالي روز مبادا ذخيره مي دانستيم تا ظلمت اين حوادث با نور عقل تو روشن و مشكلات ما با راي صحيح تو مرتفع شود. ولي افسوس كه اكنون به هذيان گويي افتاده اي و حرفهاي بيهوده مي زني! اين چه كاري است كه ما را به آن مي خواني؟ راستي آيا ما را از عبادت خدايان پدران خود منع مي كني و انتظار داري عقايدي را كه با آن بزرگ شده ايم و در تمسك به آن بار آمده ايم كناربگذاريم. خلاصه ما در گفتار و دعوت تو ترديد داريم و به تو اطمينان نداريم. ما خدايان پدران خويش را به خاطر تو رها نمي كنيم و هرگز متمايل به هوس و كجروي تو نمي شويم. صالح قوم را از مخالفت با خويش بر حذر داشت و رسالت خود را در ميان آنان آشكار ساخت، نعمتهايي را كه خدا براي آنان جاري ساخته به خاطرشان آورد و سپس آنان را از عذاب و غضب خدا بيم داد و براي رفع هر گونه شبهه به ايشان گفت: من در دعوت خود نفعي براي خود در نظر نگرفته ام و انتظار سودي ندارم، عاشق رياست بر شما نيستم، مزدي براي رسالت خود از شما نمي خواهم و پاداش پند واندرز خود را مطالبه نمي كنم. مزد من به عهده پروردگار جهانيان است.
وحشت مخالفين
گروهي از مردم خردمند و بي غرض قوم صالح به او ايمان آوردند، اما طبقات توانگر و آنانكه راه خود خواهي را پيش گرفته بودند، بر مخالفت خود اصرار ورزيدند و به خود سري و عناد خويش افزودند. در عبادت بتهاي خود پافشاري كردند و به صالح گفتند: عقل تو معيوب گشته و توازن عمل را از دست داده اي، ما شك نداريم كه تو جن زده شده اي و يا كسي تو را جادو كرده و به اين روز انداخته است كه، مطالبي بيهوده و از موضوعاتي سخن مي گويي كه خود هنوز آنرا درك نكرده اي. تو انساني فراتر از ما نيستي. تو از نظر نسب بر ما برتري نداري! از نظر موقعيت اجتماعي بهتر از ما نيستي و از حيث ثروت و مقام نيز بر ما تقدم نداري. در ميان ما افرادي هستند كه براي نبوت شايسته تر و براي رسالت سزاوارتر از تو باشند. اي صالح؛ اگر تو دست به اينكار زده اي و ادعاي رسالت مي كني و اين روش را پيش گرفته اي فقط يك هدف داري و آن جاه طلبي و حب رياست بر قوم خود مي باشد. مخالفين تصميم گرفتند صالح را از تبليغ دين خود و انجام رسالت خويش منصرف سازند و به صالح وانمود كردند كه اگر ما از او پيروي كنيم از راه راست منحرف مي شويم. صالح كه از نقشه آنان آگاه بود از تهمت آنان نهراسيد و به سخنان گمراه كننده آنان گوش نداد و در جواب آنان گفت: اي مردم، من كه از جانب خداي خود برهاني آشكار دارم و رحمت او شامل حالم گشته است، اگر روش شما را پيش گيرم و در طريق شما قدم بردارم و خداي خود را عصيان كنم، چه كسي مرا از عذاب او نجات مي دهد و كيست كه مرا از كيفر او محافظت كند؟ همانا كه شما مردم اهل تهمت و دروغ هستيد. بزرگان قوم چون ديدند صالح به عقيده خود چنگ زده و در آيين خويش راسخ است، ترسيدند كه پيروان او افزايش يابند و قدرتي بدست آورند و براي آنان گران آمد كه صالح رهبر قوم گردد و در بحران و مشكلات پناهگاه و راهنماي مردم باشد. براي اين عده قابل پذيرش نيست كه صالح ستاره درخشان در شب تار قوم گردد و مردم را از اطراف آنان متفرق كند و قوم در هر امري به سوي او بشتابند و در هر كار مهمي درب منزل صالح را بكوبند. " براستي اگر گرايش به صالح افزايش يابد و او هر روز عده اي جديد را به سوي توحيد و يكتاپرستي دعوت كند، در اين صورت دولت و سلطنت آنان در هم فرو مي ريزد و نفوذ اجتماعي خود را از دست مي دهند. "
شتر صالح
آنگاه كه مخالفين صالح دريافتند كه زنگ خطري عليه حكومت و دولت آنان به صدا در آمده تصميم گرفتند عجز صالح را بر مردم آشكار سازند، لذا از وي در خواست معجزه اي كردند كه دعوت او را تاييد و رسالتش را تصديق نمايد. صالح عليه السلام از شكم كوه شتري را برانگيخت و گفت : آيت و علامت صدق دعوت من اين شتر است، اين شتر را رها كنيد يك روز سهم آب شهر را بخورد و روز ديگر، آب مورد استفاده عموم قرار گيرد. پس او را در استفاده از آب و مرتع آزاد بگذاريد تا صدق گفته هاي مرا در يابيد. بي ترديد، صالح كه ساليان متمادي اصرار قوم خود را بر كفر و پيروي از باطل آنان را به خاطر داشت، مي دانست آنگاه كه حجت وي بر ضد بت پرستان آشكار گردد، آنانرا ناراحت مي سازد و از ظهور برهان صالح به وحشت مي افتند و آنگاه كه گواه رسالت او هويدا گشت، كينه و حسادت مخفي آنان ظاهر مي گردد و از ديدن معجزه او عصباني مي شوند، لذا ترسيد كه مردم دست به كشتن اين شتر بزنند. همين نگراني وي را ناگزير ساخت قوم را از كشتن اين حيوان بر حذر دارد و از اين رهگذر بود كه صالح به آنان گفت: زنهار كه موجبات آزار اين شتر را فراهم سازيد كه به عذابي نزديك گرفتار مي شويد. شتر صالح مدتها به چرا مشغول بود و به نوبه خود از آب استفاده مي كرد، يك روز آب محل را مي آشاميد و روز ديگر از صرف آب خود داري مي نمود. جاي ترديد نيست، كه بوجود آمدن شتر و رفتار عجيب آن، عده اي را متوجه صالح كرد، و با مشاهده اين شتر صحت رسالت وي برايشان آشكار گرديد و يقين كردند كه صالح در نبوت خود راستگو است. اين گرايش جديد، خود خواهان را به وحشت انداخت و ترسيدند دولت آنان متلاشي و سلطنتشان واژگون گردد. مخالفين صالح به آن دسته از حق گرايان كه نور ايمان جان و دلشان را منور كرده و افكارشان را به سوي صالح سوق داده بود گفتند: آيا شما مي دانيد كه صالح پيغمبر خدا است؟ پيروان صالح پاسخ دادند: آري! ما به رسالت او ايمان آورده ايم. اما با شنيدن اين پاسخ، اثري از تواضع و تسليم در برابر حق در آنها ظاهر نگشت و از كبر و غرور آنان كاسته نشد، بلكه بر كفر خود اصرار ورزيدند و به تكذيب و سرزنش پيروان صالح پرداختند و به آنان گفتند: ما نسبت به آنچه شما ايمان آورده ايد، كافريم. شايد اين شتر نيرومند با آن هيبت مخصوص به خود، حيوانات آنان را مي ترساند، شترها را رم مي داد و به همين جهت با وجود اين شتر، مخالف بودند و چه بسا آنگاه كه مردم احتياج فراوان به آب داشتند، شتر نوبت خود را به آنان نمي داد و نمي گذاشت از آب استفاده كنند و گاهي عناد و كينه توزي آنان با صالح، آنان را ناگزير مي ساخت تا معجزه صالح را از بين ببرند و دليل حقانيت او را معدوم سازند، زيرا متوجه شدند اين معجزه، قلوب مردم را به صالح جذب مي كند و مردم را به او متمايل مي سازد، لذا مخالفين صالح ترسيدند كه معتقدين به صالح و ياوران و پيروان او فزوني يابند. همه اين عوامل دست به دست هم داد و آنان را مصمم ساخت تا شتر را نابود كنند و بر خلاف آنچه صالح، از عواقب تهديد آزار و اذيت اين حيوان برايشان گفته بود، تصميم بر نابودي آن گرفتند! مخالفين صالح همواره فكر مي كردند كه اين "ناقه" خطري بزرگ و تهديدي جدي براي حكومت آنها است. لذا پس از مدتي تفكرو تفحص، بالاخره تصميم به قتل ناقه گرفتند ولي از كشتن آن بر جان خود بيم داشتند و هر موقعي كه تصميم قتل آن را مي گرفتند به علت وحشت، از فكر خود منصرف مي شدند و با ترس فراوان عقب گرد مي كردند و كسي جرات بر اقدام آن عمل نكرد.
مكر زنان در كشتن شتر صالح
مدت مديدي روح ناپاك قوم صالح، آنان را به كشتن شتر ترغيب مي كرد، ولي ترس از جان خود، آنان را باز مي گرداند. كسي جرات اذيت و آزار شتر را نداشت و هيچكس براي اين امر پيشقدم نمي شد، لذا براي پايان دادن به اين قضيه، به استفاده از زنان و ناز و كرشمه آنان متوسل شدند. در اين راه زنها با واگذاري عفت و پاكدامني خود، مردان را شيداي زيبايي خود مي كنند و آنها را به دام مي اندازند تا به مقصد خود برسند با چنين وضعي هر گاه زن دستوري صادر كند مردهاي هوسران تسليم دستور او هستند و هر گاه آرزويي در دل داشته باشد براي تحقق آن بر يكديگر سبقت مي گيرند. ذي صدوق دخترمحيّا كه داراي زيبايي و جمال بود خود را بر مصدع بن مهرج عرضه داشته و گفت اگر ناقه صالح را پي كني تسليم تو هستم. پيرزني از كفار بنام عنيزه، قدار بن سالف را به منزل خود دعوت نموده و يكي از دختران خود را بر وي عرضه داشت و گفت: من شيربها از تو نمي خواهم، هديه نامزدي يا ثروت از تو طلب نمي كنم، فقط بايد آن شتري را كه قلبها را تسخير كرده و شراره ايمان را در دل مردم شعله ور مي سازد و با اين اوصاف، خواب راحت را از ما ربوده و آب آشاميدني ما را به خود اختصاص داده و حيوانات ما را رم مي دهد، نابود سازي. اين حيله زنانه، انگيزه اي قوي و علاقه اي شديد در آنها ايجاد كرد و نيروي عشق و جواني قدرت آنها را مضاعف كرد و جرات و شهامت به ايشان بخشيد، لذا ايشان در بين مردم و جوانان قبيله، به جستجوي چند نفر نيروي كمكي پرداختند، تا بتوانند در كشتن شتر از آنها كمك بگيرند. پس از گردش در شهر هفت نفر ديگر به آنان پيوستند و همگي در كمين ناقه به انتظار نشستند تا موقعي كه شتر از آبشخور بازگشت و به آرامي شروع به حركت كرد، مصدع تيري به سمت استخوان ساق پاي شتر رها كرد كه استخوان آنرا شكست و قدار با شمشير به جانب آن شتافت و بر پاي حيوان فرود آورد، شتر به زمين سقوط كرد، سپس نيزه اي به سينه آن زد و شتر را كشت و به خيال خود اين بار گران و غم سنگين را از دوش خود برداشت و با كمال خرسندي بشارت قتل شتر را براي مردم آوردند. مردم همانند استقبال از فرماندهان پيروز و قهرمانان كشور گشا به استقبال اين دو قاتل ناقه شتافتند و براي بازگشت آنان به شادي پرداختند و در حالي كه تاجهايي براي ستايش آنان بافته بودند با مراسمي مهيج مقدمشان را گرامي داشتند. مخالفين صالح عليه السلام پاي ناقه را قطع كردند و آنرا كشتند، از دستور خداي خويش سرپيچي كردند، و از ذات خود پرده برداشتند و به تهديد صالح اعتنايي نكردند و آنرا ناديده گرفتند و به او گفتند: اي صالح اينك اگر راست مي گويي و پيغمبر خدايي، آنچه ما را به آن تهديد مي كردي نازل كن!
كيفر نافرماني خدا!
آنگاه كه شتر صالح عليه السلام كشته شد، صالح به آنان گفت: من شما را از آزار و اذيت اين حيوان برحذر داشتم ولي شما دامن خود را به اين حرام آلوده كرديد و در منجلاب اين جنايت فرو رفتيد، از امروز فقط سه روز در خانه هاي خود زنده هستيد و مي توانيد از نعمت زندگي بهره مند باشيد و پس از آن عذاب خدا مي آيد و بعد از عذاب، عقاب اخروي نيز شامل حالتان خواهد شد و در تحقق اين وعده شك و ترديد متصور نيست. شايد صالح عليه السلام سه روز به آنان مهلت داد تا فرصتي براي بازگشت به سوي خدا داشته باشند بلكه به دعوت صالح لبيك گويند، ولي به حدي ترديد در روحشان و غفلت بر قلوبشان ريشه دو انده بود كه هشدارهاي صالح بر آنان تاثيري نداشت و آنان را به راه راست باز نگرداند، بلكه تهديد صالح را دروغ پنداشته، اعلام خطر او را به استهزاء گرفتند و به تمسخر و سرزنش وي افزودند و از او خواستند كه در نزول عذاب آنان عجله كند و كيفر آسماني را هر چه زودتر براي آنان بياورد! صالح عليه السلام در مقابل خيره سري مخالفين خود گفت: چرا قبل از اينكه كار نيكي انجام دهيد در نزول عذاب خويش شتاب مي كنيد؟! اي كاش از خدا طلب آمرزش مي كرديد، شايد رحمت خدا شامل حالتان گردد و از عذاب نجات يابيد. گفتار صالح عليه السلام در اين قوم اثر نكرد و آنان چنان در گرداب گمراهي غوطه ور و تسليم خود سري هاي خود گشته بودند كه به پيغمبر خدا گفتند: ما به تو و يارانت فال بد زده ايم و وجود شما را در اجتماع مضر مي دانيم. سپس عده اي از قوم صالح گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه در دل شب تاريك، با شمشير برهنه ناگهان به صالح و پيروانش حمله كنند و پس از اين تصميم، قرار گذاشتند كه اين نقشه محفوظ بماند و احدي از اين راز با خبر نشود. قوم صالح عليه السلام با اين گمان نقشه قتل صالح و يارانش را طرح كردند و به فكر كشتن ايشان افتادند كه اگر آنان را به قتل برسانند، از عذاب الهي محفوظ مي مانند و از كيفري كه بزودي آنان را فرا مي گيرد، نجات مي يابند ولي خدا به اين خيره سران مهلت نداد و نقشه آنان را نقش بر آب كرد و مكر آنان را به خود شان باز گرداند و صالح از توطئه قوم خويش نجات يافت. كيفر خدا به منظور تصديق تهديد صالح و حمايت از رسالت او فرود آمد و صاعقه آسماني قوم صالح را فرا گرفت تا به كيفر ستمگري خود برسند و به اين ترتيب مخالفين صالح پس از صاعقه در خانه هاي خود به صورت جسمي بي جان در آمدند. آري آن كاخهاي بلند و محكم و آن ثروت سرشار و آن باغهاي خرم و گسترده و آن خانه هايي كه براي حفظ جان خود در دل سنگهاي كوه تراشيده بودند، هيچكدام نتوانست از مرگ آنان جلوگيري كند. صالح عليه السلام شاهد نزول عذاب بر قوم خود بود و پس از لحظاتي مشاهده كرد كه بدنهاي مخالفين او همه سياه و خشكيده و خانه هايشان خراب گشته است، لذا از كنار آنان عبور كرد و با خاطري غمگين و روحي افسرده و قلبي سرشار از حسرت به آن اجساد خطاب كرده و گفت: " اي قوم من! بدون ترديد رسالت خداي خود را به شما ابلاغ كردم و به شما پند دادم ولي شما از روي غرور و ناداني، ناصحان و خيرخواهان را دوست نمي داشتيد".
عزیر بنده مخلص خدا
عزير؛ بنده مخلص خدا
"او كالّذي مرّ علي قرية وهي خاوية علي عروشها قال انّي يحيي هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثمّ بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوماً او بعض يوم قال بل لّبثت مائة عام فانظر الي طعامك و شرابك لم يتسنّه و انظر الي حمارك و لنجعلك آية لّلنّاس وانظر الي االعظام كيف ننشزها ثمّ نكسوها لحما فلمّا تبيّن له قال اعلم انّ الله علي كلّ شي قدير."( بقره/ 259) يا چون آن كس كه به شهري كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد؛ [و با خود مي] گفت: "چگونه خداوند، [اهل] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مي كند؟" پس خداوند، او را [به مدّت] صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: چقدر درنگ كردي؟ گفت: يك روز يا پاره اي از روز را درنگ كردم. "[نه] بلكه صد سال درنگ كردي، به خوراك و نوشيدني خود بنگر [كه طعم و رنگ آن] تغيير نكرده است، و به دراز گوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشي شده است. اين ماجرا براي آن است كه هم به تو پاسخ گوييم] و هم تو را [در مورد معاد] نشانه اي براي مردم قرار دهيم. و به [اين] استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مي دهيم؛ سپس گوشت برآن مي پوشانيم." پس هنگامي كه [چگونگي زنده ساختن مرده] براي او آشكار شد، گفت: "[اكنون] مي دانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست." "و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهؤن قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انّي يوفكون." ( توبه/ 30) و يهود گفتند: "عزّير، پسر خداست." و نصاري گفتند: "مسيح، پسر خداست." اين سخني است [باطل] كه به زبان مي آورند، و به گفتار كساني كه پيش از اين كافر شده اند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] باز گردانده مي شوند؟
صد سال خواب!
عزير چون وارد باغ خود شد، ديد درختها سبز و سايه آنها گسترده است و زمان برداشت ميوه آنها نزديك شده است، نغمه بلبلها گوش را مي نوازد و پرندگان به طرب آمده اند. عزير ساعتي در اين باغ بياسود و از نسيم جان پرور آن بهره مند و از تماشاي سبزه و چمن و طراوت ياس و ياسمن غرق در نشاط شد، آنگاه سبدي از انگور و سبد ديگري از انجير و مقداري نان به همراه برداشت، سوار بر الاغ خود شد و راه منزل خويش را در پيش گرفت. عزير در بازگشت خود غرق در اسرار آفرينش و عظمت موجودات بود و آنچنان در فكر فرو رفت، كه راهش را گم كرد. چند لحظه بعد خود را در ميان ويرانه اي ديد كه از دهكده خرابي حكايت مي كرد، پراكندگي خانه هاي ويران، سقفها و ديوارهاي فرو ريخته، وجود استخوانهاي پوسيده و اسكلتهاي متلاشي شده در سكوتي مرگبار، منظره وحشتناكي را ايجاد كرده بود. عزير از الاغ خود پياده شد و سبدهاي ميوه را كنار خود گذاشت و حيوان خود را بست و به ديوار خرابه اي تكيه داد، تا خستگي خود را بر طرف سازد و نيروي جسم و فكر خود را باز يابد. سكوت مطلق و نسيم ملايم فكر عزير را آزاد ساخت تا درباره مردگان و وضع رستاخيز ايشان بينديشد. عزير با خود فكر مي كرد كه اين بدنهاي متلاشي شده كه طعمه خاك گشته اند و ابرهاي فراوان بر آنها باريده و جريان سيل آنها را به هر سو رانده، چگونه در روز قيامت بار ديگر زنده مي شوند؟! با ادامه اين تفكر و تامل، كم كم چشمهاي عزير گرم شد و پلكهايش به آرامي روي هم آمد عضلاتش سست گشت و در خواب عميقي فرو رفت، آنچنان كه گويا به مردگان ملحق شده است. صد سال تمام گذشت، كودكان پير شدند و عمر پيران پايان يافت، نسل ها تغيير كردند، قصرها عوض شدند ولي عزير هنوز به صورت جسدي بي روح در خواب بود، استخوانهاي او پراكنده و اعضايش از هم گسيخته، تا اينكه خداوند اراده كرد براي مردمي كه در موضوع قيامت حيران و از درك آن عاجزند و در بيان آن اختلاف دارند، حقيقت را به نحوي آشكار سازد تا آن را با چشم ببينند و با لمس احساس كنند تا به آن يقين پيدا كنند. خدا استخوانهاي عزير را فراهم و آنها را مرتب ساخت و از روح خود در آن دميد، ناگهان عزير با بدني كامل و نيرومند از جاي برخواست بر روي پاي خود ايستاد. عزير با خود انديشيد كه از خوابي سنگين بيدار شده است. سپس به جستجوي الاغ خود پرداخت و به دنبال آب و غذا روان شد. فرشته اي به سوي او آمد گفت: فكر مي كني چقدر در خواب بوده اي؟ عزير بدون دقت و تفكر در اوضاع گفت: يك روز يا كمتر از آن خوابيده ام. فرشته گفت: تو صد سال است كه مانند اين اجساد در اين زمين بوده اي، بارانهاي نرم و رگبارهاي شديد بر بدنت باريده و بادهاي بسيار بر تو وزيده، ولي با گذشت اين سالهاي طولاني و حوادث مختلف مي بيني كه خوراكت سالم مانده و آب آشاميدني تو تغيير نكرده است. اي عزير! نگاهي به استخوانهاي پراكنده الاغ خويش بيانداز، مي بيني كه اعضايش از هم پاشيده شده و خدا به زودي به تو نشان خواهد داد كه چگونه اين استخوانهاي پراكنده جمع و زنده مي شوند و روح در آن دميده مي شود. اكنون شاهد اين جريان باش تا به روز قيامت يقين پيدا كني و بر ايمانت به رستاخيز بيفزايي و خدا تو را آيتي از قدرت خود قرار داد تا شك و ترديد به رستاخيز را از ذهن مردم پاك كني و بر اعتقاد آنها بيفزايي و آنچه را از درك آن عاجز بودند بر ايشان شرح دهي. عزير دقت كرد، ديد الاغ وي با تمام شرايط و علائم روي دست و پاي خود ايستاد و آثار زندگي در آن هويدا شد. عزير با مشاهده اين منظره گفت: "من مي دانم كه خدا بر هر چيز قادر است."
صد سال فراق!
عزير بر حيوان خود سوار شد و به جستجوي راه منزل خويش پرداخت. در راه متوجه شد كه اوضاع مسير و خانه ها تغيير كرده و تصوير گذشته فقط به صورت رويايي در ذهن او وجود دارد، با دقت در مسير و تداعي خاطرات بالاخره به خانه خود رسيد. بر درب خانه پيرزني را ديد با كمر خميده و اندامي لاغر كه گذشت ايام پوست بدنش را چروكيده و بينايي چشمانش را فرو كاسته است. ولي با اين حال در برابر مصائب دوران و جريان ماه و سال هنوز رمقي در بدن دارد. اين پيرزن مادر عزير است كه عزير او را در ايام جواني و بهار زندگي رها كرده و رفته است. عزير از پيرزن پرسيد: آيا اين خانه منزل عزير است؟ پيرزن گفت: آري اين منزل عزير است و به دنبال اين سخن صداي گريه او بلند و اشكش روان شد و گفت: عزير رفت و مردم او را فراموش كرده اند و ساليان متمادي است كه غير از تو، نام عزير را از كسي نشنيده ام. عزير گفت: من عزيرم، خدا صد سال مرا از اين جهان به وادي مردگان برد و اكنون بار ديگر مرا به صحنه وجود آورده و زنده نموده است.
عزير آزمايش شد
پيرزن از گفته عزير مضطرب شد و در اولين برخورد، ادعاي عزير را منكر شده، سپس گفت: عزير مرد صالح و شايسته اي بود و دعاي او همواره مستجاب مي شد. هر چيزي را كه از خدا مي خواست حاجتش بر آورده مي شد، براي هر بيماري واسطه مي شد، شفا مي گرفت. اگر تو عزير هستي از خدا بخواه بدن من سالم و چشم من بينا گردد. عزير دعا كرد و ناگهان مادر او بينايي و سلامت و شادابي خود را باز يافت. مادر به همسالان وي كه روزگار استخوانشان را فرسوده و جواني آنان را گرفته بود، اطلاع داد و گفت: عزيري را كه صد سال پيش از دست داده ايد، خدا بار ديگر او را به ما باز گردانده است. وي به همان صورت و سن و سال جواني نزد ما باز گشته است. عزير همان مرد نيرومند با بدن سالم و قوي نزد بستگان خود حاضر شد ولي اقوام عزير او را نشناختند و منكر وي شدند و ادعاي او را دروغي بزرگ شمردند و در صدد آزمايش او بر آمدند، يكي از فرزندان عزير گفت: پدر من خالي در كتف خود داشت و با اين نشان شناخته مي شد و به اين صفت معروف بود. بني اسرائيل شانه او را باز كردند، ديدند خال هنوز باقي است و با همان اوصافي كه به خاطر داشتند و يا شنيده بودند تطبيق مي كند. بني اسرائيل تصميم گرفتند كه براي اطمينان قلبي و رفع هر گونه شك و ترديد او را مورد آزمايش ديگري قرار دهند، لذا بزرگترشان گفت: ما شنيده ايم زماني كه بخت النصر به بيت المقدس حمله كرد و تورات را سوزاند، فقط افراد انگشت شماري و از آن جمله عزير تورات را از حفظ بودند، اگر تو عزيري، آنچه از تورات محفوظ داري براي ما بخوان. عزير تورات را بدون هر گونه تغيير و انحراف و كم و زياد از حفظ خواند، در اين موقع بود كه بني اسرائيل، ادعاي او را تصديق و تكريم كردند و با او پيمان بستند و به وي تبريك گفتند ولي گروهي از بني اسرائيل كه در نهايت بدبختي بودند با اين وجود ايمان به حق نياوردند، بلكه به كفر خود افزودند و گفتند: "عزير پسر خداست".
حضرت یونس (ع)
حضرت يونس (ع)
دعوت يونس(ع) به توحيد
در شهر نينوا و در اوج بت پرستي و در تاريكي جهل و شرك، يونس نور ايمان را شعله ور ساخت و پرچم توحيد را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزيزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبين- پيشاني- شما گرامي تر از آن است كه بر اين جمادات بي روح سجده كند، به خود آييد و از خواب غفلت بيدار شويد و به چشم دل بنگريد تا ببينيد كه در وراي اين جهان بديع، خدايي بزرگ وجود دارد كه يگانه و بي نياز است و تنها ذات كبريايي او شايسته عبادت و ستايش است. او مرا براي راهنمايي شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوي او راهنمايي و ارشاد كنم، زيرا پرده هاي جهل و ناداني عقل و ديده شما را پوشانده و از درك حقايق عاجزيد. قوم يونس با شنيدن اين سخنان تازه و صحبت از خداي يگانه، دچار حيرت و وحشت شدند و چون از خدايي شنيدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ايشان گران آمد كه ببينند يك نفر از خودشان بر آنان برتري يابد و ادعاي پيغمبري و رسالت نمايد، لذا به يونس گفتند: اين مهملات چيست كه مي بافي؟! اين خدايي كه ما را به سوي آن دعوت مي كني كيست؟ ما خداياني داريم كه پدرانمان ساليان سال آنها را پرستش مي كرده اند و ما هم اكنون آنها را مي پرستيم. چه چيز تازه اي در جهان به وجود آمده و چه حادثه جديدي اتفاق افتاده كه ما بايد دين اجدادمان را كنار بگذاريم و به دين ابداعي و تازه تو روي آوريم؟ يونس گفت: پرده هاي تقليد را از چشم هاي خود برداريد و عقل خود را از حجاب خرافات برهانيد، اندكي فكر كنيد و قدري بيانديشيد. آيا اين بت هايي را كه صبح و شب مورد توجه قرار مي دهيد، در برآوردن حاجات و يا دفع شر و بليات مي توانند شما را ياري كنند، براي شما نفعي دارند و يا مي توانند شري را از شما بر طرف گردانند؟! آيا اين بت ها مي توانند چيزي را خلق و يا مرده اي را زنده نمايند، بيماري را شفا دهند و يا گمشده اي را هدايت كنند؟! آيا اگر من بخواهم به آنها ضرري برسانم مي توانند از اين امر جلوگيري كنند؟ و يا اگر آنها را بشكنم و ريز ريز كنم مي توانند دوباره خود را استوار سازند!
آخرين هشدار يونس(ع)
يونس گفت: چرا از ديني كه شما را به سوي آن دعوت مي كنم روي مي گردانيد و از آن اعراض مي كنيد، در حالي كه اين دين به شما قدرت مي دهد امور خود را اصلاح كنيد، وضع جامعه خود را سامان دهيد و اجتماع خود را تقويت و بهسازي كنيد. دين من شما را امر به معروف و نهي از منكر مي نمايد، ستمگري را مغضوب و صلح و عدالت را تاييد و تمجيد مي كند، امنيت و اطمينان را بين شما به وجود مي آورد، شما را توصيه مي كند كه نسبت به مستمندان مهرباني و به بينوايان لطف روا داريد، گرسنگان را اطعام و اسيران را آزاد سازيد. به عبارتي، دين من، شما را به سعادت و صلابت رهبري مي كند. يونس پيوسته از سر خير خواهي و مهرباني قوم خود را پند و اندرز داد ولي در پاسخ غير از عناد و استدلال هاي جاهلانه چيزي نمي شنيد. مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند: تو نيز مانند ما بشري و يكي از افراد اجتماع ما هستي، ما نمي توانيم روح خود را آماده پيروي از تو كنيم و گوش به سخنان تو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار! آنچه تو از ما مي خواهي براي ما قابل پذيرش نيست. يونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خير و صلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفي كه به آن اميدوار و به ايماني كه طالب آن بوده ام، رسيده ام؛ ولي اگر دعوت مرا رّد كنيد بايد بدانيد كه بلايي سخت بر شما نازل مي گردد و هلاكت شما نزديك است. به زودي پيش درآمد عذاب را مي بينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد. قوم به يونس گفتند: اي يونس، ما دعوت تو را نمي پذيريم و از تهديد تو نيز هراسي نداريم، اگر راست مي گويي آن عذابي كه ما را از آن مي ترساني بر ما نازل كن! صبر يونس لبريز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجه اي نگرفت، از آنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتي دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد، زيرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند و در آن تفكر و تامل نكردند. بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيده است و آنچه انجام داده كفايت مي كند، در صورتي كه اگر يونس بر دعوت خود پافشاري و اصرار مي كرد و با صبر بيشتر آن را پي گيري مي كرد شايد در ميان مردم نينوا افرادي پيدا مي شدند كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند، از كرده خود پشيمان گشته و توبه كنند، ولي يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء و نزول كيفر الهي از شهر خارج شد.
نزول عذاب بر قوم يونس(ع)
هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد هلاكت خود را ديدند. هواي اطرافشان تيره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و بيم و هراس بر آنها مستولي شد. در اين حال دريافتند دعوت يونس حق و هشدارش صحيح بوده است و بدون ترديد عذاب دامنشان را فرا مي گيرد و سرنوشت عاد و ثمود و نوح همانگونه كه شنيده بودند در مورد آنان نيز تكرار خواهد شد. در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و از گذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادران و اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه و دشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشت پيچيد! در اين حال خدا بال و پر رحمت خويش را بر سر آنان گشود و ابرهاي عذاب خود را از فراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زيرا در توبه خود بي ريا و در ايمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خود را بر طرف ساخت و مردم نينوا با ايمان كامل و امنيت خاطر به خانه هاي خود بازگشتند و آرزو كردند كه يونس به جمع آنان باز گردد و در بين آنان به عنوان پيغمبر و رسول، و رهبر و پيشوا زندگي كند. اما يونس نينوا را ترك كرده و آن سرزمين را رها نموده بود و به راه خود ادامه داد تا به دريا رسيد، آنجا عده اي را ديد كه قصد عبور از دريا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتي ايشان سوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذيرفتند و او را ارج نهادند و به وي احترام گذاشتند، زيرا آثار بزرگواري و عظمت روح در سيماي او ديده مي شد و پيشاني درخشانش از تقوا و پرهيزكاري او خبر مي داد، اما كشتي هنوز از ساحل دور نشده بود و از خشكي فاصله زيادي نگرفته بود كه دريا طوفاني شد و امواجي سهمگين كشتي را متلاطم ساخت و سرنشينان كشتي فرجام بدي را براي خود پيش بيني مي كردند، چشم ها خيره شده بود و قلب ها به تپش و دست و پاي افراد به لرزه در آمده بود و در اين حال راهي جز سبك كردن كشتي به نظرشان نمي رسيد. مسافرين با يكديگر مشورت كردند كه چه كنند، سپس به توافق رسيدند كه قرعه بياندازند و به نام هر كس افتاد او را به دريا بيافكنند. پس قرعه انداختند و به نام يونس در آمد، ولي به خاطر احترام و ارزشي كه براي او قائل بودند، حاضر نشدند او را به دريا اندازند؛ پس بار ديگر قرعه را تجديد كردند، باز هم به نام يونس در آمد، اما اين بار هم دريغ كردند كه او را به دريا افكنند و براي سومين بار قرعه انداختند و اين بار نيز قرعه به نام يونس در آمد.
يونس(ع) در شكم ماهي
يونس چون ديد سه بار قرعه به نامش در آمد، دريافت كه در اين پيشامد سرّي نهفته است و خدا در اين حادثه تدبير و حكمتي دارد. سپس به اشتباه خود پي برد و دريافت كه قبل از اين كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پيش از صدور امر الهي، قوم و ديار خود را ترك كرده است. به همين جهت خود را در ميان دريا انداخت و جان خويش را تسليم امواج خروشان دريا كرد و در اعماق دريا و در آغوش متلاطم امواج و ظلمت دريا فرو رفت. در اين هنگام خدا به ماهي بزرگي دستور داد يونس را ببلعد و او را در شكم خود مخفي سازد ولي نبايد گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زيرا او پيغمبر خداست كه دچار عجله و ترك اولايي شده و از تعجيل خود نادم و پشيمان است. سپس ماهي را وحي كرد يونس امانتي است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد بايد او را سالم تحويل دهي. يونس در شكم ماهي قرار گرفت و ماهي امواج را شكافت و در اعماق تيره دريا فرو رفت، عرصه بر يونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در اين حال از درگاه خداي يكتا استمداد طلبيد و به ياور مصيبت زدگان و دادرس ستمديدگان پناه آورد؛ خدايي كه رحمان و رحيم، توبه پذير و بخشنده گناهان است. يونس "در قعر دريا و تاريكي هاي آن فرياد برآورد: اي معبود سبحان، خدايي غير از تو نيست. بار خدايا! تو منزهي و من درباره خود از ستمگرانم!" خدا دعاي يونس را به اجابت رساند و به ماهي فرمان داد كه ميهمان خود را در ساحل دريا بگذارد، زيرا كه او كيفر مقدر و مدت حبسش را به پايان رساند. ماهي يونس را با بدني لاغر و نحيف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دريافت و بوته كدويي بالاي سرش روييد، يونس از ميوه آن خورد و در سايه اش آرميد تا نيروي خود را باز يافت و به زندگي اميدوار شد. سپس خدايتعالي به او وحي كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طايفه خود بپيوند، زيرا آنها ايمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوي تو و منتظر بازگشت تو هستند." يونس به شهر خود بازگشت و با تعجب ديد آنهايي كه به هنگام هجرت يونس به پرستش بت ها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خداي يكتا را سپاس و ستايش مي كنند.



