research 5
تحقیق و پژوهش 5 
قالب وبلاگ
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
فیزیک (به زبان یونانی φύσις، طبیعت و φυσικῆ، دانش طبیعت) علم مطالعهٔ خواص طبیعت است. این علم از مفاهیمی مانند انرژی، نیرو، جرم و بار استفاده می‌کند. یکی از کارهای اصلی این علم اندازه‌گیری کمیتهای مختلف و پیدا کردن روابط بین این کمیت‌ها است. برای همین فیزیک را علم اندازه‌گیری نیز خوانده‌اند.

امروزه فیزیکدان‌ها سامانه‌های بسیاری را بررسی می‌کنند: از ساختارهای بسیار بزرگ مانند کهکشان‌ها گرفته تا ذرات بی‌نهایت ریز و حتی سیستم‌های اقتصادی، زیستی،محیطی و مانند آن‌ها.

یکی از دانشمندان بزرگ فیزیک گفته:

« زندگی یک بازی پیچیده است که خدا آن را ترتیب داده و ما مهره های این بازی هستیم. این بازی پایانی دارد که فقط خدا از آن آگاه است ولی قوانینی نیز دارد که برای ما معلوم نیست و هدف و وظیفهٔ ما در این بازی شناخت همین قوانین است. کسی که بتواند بهتر و بیشتر از سایر مهره ها این قوانین را بشناسد، جلوتر است؛ و این قوانین فیزیک نام دارد.
زندگی یک بازی پیچیده است که خدا آن را ترتیب داده و ما مهره های این بازی هستیم. این بازی پایانی دارد که فقط خدا از آن آگاه است ولی قوانینی نیز دارد که برای ما معلوم نیست و هدف و وظیفهٔ ما در این بازی شناخت همین قوانین است. کسی که بتواند بهتر و بیشتر از سایر مهره ها این قوانین را بشناسد، جلوتر است؛ و این قوانین فیزیک نام دارد.
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

شیمی

شیمی (به پارسی سَره: کیمیا) مطالعهٔ ساختار، خواص، ترکیبات، و تغییر شکل مواد است. این علم مربوط می‌شود به عناصر شیمیایی و ترکیبات شیمیایی که شامل اتمها، مولکولها، و برهم‌کنش میان آنهاست.

تاریخچه

واژه شیمی خود داستان درازی دارد. ریشه این نام در واژه کیمیا است. خاستگاه واژه کیمیا از زبان

 پارسی باستان است. این واژه و داستان دانش شگفت انگیز پشت آن به همراه دانشش به زبان عربی

 نوشته شد و اروپاییان با این واژه و دانش آن از راه مسلمانان آشنا شدند و این دانش را با نام

alchemy شناختند. آنگاه آن را در میان خود پروردند تا در سده‌های نزدیک به ریخت فرانسه شیمی

 به زبان ما بازگشت. دانش شیمی به دو گرایش شیمی محض و شیمی کاربردی تقسیم می‌شود

.علم شیمی از ابتدا تا کنون به ۵ دوران تقسیم می‌شود ۱.دوران رشد کارهای تجربی

 ۲.دوران رشد جنبه‌های تئوری شیمی ۳.دوران کیمیا گری ۴.دوران اصل اتش ۵.دوران شیمی مدرن

نگاه گذرا

تئوری اتمی پایه و اساس علم شیمی است. این تئوری بیان می‌دارد که تمام مواد از واحدهای

 بسیار کوچکی به نام اتم تشکیل شده‌اند. یکی از اصول و قوانینی که در مطرح شدن شیمی به

 عنوان یک علم تأثیر به‌سزایی داشته، اصل بقای جرم است. این قانون بیان می‌کند که در طول

 انجام یک واکنش شیمیایی معمولی، مقدار ماده تغییر نمی‌کند. (امروزه فیزیک مدرن ثابت کرده که

 در واقع این انرژی است که بدون تغییر می‌ماند و همچنین انرژی و جرم با یکدیگر رابطه دارند.)

این مطلب به طور ساده به این معنی است که اگر ده‌هزار اتم داشته باشیم و مقدار زیادی

 واکنش شیمیایی انجام پذیرد، در پایان ما همچنان بطور دقیق ده‌هزار اتم خواهیم داشت.

 اگر انرژی از دست رفته یا به‌دست‌آمده را مد نظر قرار دهیم، مقدار جرم نیز تغییر نمی‌کند.

 شیمی کنش و واکنش میان اتم‌ها را به تنهایی یا در بیشتر موارد به‌همراه دیگر اتم‌ها

 و به‌صورت یون یا مولکول (ترکیب) بررسی می‌کند.

این اتم‌ها اغلب با اتم‌های دیگر واکنش‌هایی را انجام می‌دهند. (برای نمونه زمانی‌که

 آتش چوب را می‌سوزاند واکنشی است بین اتم‌های اکسیژن موجود در هوا که نور بر

 روی مواد شیمیایی فیلم عکاسی ایجاد می‌کند شکل می‌گیرد.)

یکی از یافته‌های بنیادین و جالب دانش شیمی این بوده‌است که اتم‌ها روی‌هم‌رفته

 همیشه به نسبت برابر با یکدیگر ترکیب می‌شوند. سیلیس دارای ساختمانی است

 که نسبت اتم‌های سیلیسیوم به اکسیژن در آن یک به دو است. امروزه ثابت شده‌است

 که استثناهایی در زمینهٔ قانون نسبت‌های معین وجود دارد(مواد غیر استوکیومتری).

یکی دیگر از یافته‌های کلیدی شیمی این بود که زمانی که یک واکنش شیمیایی

مشخص رخ می‌دهد، مقدار انرژی که بدست می‌آید یا از دست می‌رود همواره یکسان

 است. این امر ما را به مفاهیم مهمی مانند تعادل ، ترمودینامیک می‌رساند.

شیمی فیزیک بر پایهٔ فیزیک پیشرفته (مدرن) بنا شده‌است. اصولاً می‌توان تمام

 سیستم‌های شیمیایی را با استفاده از تئوری مکانیک کوانتوم شرح داد. این تئوری

 از لحاظ ریاضی پیچیده بوده و عمیقاً شهودی است. به هر حال در عمل و بطور واقعی

 تنها بررسی سیستم‌های سادهٔ شیمیایی قابل بررسی با مفاهیم مکانیکی کوانتوم

 امکان‌پذیر است و در اکثر مواقع باید از تقریب استفاده کرد(مانند تئوری کاری دانسیته).

 بنابراین درک کامل مکانیک کوانتوم برای تمامی مباحث شیمی کاربرد ندارد؛

زیرا نتایج مهم این تئوری (بخصوص اربیتال اتمی) با استفاده از مفاهیم ساده‌تری قابل

 درک و به‌کارگیری هستند.

با اینکه در بسیاری موارد ممکن است مکانیک کوانتوم نادیده گرفته شود، اما

 از مفهوم اساسی آن، یعنی کوانتومی کردن انرژی، نمی‌توان صرف نظر کرد.

 شیمی‌دان‌ها برای بکارگیری کلیه روش‌های طیف نمایی به آثار و نتایج کوانتوم وابسته‌اند.

علم فیزیک هم ممکن است مورد بی توجهی واقع شود، اما به هر حال برآیند نهایی آن

 (مانند رزونانس مغناطیسی هسته‌ای) پژوهیده و مطالعه می‌شود.

یکی دیگر از تئوری‌های اصلی فیزیک مدرن که نباید نادیده گرفته شود نظریه نسبیت است.

این نظریه که از دیدگاه ریاضی پیچیده‌است، شرح کامل فیزیکی علم شیمی است.

مفاهیم نسبیتی تنها در برخی از محاسبات خیلی دقیق ساختمان هسته،

به‌ویژه در عناصر سنگین‌تر، کاربرد دارند و در عمل تقریباً با شیمی پیوند ندارند.

بخش‌های اصلی دانش شیمی عبارت‌اند از:

  • شیمی تجزیه، که به تعیین ترکیبات مواد و اجزای تشکیل دهنده آن‌ها می‌پردازد.
  • شیمی آلی، که به مطالعهٔ ترکیبات کربن‌دار، غیر از ترکیباتی چون دو اکسید کربن
  •  (دی اکسید کربن) می‌پردازد.
  • شیمی معدنی، که به اکثریت عناصری که در شیمی آلی روی آنها تاکید نشده
  •  و برخی خواص مولکولها می‌پردازد.
  • شیمی فیزیک، که پایه و اساس کلیهٔ شاخه‌های دیگر را تشکیل می‌دهد، و
  • شامل ویژگی‌های فیزیکی مواد و ابزار تئوری بررسی آنهاست.

دیگر رشته‌های مطالعاتی و شاخه‌های تخصصی که با شیمی پیوند دارند عبارت‌اند

 از: علم مواد، مهندسی شیمی، شیمی بسپار، شیمی محیط زیست و داروسازی

[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

 

 

 

[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

تاریخچهٔ جغرافیا

این اندیشه از آناکسیماندر(1231/32 – 1166/67 سال پیش از هجرت)، -که واپسین نویسندگان یونانی به بنیان‌گذار واقعی جغرافیا مطرحش نمودند-، از طریق پاره‌ای از بازگویی‌های جانشینان او به ما رسیده‌است. آناکسیماندر را به نوآوری شاخص‌ها (ابزار ساده و کارآمد یونانی که اندازه‌گیری اولیه از عرض جغرافیایی را انجام داد) می‌شناسند. تالس و آناکسیماندر هم‌چنین به پیش‌گویی گرفت‌ها معروف اند. شالودهٔ جغرافیا را می‌توان در فرهنگ‌های دیرینه، از قبیل چین باستان، سده‌های میانه و دوران باستان ردیابی کرد. یونانیان نخستین بار جغرافیا را با هر دو سرفصل هنر و دانش یافته‌بودند و این را با نقشه‌نگاری، فلسفه، ادبیات و ریاضیات به دست آورده‌اند. بحث‌های گرمی در باره‌ی این که نخستین بار کی داوی کرد که زمین گرد می‌باشد، هست؛ که به اعتبار یا مراجعه به پارمنیدس، فیثاغورث یا اناکساغورث می‌شود گفت هر کدامشان با بهره‌گیری از توضیح گرفت‌ها توانست ثابت کند که زمین گرد است. با این وجود، او همانند بسیاری از معاصرانش بازهم باور داشت که زمین یک لوح هموار است. یکی از نخستین برآوردهایی که شعاع زمین را تخمین می‌زند را اراتوستن به جا هشتهاست.

نخستین سامانه‌ی خیلی دقیق خطوط دستگاه مختصات جغرافیایی به هیپارکوس (ابرخس) منسوب است. او دستگاه مبنای شصت‌تایی را به کار بست که از ریاضیات بابلی برگرفته شده‌بود. وی مدارها و نصف النهارها را به °360 ،و هر درجه به '60 تقسیم‌بندی کرد. او برای اندازه‌گیری طول جغرافیایی در محل‌های مختلف روی زمین، پیش‌نهاد کرد از گرفت‌ها برای تعیین اختلاف زمانی نسبی استفاده کنند. نقشه‌کشی گسترده‌ی رومیان به خاطر کاوش‌هایشان در زمین‌های جدید، بعدها سطح بالای اطلاعاتی‌ای را برای بتلمیوس به منظور ساخت اطلس‌های مو شکافانه گرد هم آورد. وی با استفاده از دستگاه شبکه‌ای روی نقشه‌هایش و اتخاذ طول 90/92 کیلومتر به ازای هر درجه، کار هیپارکوس را پیش‌برد.

جغرافیا در ایران باستان

از بررسی و تحقیق ایرانیان قدیم در جغرافیا اطلاع زیادی در دست نداریم. دیرین‌ترین سندی که در این باره موجود است قسمت‌های بازمانده اوستا است که در پاره‌ای از بخش‌های آن اشاره‌هایی به وضع یا نام برخی سرزمین‌ها و دریاها و کوه‌ها و رودها رفته و در فرگرد یکم کتاب وندیداد[۳] از شانزده کشور آفریدهٔ اهورامزدا سخن به میان آمده‌است، ولی چون قسمت‌های علمی اوستا از میان رفته‌است در این باره بیش از این اطلاعی به دست نمی‌آید. پس از آن در سنگ نبشتهٔ بغستان (بیستون) به نام کشورهایی که داریوش می‌گوید بر آن‌ها فرمان‌روایی داشته‌ام ب‌رمی‌خوریم و از همین قبیل اطلاعات مختصر و جزئی در برخی از نوشته‌های یونانیان نیز مشاهده می‌شود. از روزگار ساسانیان نیز علاوه بر آن‌چه جسته‌گریخته در ضمن بعضی از کتب آن دوران آمده و به دست ما رسیده ‚ کتاب مستقل شهرستان‌های ایرانشهر که در آن نام و شرح مختصر شهرهای ایران و برخی از روایات افسانه‌ای دربارهٔ آن‌ها آمده، در دست است و به فارسی نیز ترجمه شده‌است.[۴][۵]

جغرافیا در تمدن اسلامی

در خلال سده‌های میانه، سرنگونی فرمان‌روایی روم به تغییر در روند تکامل جغرافیای از اروپا به جهان اسلام انجامید. جغرافی‌دانان مسلمان مانند شریف ادریسی نقشه‌های مبسوط جهان (از قبیل کتاب‌الرجاری) را درست کردند، در حالی که جغرافی‌دانان دیگر مانند یاقوت حموی، ابوریحان بیرونی، ابن بطوطه و ابن خلدون حساب دقیقی از سفرهایشان و جغرافیای مناطقی که دیده بودند، دست و پا کردند. محمود کاشغری جغرافی‌دان ترک، نقشهٔ جهان را بر پایه‌ی یک زبان کشید، و بعد از او پیری رئیس این کار را انجام داد(نقشهٔ پیری رئیس). افزون بر این، دانشمندان مسلمان کارهای پیش از رومیان و یونانی‌ها را ترجمه و تفسیر نمودند،و بیت الحکمه را به این منظور در بغداد راه انداختند. ابو زید بلخی دانشمند ایرانی، در آغاز از نقشه‌برداری زمینی در بغداد، مدرسه‌ی بلخ را درون بلخ بنیان نهاد.[14] «سهراب» جغرافی‌دان مسلمان در میانه‌های سده‌ی چهارم خورشیدی، سرگرم کتابی بود دربارهٔ مختصات جغرافیایی، حاوی دستورعمل برای ساخت نقشهٔ مستطیلی جهان، با طرح نمایش تصویر استوانه‌های هم‌فاصله. در اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سده‌ی پنجم خورشیدی، ابن سینا علل زمین‌شناختی کوه‌ها را در کتاب شفا (405/6 خورشیدی) برانگاشت.

ابوریحان بیرونی

ابوریحان بیرونی (352-427 خورشیدی) نخستین بار طرح نمایش تصویرِ هم‌سمتِ (سمت در برابر ارتفاع در دستگاه نجومی) دارای مسافت مساوی قطبی را از کره آسمان شرح داد. هنگامی که پای نقشه‌برداری شهرها و اندازه‌گیری فواصل میانشان وسط می‌آمد، او به عنوان ماهرترین فرد شناخته‌شده‌بود که در شهرهای بسیاری در خاور میانه و شبه‌قارهٔ هند این کار را انجام داده‌بود. وی هم‌چنین به هنگام اندازه‌گیری ارتفاع کوه‌ها ، ژرفای دره‌ها و پهنای افق فنون مشابه را گسترش بخشید، و موضوع جغرافیای انسانی و سکنه‌پذیری سیارهٔ زمین را مطرح نمود. وی مسکونی بودن تقریبا یک چهارم از سطح زمین برای بشر را برانگاشت؛ هم‌چنین عرض جغرافیایی کاث (کاج، کاظ یا کات، از شهرهای دیرینهٔ در خوارزم) را با استفاده از بیشینهٔ بلندای خورشید محاسبه‌کرد، و معادله‌های پیچیدهٔ زمین‌سنجشی را به منظور محاسبهٔ دقیق محیط زمین واگشود،که به اندازه‌های امروزین محیط زمین خیلی نزدیک بود. او شعاع زمین را 6339,9 کیلومتر برآورد که تنها 8/16 کیلومتر کمتر از مقدار کنونی 6356,7 کیلومتر می‌باشد. در مقایسه با پیشینیانی که محیط زمین را با نشانه‌روی هم‌زمان خورشید از دو محل مختلف اندازه‌گرفتند، بیرونی روش تازه‌ای را بر پا کرد که با استفادهٔ محاسبات مثلثاتی بر پایهٔ زاویهٔ میان یک دشت و بر فراز کوه بود -که اندازه‌گیری‌های دقیق‌تری از محیط زمین را نتیجه داد- و انجام این کار را با یک شخص برای اندازه‌گیری از یک موقعیت انجام‌پذیر ساخت. او هم‌چنین بررسی‌ای از طرح نمایش تصویر نقشه، نقشه‌نگاری، منتشر کرد که شامل روشی برای نمایش نیم‌کره در صفحه بود.

جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام ذیل جغرافیا می‌آورد: «لفظ جغرافی می‌رساند که این علم را عرب وضع نکرده اما چون جغرافی به تاریخ مربوط است و چون عرب‌ها به واسطهٔ مقتضیات شریعت اسلام پیش از ترجمهٔ جغرافی به زبان عربی کتاب‌هایی در توصیف راه‌ها و شهرها نگاشته‌اند، لذا در این‌جا از جغرافی اسلامی هم اسمی می‌بریم.»[۵]

جغرافیا پس از اسلام

عصر کاوش اروپا در سده‌های نهم و دهم و یازدهم، جایی که یابندگان اروپایی همانند کریستف کلمب،مارکوپولو و جیمز کوک بسیاری از زمین‌های جدید را یافتند و محاسبه‌کردند، اشتیاقی تازه برای ریزه‌کاری‌های دقیق جغرافیایی، و شالودهٔ نظریه‌های خام در اروپا باززنده‌شد. مشکلی که با جغرافی‌دانان و کاوشگران روبه‌رو شد،پیدا کردن طول و عرض یک مکان جغرافیایی بود. اگرچه مشکل عرض جغرافیایی مدت‌ها پیش حل شده‌بود، ولی طول جغرافیایی هم‌چنان باز مانده بود؛ توافق بر سر نصف‌النهار صفردرجه تنها بخشی از مشکل بود. جان هریسون با نوآوری زمان‌سنج اچ‌4 در سال 1138/9 خورشیدی مشکل حل کرد، و بعدا در سال 1263در فراهمایی جهانی مریدین، نصف‌النهار گرینویچ به عنوان نصف النهار صفر اتخاذ شد. [21]

جغرافیا در سده‌های دهم و یازدهم و دوازدهم خورشیدی به عنوان یک زمینهٔ دانشی جدا به رسمیت شناخته و بخشی از برنامهٔ درسی دانشگاه‌های اروپا به‌ویژه پاریس و برلین شد. گسترش بسیاری از جوامع اطلاعاتی جغرافیایی در سده‌های دوازدهم و سیزدهم خورشیدی بر پایهٔ جامعهٔ اطلاعاتی جغرافیایی، [22] انجمن جغرافیایی پادشاهی (بریتانیا) در سال 1208/9 خورشیدی، [23] جامعه جغرافیایی روسیه در سال 1223/4 خورشیدی [24] جامعه جغرافیایی آمریکا در 1229/30 خورشیدی[25] و انجمن جغرافیای ملی(آمریکا) در سال 1266/67 خورشیدی، در سال 1199/200 خورشیدی نمایان شد. [26] اثرگذاری امانوئل کانت، الکساندر فون همبولت، کارل ریتر و پول ویدال دلا بلاش را می‌توان نقطهٔعطف اصلی جغرافیا در انتقال از فلسفه به علم دانست.

طی دو سدهٔ گذشته، پیش‌رفت در فناوری مانند رایانه، به گسترش علوم نقشه‌برداری و راه و رسمی تازه انجامید، همانند مشاهدهٔ همراه مشارکت و زمین‌آمار که این شیوه‌های تازه در جغرافیای امروزی به کار رفته‌است. در غرب در طول سده‌های سیزدهم و چهاردهم، نظم و انضباط جغرافیا دست‌خوش چهار مرحلهٔ اساسی شد: جبر محیط زیست، جغرافیای منطقه‌ای، انقلاب کمّی و جغرافیای انتقادی. پیوند میان‌رشته‌ای نیرومند میان جغرافیا و علوم زمین‌شناسی و گیاه‌شناسی و هم‌چنین دانش اقتصاد، جامعه‌شناسی و مردم‌نگاری نیز تا حد زیادی افزایش یافته، به‌ویژه به عنوان پیامد سامانهٔ دانش زمین که در پی درک جهان در یک دید کلی‌نگر می‌باشد.

جغرافی‌دانان سرشناس

جغرافی‌دانان برجستهٔ اسلام و ایران

تمامی تاریخ‌ها خورشیدی و اکثرشان تبدیل‌شده از هجری قمری و میلادی استند، جای یک سال اختلاف در تبدیلات هست؛ البته ما تاریخ دیرتر را حذف کردیم.


[ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

جغرافیا

جُغرافیا، جُغرافی یا گیتاشِناسی در حقیقت مطالعهٔ روابط بین جوامع متشکل انسانی و محیط زندگی آنهاست. به بیانی دیگر جغرافیا دانشی است که درباره سطح زمین و پدیده‌های طبیعی، آب و هوا، رستنی‌ها، خاک، فراورده‌ها و مانند آن و پراکندگی آن‌ها بر روی زمین و روابط آن‌ها با انسان گفتگو می‌کند. هر یک از موارد مورد بررسی این دانش رشتهٔ ویژه‌ای را پدید می‌آورد مانند زمین‌شناسی، هواشناسی، ستاره‌شناسی، مردم‌شناسی، زیست‌شناسی و جز این‌ها.

واژهٔ «جغرافیا» عربی‌شده «ژئوگرافیا» (به یونانی: γεωγραφία) است که معنی واژه‌به‌واژه‌اش «گیتی نگاری» است.[نیازمند منبع] جغرافیا مطالعهٔ زمین و اراضی ، سیما، جمعیت و پدیده‌هایش است.

نخستین شخصی که از واژهٔ «جغرافیا» استفاده کرد،اراتوستن (سال ۸۹۷/۹۸ تا ۸۱۵/۱۶ پیش از هجرت) بود.

چهار سنت تاریخی در پژوهش‌های جغرافیایی عبارت است از: واکاوی (تجزیه و تحلیل) مکانی پدیده‌های طبیعی و انسانی (جغرافیا به عنوان بررسی‌ای در بارهٔ پراکندگی)، مطالعات منطقه‌ای (اماکن و مناطق)، مطالعهٔ انسان و رابطهٔ او با زمین، و پژوهش در [[علوم زمین] است. با این وجود، جغرافیای نوین نظم و انضباطی همه‌فراگیر است که در درجهٔ نخست به دنبال درک زمین و همهٔ پیچیدگی‌های انسان و طبیعت بوده و تنها منحصر به چیزها و جایشان نیست، بلکه در مورد آن که چگونه تغییر کرده و خواهندکرد نیز می‌باشد.

جغرافیا به عنوان «پلی میان انسان و علوم فیزیکی» ،به دو شاخهٔ اصلی جغرافیای انسانی و «جغرافیای فیزیکی» تقسیم شدهاست.

پیش‌گفتار

جغرافی‌دانان به گونه‌ای سنتی، عده‌ای نقشه‌نگار که به بررسی نام مکان‌ها و تعدادشان می‌پردازند، به نظر می‌رسند. اگر چه بسیاری از جغرافی‌دانان در مکان‌نامی(ذکر نام‌های نواحی) و نقشه‌نگاری آموزش دیده‌اند ،ولی‌این کار پیشهٔ اصلی‌شان نیست. جغرافی‌دانان به بررسی پراکندگی مکانی و زمانی پدیده‌ها، فرآیندها، ویژگی‌ها و هم‌چنین برهم‌کنش انسان و محیط زیست او به عنوان اثر فضا و مکانِ تحت تأثیر موضوعات مختلف از جمله اقتصاد، بهداشت، آب و هوا، گیاهان و جانوران، می‌پردازند؛ از این رو جغرافیا دانشی میان‌رشته‌ای و فرارشته‌ای است.

جغرافیا در یک چینش می‌تواند به طور گسترده به دو شعبهٔ اصلی تقسیم شود: جغرافیای انسانی و جغرافیای فیزیکی. اولی تا حد زیادی بر معماری و چگونگی‌ایجاد فضا متمرکز است -که با انسان مشاهده و مدیریت می‌شود و نیز نفوذ او فضا و مکان به خاطر به‌کارگیری و چنگ‌اندازی‌اش به آن می‌فرساید. دومی به بررسی محیط زیست طبیعی و چگونگی به وجود آمدن و تداخل آب‌وهوا، پوشش گیاهی و چرخهٔ زیستی، خاک، آب، و زمین‌چهره می‌پردازد. به عنوان برآیندی از این دو زیرحوزه و با استفاده از روش‌های متفاوت، حوزهٔ سومی پدید آمده‌است که جغرافیای زیست‌محیطی نام دارد.

جغرافیای زیست‌محیطی

جغرافیای زیست‌محیطی شاخه‌ای از جغرافیا است که به توصیف جنبه‌های فضایی از تعامل میان انسان و جهان طبیعی می‌پردازد و نیازمند درک درستی از جنبه‌های سنتی جغرافیای فیزیکی و انسانی، و نیز روش‌هایی که در آن جوامع انسانی محیط زیست را درک کنند، می‌باشد. جغرافیای زیست‌محیطی در جایگاه پلی میان جغرافیای انسانی و فیزیکی، و در نتیجه هم‌افزایی تخصص از این دو زیرحوزه است. علاوه بر این، هم‌بستگی انسان با محیط زیست به عنوان یک پیامد جهانی شدن و دگرگونی‌های فناوردی تغییر کرده، و روی‌کرد تازه‌ای برای درک رابطهٔ پویا و تغییرات، مورد نیاز بوده‌است. نمونه‌هایی از زمینه‌های پژوهشی در جغرافیای زیست‌محیطی عبارت است: از مدیریت بحران، مدیریت محیط زیست، توسعهٔ پایدار، و بوم‌شناسی سیاسی.

دانش نقشه‌برداری

علوم نقشه‌برداری شاخه‌ای از جغرافیا است که پس از انقلاب کمّی در جغرافیا در اواسط دههٔ 1330 خورشیدی پدید آمده‌است. علوم نقشه‌برداری شامل بهره‌گیری از روش‌های سنتی فضایی مورد استفاده در نقشه‌نگاری و عارضه‌نگاری (توپوگرافی) و کاربردشان در رایانه می‌باشد. دانش نقشه‌برداری با استفاده از روش‌هایی مانند سامانهٔ اطلاعات مکانی (سام) و دورکاوی(سنجش از دور) دارای حوزهٔ مشتکی گسترده با بسیاری از رشته‌های دیگر است. علوم نقشه‌برداری هم‌چنین به باززیستی(تجدید حیات)برخی گروه‌های جغرافیایی انجامید، به ویژه در حین دههٔ 1330 خورشیدی و در شمال امریکا که در آن زمینه داشت افول می‌کرد. دانش نقشه‌برداری محدودهٔ گسترده‌ای از زمینه‌های درگیر با واکاوی فضایی، از قبیل نقشه‌نگاری، سامانهٔ اطلاعات مکانی (سام یا جی‌آی‌اس)، دورکاوی و سامانهٔ موقعیت‌یابی جهانی (جی‌پی‌اس) را در بر می‌گیرد.

جغرافیای منطقه‌ای

جغرافیای منطقه‌ای شاخه‌ای از جغرافیا است که مناطقی با هر اندازه را در سراسر کرهٔ زمین بررسی می‌کند و خصوصیت توصیفی رایجی دارد. هدف اصلی فهمیدن یا معنی کردن یکتایی و یا ویژگی یک منطقهٔ خاص است که از طبیعت و عناصر انسانی شکل گرفته‌است. هم‌چنین به تقسیم اراضی که شیوه‌های مناسب محدودسازی فضا به مناطق را پوشش می‌دهد نیز توجه می‌شود. جغرافیای منطقه‌ای هم‌چنین به عنوان روی‌کردی خاص برای دانش‌آموختن در رشتهٔ علوم جغرافیایی در نظر گرفته می‌شود(مانند جغرافیای انتقادی و یا کمّی)

زمینه‌های مرتبط

  • برنامه‌ریزی شهری، برنامه‌ریزی منطقه‌ای و آمایش سرزمین: استفاده از دانش جغرافیا به تعیین سرنوشت چگونگی گسترش یافتن یا نیافتن خشکی با معیارهای بخصوص، از قبیل ایمنی، زیبایی، فرصت‌های اقتصادی، حفاظت از میراث طبیعی و یا مصنوعی و ... کمک می‌کند. برنامه‌ریزی شهرها، شهرستان‌ها و مناطق روستایی ممکن است به عنوان جغرافیای کاربردی دیده شود.
  • دانش‌های محلی: در علوم دههٔ 1330 خورشیدی جنبشِ دانش‌های منطقه‌ای به رهبری «والتر ایسارد» به منظور ارایهٔ مبنای بیشتر کمّی و تحلیلی برای پرسش‌های جغرافیایی، در تقابل با گرایش‌های توصیفی از برنامه‌های جغرافیایی سنتی، به پا خاست. علوم منطقه‌ای شامل پیکره‌ای از دانش است که در ابعاد مکانی، نقشی اساسی ایفا می‌کند؛ مانند اقتصاد منطقه‌ای، مدیریت منابع، نظریهٔ تعیین مکان، برنامه‌ریزی منطقه‌ای و شهری، ترابری(حمل و نقل) و ارتباطات، جغرافیای انسانی، توزیع جمعیت، بوم‌شناسی دورنما (منظر) و کیفیت محیط زیست.
  • دانش‌های میان‌سیاره‌ای: با این که نظام جغرافیایی به طور طبیعی به زمین وابسته است، دوره‌های آموزشی می‌توانند به گونه‌ای غیررسمی به شرح و بررسی دیگر جاهای کیهان، مانند سیاراتِ منظومهٔ خورشیدی و حتی فراتر از آن بپردازند. بررسی سامانه‌های بزرگ‌تر از زمین به خودی خود بخش‌هایی از اخترشناسی یا کیهان‌شناسی را شکل می‌دهد. مطالعهٔ دیگر سیارات است که معمولا سیاره‌شناسی یا دانش‌های سیاره‌ای نامیده می‌شود. شرایط جای‌گزین از قبیل بهرام‌شناسی (زمین‌شناسی مریخ)هم پیش‌نهاد شده‌است، اما به طور گسترده استفاده نمی‌گردد.
  • فنون و روش‌ها

    همان طور که روابط متقابل مکانی کلیدهای این علوم مختصر هستند، نقشه‌ها نیز ابزاری کلیدی اند. نقشه‌نگاری سنتی با روی‌کردی تازه‌تر به واکاوی جغرافیایی، سامانه‌های اطلاعات مکانی (سام) مبتنی بر رایانه پیوسته‌است. در مطالعهٔ ایشان،جغرافی‌دانان از چهار روش وابسته استفاده می‌نمایند:

    • سامانمند: دانسته‌های جغرافیایی را در مقوله‌هایی که می‌تواند به کاوش سراسری بپردازد، دسته‌بندی می‌کند.
    • منطقه‌ای: به بررسی رابطهٔ سامانمند میان رَسته‌های منطقه‌ای خاص یا موقعیت مکان سیاره می‌پردازد.
    • توصیفی: موقعیتی از سیما و جمعیت را به سادگی مشخص می‌کند.
    • تحلیلی: می‌پرسد که چرا ما به دنبال سیما و ساکنان در یک منطقهٔ خاص جغرافیایی می‌گردیم.

    نقشه‌نگاری

    نقشه‌نگاری نمایش سطح زمین با استفاده از نمادهای انتزاعی است(نقشه‌سازی). اگرچه زیررشته‌های دیگر جغرافیا برای ارایهٔ تجزیه و تحلیل‌هایشان به نقشه‌ها تکیه می‌کنند، ولی ساخت واقعی نقشه‌ها به اندازهٔ کافی مجرد هست که بتوانیم جداگانه در نظر بگیریمش . نقشه‌نگاری از گردهمایی پیش‌نویس فنون به صورت دانش واقعی سر برآورده‌است. نقشه‌کشان باید روان‌شناسیِ شناختی و کارپژوهی (ارگونومی) را بیاموزند تا بفهمند چه نمادهایی بیشترین اثر را در جابه‌جایی اطلاعات زمین دارا است، و روان‌شناسی رفتاری را بیاموزند تا کسانی را که از نقشه‌هایشان استفاده می‌کنند را به اثرپذیری از اطلاعات وادارند. ایشان باید زمین‌سنجی و ریاضیات نسبتا پیش‌رفته را یاد بگیرند تا بدانند چگونه شکل زمین بر واپیچش(اعوجاج) نمادهای پیش‌دیدهٔ نقشهٔ هموار برای مشاهده تاثیر می‌گذارد. بی‌جنجال می‌توان ادعا کرد که نقشه‌نگاری دانه‌ای است که از کشتزار بزرگ‌تر جغرافیا رُسته‌است. بیشتر جغرافی‌دانان بیان خواهندکرد که شیفتگی دوران کودکی به نقشه‌ها در حقیقت پیش‌گویی گرایش ایشان به این زمینه بوده‌است.

    سامانهٔ اطلاعات مکانی

    سامانهٔ اطلاعات مکانی(جی‌آی‌اس یا سام) به جمع‌آوری اطلاعات پیرامون زمین، برای بازیابیِ خودکار توسط یک رایانه، با دقتی مناسب به منظور توختن(کسب) اطلاعات، رسیدگی می‌کند. افزون بر زیررشته‌های دیگر جغرافیا، کارآزمودگان سام باید با علوم رایانه و سامانه‌های دادگانی (پایگاه‌داده‌ای) آشنا باشند. سامانهٔ اطلاعات مکانی انقلابی در زمینهٔ نقشه‌نگاری ایجاد کرد؛ هم اکنون تقریبا تمام نقشه‌سازی را با کمک گونه‌ای از نرم‌افزار سام انجام می‌دهند. هم‌چنین سامانهٔ اطلاعات مکانی دانش بهره‌گیری از نرم‌افزار سام و فنون آن را برای نمایش، واکاوی و پیش‌بینی روابط مکانی هدایت می‌کند. در این زمینه ،«جی‌آی‌اس» به معنی «دانش اطلاعات جغرافیایی»[۲] می‌باشد.

    دورکاوی (سنجش از دور)

    دورکاوی یا سنجش از دور، دانش به‌دست‌آوردن اطلاعات در مورد ویژگی‌های زمین از طریق اندازه‌گیری‌های از دور می‌باشد. داده‌های دورکاویده در اشکال مختلف مانند تصاویر ماهواره‌ای، عکس‌های هوایی و داده‌های به‌دست‌آمده از حسگرهای دستی، تولید می‌شود. جغرافی‌دانان به منظور: الف) عرضهٔ اطلاعات متنوع در نوعی از پیمانه‌های فاصله‌ای (محلی به جهانی)، ب) گردآوردن نگرشی اجمالی از ناحیهٔ مورد علاقه، پ)دست‌رسی به پایگاه‌های دوردست یا بیرون از دست‌رس، ت)فراهم ساختن اطلاعات طیفی نامریی طیف الکترومغناطیس ، و ث) آسان کردن بررسی چگونگی تغییر سیما و ناحیه‌ها در درازای زمان، به طور فزاینده از داده‌های دورکاویده برای به‌دست‌آوردن اطلاعات در مورد سطح زمین، اقیانوس‌ها و هواکره استفاده می‌کنند. داده‌های دروکاویده ممکن است آزادانه، یا پیوسته با دیگر لایه‌های داده‌های رقمی واکاوَند (مثلا در یک سامانهٔ اطلاعات مکانی) تحلیل شود.

    روش‌های کمّی جغرافیا

    زمین‌آمار با واکاوی داده‌های کمی به ویژه استفاده از روش آماری جهت یابش پدیده‌های جغرافیایی، سر و کار دارد. زمین‌آمار همه‌جا و در زمینه‌های گوناگون استفاده شده‌است، از جمله: آب‌شناسی، زمین‌شناسی، اکتشاف نفت، واکاوی آب‌وهوا، برنامه‌ریزی شهری، آمایش و همه‌گیرشناسی. پایهٔ ریاضی زمین‌آمار از تحلیل خوشه‌ای، واکاوی تفکیک کنندهٔ خطی و آزمون آماری نافراسنجی (غیرپارامتری)، و موضوعات دیگر برگرفته شده‌است. کاربردهای زمین‌آمار به شدت در سامانه‌های اطلاعات مکانی استفاده می‌شود، به خصوص برای درون‌یابی نقاط نسنجیده. جغرافی‌دانان سهم به‌سزایی در روش‌های فنون کمّی نشان دادند.

    روش‌های کیفی جغرافیا

    روش‌های کیفی جغرافیایی یا قوم‌نگاشتی؛ روش‌های پژوهش، را بشرجغرافی‌دانان استفاده می‌کنند. در جغرافیای فرهنگی، به کارگیری فنون پژوهش کیفی، سنتی است که نیز در مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی اَزَش استفاده می‌کنند. مشاهده‌ی همراه با مشارکت و مصاحبه‌های عمقی و موشکافانه، داده‌های کیفی را برای بشرجغرافی‌دانان فراهم می‌کند.

     

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    سه گنه کار خوش عاقبت (داستان زیبای سوره توبه)

    علاوه بر آن که در سفر تَبوک، گروهی از منافقین مدینه، و بهانه جویان اَعراب با رسول خدا (ص) همراهی نکردند و در مدینه ماندند سه نفر از مردان با ایمان هم بی هیچ شک و نفاقی و با نداشتن هیچ عذر و بهانه ای توفیق همراهی با رسول خدا را نداشتند و در مدینه ماندند: « کَعب بن مالک»، « مرارة بن ربیع» و « هلال بن امیه واقفی» که از نیکان صحابه رسول خدا بودند اما از همراهی با وی کناره گرفتند و در جنگ تبوک همراه مسلمانان بیرون نرفتند بلکه به انتظار بازگشت رسول خدا در مدینه ماندند، و کاری مانند کار منافقان مدینه و اعراب اطراف مدینه مرتکب شدند (همان کسانی که جان خود را از رسول خدا دریغ داشتند، و آسودگی را بر رنج و مشقت جهاد ترجیح دادند و از پیشامدهای جنگ به هراس افتادند. همانان که خدای متعال در آیه¬های سورۀ توبه آن¬ها را نکوهش می کند و به سختی مورد ملامت و سرزنش قرار می¬دهد پیامبرش را می فرماید که: اگر مردند بر آن¬ها نماز نگزارد و بر گورهاشان نایستد و پس از این هم همراهی آنان را قبول نکند)

    خدا خوش نداشت که از این سه نفر مؤمن با إخلاص، کاری کم یا بیش شبیه کار منافقان سر زند و در پایان کار هم به صریح قرآن مجید توبۀ آنان را پذیرفت. یکی از این سه نفر «کعب بن مالک» شاعر رسول خدا است و او خود داستان تخلف از رسول خدا و مشکلاتی که د راین راه پیش آمد و تأدیبی که رسول خدا فرمود و سرانجام قبول توبه را مطابق آنچه مورخان و محدثان اسلامی از جمله:این اسحاق در سیره و بخاری و مسلم در دو کتاب خودشان روایت کرده¬اند، چنین شرح می دهد و می گوید: « در هیچ یک از جنگ های رسول اکرم جز در جنگ « تبوک» کناره گیری نکردم، چرا، در جنگ بدر هم همراه نبودم اما رسول خدا أحدی را در تخلف از بدر مورد ملامت قرار نداد زیرا که او فقط به قصد کاروان تجارت قریش بیرون رفته بود و خدای متعال را مسلمانان و مشرکان را بدون پیش بینی آنان در مقابل هم قرار داد.» من در شب عقبه هنگامی که پیمان اسلام می بستیم، در حضور رسول خدا بودم و هر چند آوازه و شهرت جنگ بدر در میان مردم بیشتر است ,لیکن من دوست ندارم که به جای شرکت در بیعت عقبه در جنگ بدر شرکت می کردم. داستان من در جنگ تبوک این بود که من هرگز نیرومندتر و توانگر تر از روز تبوک که همراه رسول خدا نرفتم – نبودم. به خدا سوگند هرگز پیش از آن روز نشده بود که من دو شترسواری داشته باشم، اما آن روز دو شتر آمادۀ سواری داشتم. رسول خدا هیچ گاه رهسپار جنگی نمی¬شد، مگر آن که به عنوان دیگری مقصد خود را نهفته می¬داشت تا آن که این غزوه پیش آمد و چون رسول خدا(ص) در گرمای شدید تابستان حرکت می کرد و راهی دور و بیابانی هولناک در پیش داشت و با دشمنی انبوه روبه¬رو می¬شد مقصد خود را آشکار برای مسلمانان بیان داشت تا چنان که باید آمادۀ جنگ شوند

    مسلمانانی که همراه رسول خدا رفته بودند بسیار بودند و دفتری هم که نام آنان را ثبت کند در کار نبود و هر مردی می خواست کناره¬گیری کند گمان می داشت که تا وحی خدا دربارۀ او نازل نشود امر او بر رسول خدا پوشیده خواهد ماند. رسول خدا (ص) هنگامی رهسپار تبوک می شد که میوه¬ها و سایه¬ها دل پذیر بود. شخص رسول خدا ومسلمانان با توفیق خود را آمادۀ حرکت ساختند. من هم بامداد از خانه بیرون آمدم تا خود را آمادۀ سفر کنم اما بی آن که کاری انجام دهم به خانه بازگشتم و با خود می گفتم هنوز می توانم همراهی کنم, اما توفیق پیدا نمی کردم تا مردم سفری شدند, و پیغمبر و همراهانش روبه راه نهادند و هنوز من هیچ گونه آمادگی برای حرکت و همراهی نداشتم .با خود گفتم: یکی دو روز بعد آماده می شوم و خود را می رسانم.

    با مدادی پس از حرکت رسول خدا از خانه بیرون آمدم تا خود را مجهز کنم اما کاری نکرده به خانه بازگشتم. بامداد فردا به همان قصد از خانه بیرون آمدم باز کاری نکرده به خانه بازگشتم. وضع من این بود تا لشگریان اسلامی با شتاب پیش رفتند، و هرچند می¬خواستم به هر وضعی شده حرکت کنم و خود را به آنان برسانم- و کاش رفته بودم- اما توفیق نیافتم. پس از رفتن رسول خدا(ص) هر گاه از خانه بیرون می رفتم و در میان مردم می گشتم، از این که جز منافقی بدنام، یا ناتوانی معذور، کسی را نمی¬دیدم افسرده خاطر می¬شدم.

    رسول خدا (ص) تا تبوک نامی از من نبرده بود، اما هنگامی که در تبوک در میان اصحاب نشسته بود پرسیده بود کعب چه کرد؟ مردی از « بنی سلمه » پاسخ داده بود: ای رسول خدا، جامه¬های فاخر و کبر فروشی او را در مدینه نگه داشته است.« مُعاذ بن جبل» گفته بود: چه بد گفتی، به خدا سوگند ای رسول خدا ما از کعب جز خوبی ندیده¬ایم و رسول خدا دیگر سخن نگفته بود. چون خبر را یافتم که رسول خدا (ص) به مدینه باز می گردد، اندوه من تازه شد. در فکر بهانه جویی و دروغ گفتن بر آمدم. با خود گفتم که با خشم رسول خدا چه خواهم کرد؟ و از هر خردمندی که در خاندانم بود کمک می خواستم. پس چون گفتند که ورود رسول خدا نزدیک شده، اندیشۀ باطل از من دور شد و دانستم که هرگز با دروغ پردازی از خشم او رهایی نخواهم داشت، و تصمیم گرفتم که نزد وی راست بگویم. رسول خدا (ص) از راه رسید، و به عادت معمول خویش ابتدا به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند، و سپس برای ملاقات با مردم نشست، و چون این کار به انجام رسید، بازماندگان از جهاد که هشتاد و چند نفر بودند، شرفیاب می شدند، و نزد آن حضرت به عذر خواهی و قسم خوردن می پرداختند. رسول خدا هم اظهارات آنان را می پذیرفت و با آنان بیعت می کرد و بر ایشان از خدا مغفرت می خواست، و باطنشان را به خدا وامی گذاشت.

    من هم شرفیاب شدم. چون سلام کردم تبسّمی کرد که نشانی از خشم داشت. سپس گفت: پیش بیا. جلو رفتم و در پیش روی او نشستم آن گاه به من گفت: چرا عقب ماندی؟ مگر شتر سواری خود را نخریده بودی؟ گفتم: چرا، به خدا سوگند ای رسول خدا اگر نزد شخص دیگری از مردم دنیا نشسته بودم تصوّر می کردم که با معذرت خواهی از خشم وی در امان خواهم ماند، اما اکنون به خدا سوگند یقین دارم که اگر امروز با سخنی دروغ، تورا از خود خشنود سازم، به زودی خدا تورا از راه وحی بر من به خشم خواهد آورد. اما اگر راست بگویم و از آن در خشم شوی امیدوارم در نتیجه آن راستی خدا از من بگذرد. نه به خدا سوگند عذری نداشتم، به خدا سوگند هرگز نیرومندتر و توانگرتر از روزی که با تو همراهی نکردم، نبوده ام .رسول خدا گفت: راست گفتی، برخیز تا خدا درباره ات چه فرماید. برخاستم و می رفتم که مردانی از «بَنی سَلِمَه»نیز برخاستند و به دنبال من آمدندو گفتند: به خدا سوگند پیش از این از تو گناهی ندیده ایم اما امروز تو را درمانده یافتیم

    چرا تو هم مانند دیگران نزد رسول خدا عذر نیاوردی تا برای توهم استغفار کند و گناه تو هم آمرزیده شود؟به خدا سوگند به قدری اصرار ورزیدند که خواستم برگردم و خود را در آنچه گفته بودم، نزد رسول خدا تکذیب کنم. اما از آنان پرسیدم که آیا شخص دیگری نیز مانند من گرفتار شده است؟ گفتند: آری. دو مرد دیگر هم مانند تو اعتراف کردند و همان پاسخی را که رسول خدا به تو گفت شنیدند. گفتم: آن دو مرد کیستند؟ گفتند:«مُرارة بن رَبیع امری» و«هِلال بن أُمَیَّۀ واقفی». بدین ترتیب دو مرد شایسته از اهل بدر را نام بردند که شایستگی پیروی داشتند، و با شنیدن نام آن دو از تردید بیرون آمدم. رسول خدا(ص) از میان همه کسانی که همراه او نرفته بودند تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر بازداشت کرد، و ناچار از مردم کناره گرفتیم و آنها هم از ما رمیدند و کار ما به آنجا کشید که من حتی خودم را هم نمی شناختم و زمین در نظرم بیگانه و جز آن زمینی بود که می شناختم، و پنجاه شب و روز وضع ما به این ترتیب برگزار شد. مُرارَه و هِلال بیچاره خانه نشین شدند و کار آن دو نفر گریه بود. لیکن من که از آن دو جوانتر و شکیباتر بودم از خانه بیرون می رفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر می شدم و در بازار ها رفت و آمد می کردم، اما هیچ کس با من سخن نمی گفت.

    هنگامی که رسول خدا (ص) بعد از نماز می نشست نزد وی می رفتم و سلام می کردم و با خود می گفتم: آیا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد، یا نه! سپس نزدیک او به نماز می ایستادم و زیر چشمی به او می نگریستم. هر گاه سرگرم نماز خود بودم به من می نگریست اما چون به او متوجه می شدم از من روی گردان می شد. چون از بی مهری مردم به ستوه آمدم، به راه افتادم و از دیوار باغ پسر عموی خود «اَبو قَتاده» که او را بیش از هم کس دوست می داشتم بالا رفتم و بر او سلام کردم، اما به خدا سوگند که جواب سلام مرا نداد. گفتم: ای «ابو قتاده» تو را به خدا سوگند، می دانی که من خدا و رسولش را دوست می دارم؟ جوابی نداد. دیگر بار او را سوگند دادم باز خاموش ماند، سومین بار که سخن خود را تکرار کردم و او را سوگند دادم گفت: خدا و رسولش بهتر می دانند. پس اشک من فرو ریخت و از همان راهی که آمده بودم باز گشتم وسپس روانه بازار شدم.

    در بازار مدینه راه می رفتم که ناگاه یکی از « نََبَطیان » شام که برای فروش خواروبار به مدینه آمده بود از من سراغ می گرفت و می¬گفت: « کعب بن مالک » را که به من نشان می دهد؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد، و نوشته ای از پادشاه «غسّانی» (جبلة بن أیهم، یا حارث بن ابی شمر غسانی) به من داد که در آن نوشته بود:« اما بعد، خبر یافته ام که سرورت بر تو جفا کرده است. با آن که تحمل خواری و زبونی را خدا بر تو واجب نکرده است، نزد ما بیا تا با تو همراهی کنیم». چون نامه را خواندم گفتم: این هم جزء گرفتاری است، راستی کار من بجای کشیده است که مردی مشرک در من طمع ورزد. آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در تنور افکندم.

    چهل روز از گرفتاری ما گذشته بود که ناگاه، «خُزَیمَة بن ثابت» فرستادۀ رسول خدا (ص) نزد من آمد و گفت: رسول خدا (ص) می فرماید: که از همسرت کناره¬گیری کنید. گفتم: طلاقش دهم؟ وگرنه باید چه کنم؟ گفت: نه، بلکه از او کناره گیری کن و نزدیکش مرو رسول خدا نزد هِلال و مُراره کس فرستاد تا از زنان خود کناره گیری کنند. پس به همسرم گفتم: پیش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تکلیف مارا روشن سازد. زن «هلال بن اُمیه» (خَوله دختر عاصم) نزد رسول خدا رفت و گفت: ای رسول خدا، « هلال بن امیه» پیری از کار افتاده است، و خدمت گذاری ندارد، اجازه می دهی اورا خدمت کنم؟ فرمود: عیبی ندارد، اما به تو نزدیک نشود. زن هلال گفت: به خدا سوگند که اورا به من رغبتی نیست، و از روزی که این پیشامد شده است تا امروز کار او گریه است و چشم او در خطر است.

    یکی از بستگانم به من گفت: اکنون که رسول خدا (ص) زن هلال را اجازه دادتا نزد شوهرش بماند و او را خدمت کند، کاش تو هم برای زنت اجازه می گرفتی. گفتم: به خدا سوگند در این موضوع از رسول خدا چیزی نمی خواهم، چه من مرد جوانی هستم و نمی دانم که هر گاه با وی صحبت کنم به من چه پاسخ خواهد داد. ده روز دیگر هم بدین وضع سپری شد،و مدتی که مردم به فرمان رسول خدا (ص) با ما سخن نمی گفتند به پنجاه روز رسید. بامداد شب پنجاهم بود که روی بام یکی از اطاق های خانۀ خود نماز صبح را خواندم و در حالی که از جان خود به تنگ آمده بودم، و زمین فراخ پهناور به من تنگ آمده بود (چنان که خدای متعال در قرآن مجید یادآور شده است )، ناگهان آواز فریاد کننده ای از بالای کوه «سَلع» به گوشم رسید که با صدای بلند فریاد می کرد:ای«کَعب بن مالک» مژده باد تورا. پس به سجده افتادم و دانستم گشایشی پیش آمده است.رسول خدا (ص) بعد از نماز صبح، قول توبه ما را نزد پروردگار اعلام کرده بود، و مردم برا ی بشارت دادن به ما به راه افتاده بودند.

    کسانی برای مژده رساندن نزد هلال و مراره رفتند، و اسب سواری (زُبَیر بن عَوّام) هم برای بشارت دادن به من بتاخت می آمد. در این میان مردی از قبیلۀ «أسلَم»(حمزة بن عَمرو أسلمی) بر کوه سلع بالا رفت و فریاد کرد: و صدای او تندروتر از اسب بود و زودتر رسید، و بدین جهت هنگامی که خودش برای بشارت دادن نزد من آمد، دو جامۀ خود را از تن بیرون آوردم و به مژدگانی بر تن او پوشاندم، با آنکه به خدا سوگند در آن روز، جز همان دو جامه لباسی نداشتم و دو جامۀ دیگر عاریه گرفتم و پوشیدم. آنگاه نزد رسول خدا رهسپار شدم. در بین راه مردم دسته دسته، به من می رسیدند و به عنوان تهنیت می گفتند: مبارک باد تو را که خدا توبه ات را پذیرفت. وارد مسجد شدم و دیدم که رسول خدا (ص) در میان مردم نشسته است

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت ادريس عليه السلام

    يكي از پيامبران كه نامش در قرآن دوبار آمده(1) و در آيه 56 سوره مريم به عنوان پيامبر صديق ياد شده، حضرت ادريس است كه در اينجا نظر شما را به پاره اي از ويژگيهاي او جلب مي كنيم: ادريس كه نام اصليش «اُخنوخ» است در نزديك كوفه در مكان فعلي مسجد سهله مي زيست. او خياط بود و مدت سيصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم عليه السلام مي رسد. سي صحيفه از كتابهاي آسماني بر او نازل گرديد. تا قبل از ايشان مردم براي پوشش بدن خود از پوست حيوانات استفاده مي كردند، او نخستين كسي بود كه خياطي كرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدريج از لباسهاي دوخته شده استفاده مي كردند. او بلند قامت و تنومند و نخستين انساني بود كه با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت و آنها را تدريس مي كرد. كتابهاي آسماني را به مردم مي آموخت و آنها را از اندرزهاي خود بهره مند مي ساخت، از اين رو نام او را ادريس (كه از واژه درس گرفته شده) نهادند. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندي در بهشت به او عنايت فرمود و او را از مواهب بهشتي بهره مند ساخت. ادريس بسيار درباره عظمت خلقت مي انديشيد و با خود مي گفت:«اين آسمانها، زمين، خلايق عظيم، خورشيد، ماه، ستارگان، ابر، باران و ساير پديده ها داراي پروردگاري است كه آنها را تدبير نموده و سامان مي بخشد، بنابراين او را آن گونه كه سزاوار پرستش است، پرستش كن.» (2)

    هشدار حضرت ادريس نسبت به مرگ

    اي انسان! گويي مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پيشانيت سرازير گشته، لبهايت جمع شده، زبانت از حركت ايستاده، آب دهانت خشك گشته، سياهي چشمت به سفيدي دگرگون شده، دهانت كف كرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختيها و تلخي هاي مرگ دست به گريبان شده اي. سپس روحت از كالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبويي شده اي و مايه عبرت ديگران گشته اي. بنابراين هم اكنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقيقت آن عبرت بگير، كه خواه ناخواه به سراغت مي آيد و هر عمري گرچه طولاني باشد به زودي به دست فنا سپرده مي شود. اي انسان! بدان كه مرگ با آن همه دشواري، نسبت به امور بعد از آن كه حوادث هولناك و پر وحشت قيامت مي باشد آسان تر است، متوجه باش كه ايستادن در دادگاه عدل الهي براي حسابرسي و جزاي اعمال آنقدر سخت و طاقت فرسا است كه نيرومندترين نيرومندان نيز از شنيدن احوال آن ناتوانند. (3)

    فرازهايي از اندرزهاي ادريس عليه السلام

    اي انسانها! بدانيد و باور كنيد كه تقوا و پرهيزكاري، حكمت بزرگ و نعمت عظيم، و عامل كشاننده به نيكي و سعادت و كليد درهاي خير و فهم و عقل است، زيرا خداوند هنگامي كه بنده اي را دوست بدارد، عقل را به او مي بخشد. بسياري از اوقاتِ خود را به راز و نياز و دعا با خدا بپردازيد و در خدا پرستي و در راه خدا تعاون و همكاري نماييد، كه اگر خداوند همدلي و همكاري شما را بنگرد، خواسته هايتان را برمي آورد و شما را به آرزوهايتان مي رساند و از عطاياي فراوان و فنا ناپذيرش بهره مند مي سازد. هنگامي كه روزه گرفتيد، نفوس خود را از هر گونه ناپاكيها پاك كنيد و با قلبهاي صاف و خالص و بي شائبه براي خدا روزه بگيريد، زيرا خداوند به زودي دلهاي ناخالص و تيره را قفل مي كند. همراه روزه گرفتن و خودداري از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نيز از گناهان كنترل كنيد. هنگامي كه به سجده افتاديد و سينه خود را در سجده بر زمين نهاديد، هر گونه افكار دنيا و انحرافات و نيرنگ و فكر خوردن غذاي حرام و دشمني و كينه را از خود دور سازيد و از همه ناصافي ها خود را برهانيد. خداوند متعال، پيامبران و اوليائش را به تأييد روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همين موهبت بر اسرار و نهانيها آگاه شدند و از فيض حكمت بهره مند گشتند، از گمراهيها رهيده و به هدايتها پيوستند، به طوري كه عظمت خداوند آن چنان در دلهايشان آشيانه گرفت كه دريافتند او وجود مطلق است و بر همه چيز احاطه دارد و هرگز نمي توان به كُنه ذاتش معرفت يافت. (4)

    هدايت هزار نفر

    ادريس همچنان با بيانات شيوا و اندرزهاي دلپذير و هشدارهاي كوبنده، قوم خود را به سوي خدا دعوت مي كرد. در اين مسير با طايفه اي از قوم خود ملاقات نمود كه همه بت پرست و در انواع انحرافها و گمراهيها گرفتار بودند. ادريس به اندرز و نصيحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوي خدا دعوت كرد. آنها يكي پس از ديگري تحت تأثير قرار گرفته و به او پيوستند. نخست تعداد هدايت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسيد. به همين ترتيب يكي پس از ديگري هدايت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسيدند. ادريس از ميان آنها صد نفر از برترين ها را برگزيد، و از ميان صد نفر، هفتاد نفر، و از ميان هفتاد نفر ده نفر، و از ميان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادريس با اين هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نياز با خدا پرداختند خداوند به ادريس وحي كرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها همچنان با ادريس به عبات الهي پرداختند تا زماني كه خداوند روح ادريس عليه السلام را به ملأ اعلي برد. (5)

    مبارزه ادريس با طاغوت عصرش

    ادريس تنها به عبادت و اندرز مردم اكتفا نمي كرد، بلكه به جامعه توجه داشت كه اگر ظلمي به كسي شود، از مظلوم دفاع كند و در برابر ظالم، ايستادگي نمايد. به عنوان نمونه به داستان زير توجه نماييد: در عصر او پادشاه ستمگري حكومت مي كرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سرباز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبّار، به عنوان «رافَضي» (يعني ترك كننده اطاعت شاه) خواندند. روزي شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعي بسيار خرّم و شادابي رسيد، پرسيد: «اين زمين به چه كسي تعلق دارد؟» اطرافيان گفتند: «به يكي از پيروان ادريس». شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاج تر از تو مي باشم و به هيچ عنوان از آن دست نمي كشم. شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاي ادريس، مردم را بر ضد شاه، پرجرئت و قوي دل كرده است. همسر شاه كه يك زن ستمگر و بي رحم بود گفت: «من تدبيري مي كنم كه هم تو صاحب آن زمين شوي و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.» شاه گفت: «آن تدبير چيست؟» زن كه حزبي بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بي دين تشكيل داده بود به شاه گفت: «من جمعي از حزب «ازارقه» را مي فرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه ي آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مي شود، تو نيز او را مي كشي و آن سرزمين خرّم را تصرّف مي كني.» شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ي ادريس، زمينهاي مزروعي او را تصرّف و غصب نمود. حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده ؛ آيين او را باطل دانست و او را به سوي حق دعوت نمود، سرانجام به او گفت: «اگر توبه نكني و از روش خود برنگردي، به زودي عذاب الهي تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.» همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه ي قتل ادريس را طرح كرده ام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مي شود.» آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولي ادريس توسّط مأموران مخفي خود، از جريان آگاه شد و از محلّ و مكان هميشگي خود به جاي ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند مدّتها گذشت تا اينكه عذاب قحطي، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايي رسيد كه زن شاه، شبها به گدايي مي پرداخت تا اينكه شبي سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاي قحطي نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقي مانده بودند به ادريس و خداي ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس عليه السلام پيروز شد. (6)

    آروزي ادريس براي ادامه زندگي به خاطر شكرگزاري

    فرشته اي از سوي خداوند نزد ادريس عليه السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولي اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداي را به جاي آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند به شكرگزاري خداوند بپردازد. فرشته از او پرسيد: «چه آرزويي داري؟» ادريس گفت: «جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزاري خدا كنم، زيرا در اين مدّت دعا مي كردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولي اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.» فرشته بال خود را گشود و ادريس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اينك ادريس زنده است و به شكرگزاري خداوند اشتغال دارد. (7) مطابق بعضي از روايات، ادريس پس از مدّتي كه در آسمانها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد، چنانكه خاطرنشان مي شود.

    قبض روح ادريس عليه السلام بين آسمان چهارم و پنجم

    امام صادق عليه السلام فرمود: يكي از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيره اي انداخت. او سالها در آنجا در عذاب به سر مي برد تا وقتي كه ادريس به پيامبري رسيد. او خود را به ادريس رسانيد و عرض كرد: «اي پيامر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.» ادريس براي او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمانها صعود نمايد اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكّر كرد و گفت: «آيا حاجتي داري زيرا مي خواهم احسان تو را جبران كنم.» ادريس گفت: «آري، دوست دارم مرا به آسمان ببري، تا با عزرائيل ملاقات كنم با او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگي مرا تلخ كرده است.» آن فرشته، ادريس را بر روي بال خود گرفت و به سوي آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آنجا عزرائيل را ديد كه از روي تعجّب سرش را تكان مي دهد. ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: «چرا سرت را حركت مي دهي؟» عزرائيل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزي ممكن است با اينكه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوّم نيز همين مقدار فاصله. (و من اكنون در سايه ي عرش هستم و تا زمين فاصله فراواني دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولاني را مي پيمايد و تا بالاي آسمان چهارم مي آيد!!). آنگاه عزرائيل همانجا روح ادريس را قبض كرد. اين است سخن خداوند ( آيه ي 57 سوره ي مريم) كه مي فرمايد: «وَ رَفَعناهُ مَكاناً عَلِيّاً؛ و ما ادريس را به مقام بالايي ارتقا داديم.» (8) پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم فرمود: در شب معراج، مردي را در آسمان چهارم ديدم، از جبرئيل پرسيدم: «اين مرد كيست؟» جبرئيل گفت: «اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندي بالا آورده است.» به ادريس سلام كردم و براي او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمود. (9)

    1- انبياء، 85 مريم، 56.

    2- بحار، ج 11، ص 270-280، كامل ابن اثير، ج 1، ص 22.

    3- سعد السعود سيدبن طاووس، ص 38.

    4- اقتباس از بحار، ج 11، ص 2828-284.

    5- همان مدرك، ص 271.

    6- اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق، صص 76 و 77.

    7- ارشاد القلوب ديلمي، ج 2، ص 326.

    8- تفسير نورالثّقلين، ج 3، صص 350 و 349.

    9- همان مدرك، ص 350.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت هود عليه السلام

    ناسپاسي قوم عاد

    قبيله عاد در سرزمين احقاف1 بين يمن و عمان، روزگاري متمادي در زندگي سرشار از خوشي و نعمت بسر مي بردند. خدا نعمتهاي فراوان و بركات زيادي به آنان عطا كرده بود، اين قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمين را زراعت و باغهايي ايجا كردند و كاخهايي محكم بنا نمودند. يكي از نعمتهايي كه اين قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهايي نيرومند و هيكل هايي تنومند و مقاوم بود. خدا به اين ملت نعمتهاي فراواني عطا كرده بود كه كمتر قومي از آن برخوردار بود، ولي اين مردم به مبدا آفرينش و بخشنده اين نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جاي سپاس و حق شناسي خداي يگانه، تنها به اين نتيجه رسيدند كه بتهايي را انتخاب و آنها را معبود خويش قرار دهند. آنها در پيشگاه اين خدايان تواضع مي كردند و صورتهاي خود را به خاك مي ساييدند. هر گاه به نعمتي دست مي يافتند، براي شكرگزاري نزد همين بتها مي شتافتند و به هنگام گرفتاري و بيماري از همين موجودات بي جان استمداد و كمك مي طلبيدند. ديري نپاييد كه سنگدلي و رذايل اخلاقي نيز بر تيرگي بت پرستي آنها افزوده گشت، نيرومند ، ضعيف را ذليل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا براي راهنمايي نيرومندان و حمايت از ضعيفان و زدودن تيرگي جهالت از روح مردم و پاكسازي نفوس و آگاهي قوم از حقايق جهان، اراده كرد پيغمبري از ميان آنان بر ايشان برانگيزد كه با زبان آنان سخن بگويد، با روش آنان برايشان حرف بزند، آنان را به سوي خداي يگانه راهنمايي نمايد و به آنان بفهماند كه عبادت بتها سفيهانه است و اين نيز نمونه اي از رحم و لطف الهي به بندگانش بود. هود كه از نظر شرافت خانوادگي و محاسن اخلاق و حلم و بردباري در ميان قوم خود ممتاز بود، براي رسالت از ميان اين قوم بت پرست برگزيده شد، تا امين رسالت و صاحب دعوت خدا باشد، شايد افكار گمراه آنان را به راه راست هدايت كند و فساد اخلاقي ايشان را بر طرف سازد. هودعليه السلام به وظيفه خود قيام كرد و براي رسالت خويش مهيا گشت و همانند ديگر صاحبان دعوت و شريعت، خود را به سلاح بلاغت، حلم و سعه صدر و پشتكار مسلح كرد. هود با عزمي كه كوهها را منهدم و حلمي كه جاهلين نادان را شكست مي داد، بپا خواست و قيام كرد و به مخالفت با بتهايشان پرداخت و عبادتشان را بي فايده و از روي جهل و ناداني دانست. هود عليه السلام به قوم خويش گفت: مردم! اين سنگ هايي كه تراشيده ايد و آنها را عبادت مي كنيد و به آن پناه مي بريد چيست؟ ضرر و نفع اين كار كدام است؟ اين بتها كه براي شما نفعي ندارند و فسادي را از شما بر طرف نمي سازند، اين كار شما علامت كوته فكري و ضعف شان و شخصيت و غفلت شما است. براي شما خدايي است يكتا و شايسته پرستش و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع و او همان كسي است كه شما را بوجود آورده و روزي داده است، اوست كه شما را آفريده و روزي شما را از اين جهان مي برد. اوست كه در روي زمين به شما قدرت داده، زراعت شما را مي روياند و به شما كالبدي نيرومند براي فعاليت روي زمين عطا كرده است و گوسفندان و حيوانات را به شما ارزاني داشته و از عزت و شوكت بر خوردارتان ساخته است. به اين خدا ايمان آوريد و هوشيار باشيد كه چشم از حق نپوشيد و با خداي يكتا، عناد و دشمني نورزيد كه در اين صورت ممكن است همان عذاب نوح متوجه شما گردد، هنوز از سرگذشت قوم نوح و عذابي كه متوجه آنان شد زمان زيادي نگذشته و شما آن را بخاطر داريد!

    هودعليه السلام و اتهام ديوانگي!

    هود عليه السلام به اميد اين كه گفتار او به اعماق روح و دل آنان راه يابد و ايمان آورند و سخنانش به قلبهاي آنان نفوذ كند و ايشان را به تفكر و تعقل وا دارد، آنان را پند و اندرز داد، ولي بر خلاف انتظار زماني كه هود با آنان سخن مي گفت غير از صورتهاي برافروخته و چشمهاي خيره چيز ديگري نديد. گويا قبلاً چنين سخناني را نشنيده اند و مطلبي غير منتظره بر آنها عرضه شده است كه با منطق آنها سازگار نيست. مخالفين هود در جواب گفتند: اين چه راهي است كه در پيش گرفته اي و خود را به آن آلوده ساخته اي؟ چگونه ممكن است كه ما خداي يكتا را بدون شريك پرستش كنيم؟ ما اين بتها را مي پرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند و در پيشگاه او شفيع ما شوند. هودعليه السلام آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت: خداي يكتا شريكي ندارد، عبادت او جوهر و خلاصه عبادتها است، حقيقت ايمان، عبادت اوست. اين خدا به شما نزديك است و شما نيازي به شفيع نداريد. او به شما از رگ گردنتان نزديكتر است و بدانيد اين بتها كه براي تقرب و وساطت پيش خدا پرستش مي كنيد، شما را از راه صحيح و تقرب به خداوند يكتا دور مي سازد. اين عبادت نه تنها موجب تقرب شما به خداي يكتا نيست، بلكه موجب دوري از خداوند و دليل بر ناداني و جهل شما است. قوم هود از او روي گردانده و گفتند: تو مرد جاهلي هستي و عقل خود را از دست داده اي كه عبادت ما را سفيهانه مي داني و روش پدران ما را عيب مي شماري. تو در ميان ما چه مزيتي داري؟ امتياز تو بر ديگران چيست؟ تو نيز مانند ما غذا مي خوري و آب مي آشامي، سنن و قوانين زندگي تو با ما يكي است. چه شد كه خدا تو را براي رسالت برگزيد و براي دعوت خود اختصاص داد. ما غير از دروغگويي درباره تو گمان ديگري نداريم. هود گفت: اي قوم! مرا به سفاهت متهم نكنيد، من روزگاري طولاني در بين شما زندگي كردم و شما عيبي بر من نگرفتيد، هيچگاه سوء رفتار و تندخويي از من نديده ايد. تعجبي ندارد كه خدا يك نفر را از ميان قومي براي رسالت انتخاب كند و او را پرچمدار دعوت خود نمايد، بلكه تعجب دراين است كه مردم بدون رسول و راهنما باشند و خداوند سرنوشت آنها را بدست هرج و مرج بسپارد و آنان را بدون قانون و آيين بگذارد! بدانيد كه من از گرايش شما به حق نااميد نيستم. از سوء رفتار و اهانتهاي شما دلتنگ نشده ام، فقط از شما انتظاردارم با عقل خود فكر كنيد و با بصيرت به حقايق بنگريد تا ببينيد، يگانگي خدا در تمام نظام آفرينش آشكار است: نظم فلك گردون، مخلوقات شگفت انگيز، گردش ستارگان و "در هر آفرينشي، علامتي براي اثبات يگانگي خدا مشهود است." و في كلّ شيء له آية تدل علي انّه واحد شما به چنين خدايي ايمان آوريد و از او طلب آمرزش كنيد تا بارش آسمان را هميشه براي شما جاري سازد و شما را ياري كند تا بر ثروتتان بيفزاييد و نيروي شما را افزايش دهد. پس بكوشيد تا مانند مجرمان از حق رو گردان نباشيد. سپس هود عليه السلام قوم را خطاب قرار داد و گفت: بدانيد كه پس از مرگ زنده مي شويد، هر كس كار نيكو انجام داده باشد، سود مي برد و هر كس به كار زشت پرداخته باشد به كيفر مي رسد. براي نجات خويش تدبيري كنيد و براي رستاخيز خود توشه اي بيندوزيد. من ماموريت خود را درباره شما به پايان رساندم و به وضوح رسالت خود را به شما اعلام كردم. قوم هود گفتند: بدون ترديد يكي از خدايان ما بر تو غضب كرده وعقل تو را مختل نموده و طرز تفكر تو را در هم ريخته است و به همين دليل هزيان مي گويي، به تصوراتي كه فقط در ذهن خودت وجود دارد زبان مي گشايي و خيالبافي مي كني و به بيان خرافات مي پردازي. قوم هود گفتند: آن استغفاري كه پس از آن باران مي آيد و به ثروت ما افزوده مي گردد و نيروي ما دو چندان مي شود چيست؟ و آنروز قيامتي كه گمان مي كني پس از پوسيدن استخوانهاي ما و متلاشي شدن كالبدمان برپا مي شود، چيست؟ افسوس كه وعده ها و پند و اندرزهاي تو بعيد و غير معقول است ! ما غير از زندگي دنيوي و طبيعي چيز ديگري نداريم. ما طبق قوانين طبيعت بوجود مي آييم، زندگي مي كنيم و مي ميريم و همه چيز در دست طبيعت است. بعلاوه آن عذابي كه ما را به آن تهديد مي كني و انتظار داري كه ما به آن گرفتار شويم چيست؟ ما گفتار تو را تصديق نمي كنيم، از عبادت خدايان خود باز نمي گرديم، اگر راست مي گويي آنچه ما را به آن تهديد مي كني بياور و آن عذاب كذايي را بر ما نازل كن. آنگاه كه هودعليه السلام لجاجت را از گفتارشان و اصرار به مخالفت را از اعمالشان دريافت، ايشان را خطاب كرد و گفت: من خداي خود را گواه مي گيرم كه وظيفه خود را انجام دادم و در ابلاغ رسالت خود كوتاهي نكردم. هيچگاه بر اثرترس، دست از كار خود بر نداشتم و در راه اين رسالت آسماني و جهاد مقدس نهايت سعي خود را به خرج دادم. من از جمعيت شما باكي ندارم، از غضب شما نمي ترسم، از اين به بعد عليه من هر طرح و نقشه اي داريد اجرا كنيد و هر آنچه در قدرت داريد بكار گيريد، توكل من به خدايي است كه پروردگار من و شما است. آن خدايي كه زندگي هر جنبده اي در يد قدرت اوست، و پروردگار من بر صراط مستقيم، و حكيم است.

    عذاب قوم هود

    هود عليه السلام به دعوت خود و قوم او به اعراض خود ادامه دادند. تا اينكه مخالفين هود در آسمان، ابر سياهي را ديدند كه آسمان نيلگون را تاريك ساخت، قوم چشمها را به ابر دوختند و براي ديدار آن شتافتند زيرا مدتي بود كه باران نباريده بود و گفتند: اين ابري كه در آسمان است بزودي براي ما باران مي آورد. سپس آماده بهره برداري از باران شدند و كشتزارهاي خود را مهياي آبياري نمودند. هود چون وضع قوم را چنين ديد، گفت: اين سياهي كه در آسمان مي نگريد، ابر رحمت نيست، بلكه باد عذاب است. اين همان عذابي است كه براي ارسال آن عجله مي كرديد. بادي است كه عذابي دردناك و كشنده به همراه دارد. چيزي نگذشت كه طوفاني هولناك شروع به وزيدن كرد و قوم ديدند كه حيوانات و اموال و ابزار آنان كه در بيابان بود، از زمين بلند و به مكانهاي دور دستي پرتاب مي شود. اين حادثه قوم را به وحشت انداخت و ترس و هراس آنان را فرا گرفت و با سرعت به خانه ها پناه بردند و درها را به روي خود بستند. اين قوم عذاب زده فكر مي كردند كه بدين وسيله مي توانند جان خود را حفظ كنند ولي اين عذاب، بلايي عمومي و همگاني بود. بادي كه مي وزيد، رملهاي بيابان را با خود مي آورد و تا هفت شب و هشت روز بطور متوالي وزش اين باد ادامه داشت! و سرانجام قوم مانند تنه نخل خشكيده به خاك هلاكت افتادند، نسل آنان ناپديد و آثارشان بكلي متلاشي و از صفحه تاريخ بر چيده شد. " فراموش نكنيد خداي تو هيچ قوم و اهل دياري را در صورتي كه مصلح و نيكوكار باشند به ظلم هلاك نمي كند". اما در اين طوفان عذاب، ياران و پيروان هود به وي پناه بردند و اطراف وي گرد آمدند. باد اطراف آنان مي چرخيد و رملها را پراكنده مي ساخت ولي آنان مطمئن و آسوده خاطر بودند، تا اينكه باد آرام شد و سرزمين آنان به وضع عادي بازگشت و هود و يارانش به حضرموت كوچ كردند و بقيه عمر را در اين سرزمين بسر بردند.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت سليمان عليه السلام

    حكمت سليمان

    داودعليه السلام براريكه سلطنت بني اسرائيل تكيه زده و در اختلافات و درگيري آنها قضاوت و داوري مي كرد، امور سياست و اقتصاد قوم را به درايت و كفايت اداره مي كرد و هر روز بني اسرائيل نزد داود مي آمدند و سرگذشت زندگي و مشكلات خويش را بيان مي داشتند و نزاعهاي خود را تشريح و استدلال مي كردند و داود هم در تمام موارد با عدل و داد حكم مي نمود. در اين دوران سليمان كه يكي از فرزندان داود بود تنها يازده سال از عمرش مي گذشت. داود پيرمردي ضعيف و نحيف بود كه هر آن امكان وداع او با زندگي مي رفت و همواره فكر آينده مملكت و كشور او را نگران مي ساخت و در اين فكر بود كه چه كسي پس از وي مي تواند زمام امور و اداره كشور را به دست بگيرد. داود گرچه فرزندان بسياري داشت ولي سليمان كه كودكي خردسال بود، از جهت علم و حكمت برآنان برتري داشت آثار عقل و درايت از سيماي او هويدا و هوش و درايت او بر همه آشكار بود و امور مردم را با تيزبيني و عاقبت انديشي اداره مي كرد. عادت داودعليه السلام بر اين بود كه در مجلس قضاوت خويش، فرزند خود سليمان را حاضر مي ساخت، تا به قدرت قضاوت و استدلال خود بيفزايد، لذا سليمان هميشه در مجلس قضاوت پدر خويش حاضر بود، تا در پرتو افكار پدر، چراغي براي آينده خود بيفروزد و در آينده به هنگام برخورد با مشكلات و مسائل اداره مملكت از پرتو آن بهره گيرد. در يكي از مجالس كه داود پيغمبر بر كرسي قضاوت خود نشسته بود و سليمان نيز در كنار وي حضور داشت، دو نفر، براي طرح نزاع نزد داود عليه السلام آمدند، يكي از آن دو گفت: من زميني داشتم كه زمان برداشت محصول آن فرا رسيده و موقع چيدن آن نزديك شده بود، تماشاي آن موجب مسرت هر بيننده و تصور حاصلش موجب اميد و دلگرمي صاحبش بود، در همين موقع گوسفندان طرف نزاع من وارد اين كشتزار شده اند و كسي آنها را بيرون نرانده است و چوپاني از گوسفندان محافظت ننموده است، بلكه گوسفندان شبانه در اين كشتزار چريده اند و محصول مرا از بين برده و نابود كرده اند به حدي كه اثري از آن باقي نمانده است. مدعي شكايت خود را اقامه كرد و صاحب گوسفندان از خود دفاعي نداشت و محكوميت او محرز بود. لذا پرونده به مرحله صدور حكم رسيد و حكم صادره بايد در مورد او اجرا مي شد. داودعليه السلام گفت: گوسفندها از آن صاحب كشتزار است كه بايد در تقاص محصول از دست رفته خود بگيرد. اين غرامت به خاطر مسامحه كاري صاحب گوسفندها است كه آنها را شبانه و بدون چوپان، در ميان كشتزارها رها كرده است. در اين هنگام سليمان كه كودكي بيش نبود، اما از علم و حكمت خدادادي برخوردار شده بود و بر دقايق اين مرافعه آگاه بود مُهر سكوت ازلب برداشت و برهان خود را بر آنها عرضه داشت و گفت: حكمي متعادل تر و به عدل نزديك تر وجود دارد. اطرافيان داود عليه السلام از جرات اين كودك متعجب و سرا پا گوش شدند تا ببينند سليمان چه مي گويد. سليمان گفت: بايد گوسفندها را به صاحب كشتزار بدهند تا از شير و پشم و نتايج آنها بهره برداري كند و زمين را به صاحب گوسفندان بدهند تا به آبادي آن بپردازد، تا چون به صورت اول بازگشت، سپس زمين را بدهند و گوسفندها را باز گيرند و بدين طريق ضرر و غرامتي به هيچيك نخواهد رسيد و اين حكمت به عدالت نزديك تر و از جهت قضاوت صحيح تر و بهتر است. اين قضاوت، مطلعي شد بر نبوغ و استعداد سليمان تا در آينده به شايستگي، سلطنت و نبوت داود عليه السلام را ادامه دهد.

    سليمان و برادر رياست طلب

    پس از چهل سال سلطنت و نبوت، داود عليه السلام فرزند خود سليمان را آماده ساخت تا پس از وي حكومت مردم را در دست گيرد. سليمان در آن زمان نوجواني بود كه هنوز سرد و گرم دنيا را نچشيده بود، ولي قدرت و درايت سلطنت و رهبري مردم را به خوبي دارا بود، از طرفي آبيشالوم(آبسالوم) برادر بزرگتر سليمان كه از مادر ديگري بود، با ولايتعهدي سليمان موافق نبود و در صدد ايجاد اختلاف و شورش در بين مردم بر آمد. آبيشالوم ساليان متمادي نسبت به بني اسرائيل لطف و مهرباني داشت، بين آنان قضاوت مي كرد، امورشان را اصلاح و آنان را اطراف خويش جمع مي كرد و همواره در فكر آينده اي بود كه براي خود تصور كرده بود. كار آبيشالوم در دستگاه داود بالا گرفت، به حدي كه وي بر در منزل داود مي ايستاد تا حوايج حاجتمندان را برآورد. او شخصاً در اين كار دخالت مي كرد، تا بر تمام بني اسرائيل منت و نفوذي داشته باشد و از حمايت آنها برخوردار باشد. آنگاه كه آبيشالوم موقعيت را مناسب ديد و از حمايت بني اسرائيل مطمئن شد، از پدر خود داود اجازه خواست كه به "جدون" برود تا به نذري كه در اين مكان نموده، وفا كند. سپس كارآگاهان خود را در ميان اسباط بني اسرائيل فرستاد و به آنان ابلاغ كرد كه هر گاه صداي شيپور اجتماع را شنيديد به سوي من بشتابيد و سلطنت را براي من اعلام نماييد، كه اين كار براي شما بهتر و سودمندتر خواهد بود.

    آشوب داخلي بيت المقدس

    قوم بر خواسته و شورش بالا گرفت، آشوب گسترده اي بر اورشليم حاكم شد و بيم آن مي رفت كه تر و خشك را نابود سازد. داود از جريان آگاه شد و بر او گران آمد كه فرزندش عليه وي قيام كند، اما خويشتنداري كرد و به اطرافيان خود گفت: بياييد از شهر خارج شويم تا از غضب آبيشالوم در امان باشيم. داود و اطرافيان او با عبور از نهر اردن به بالاي كوه زيتون پناه بردند. عده اي به ناسزا گويي و فحاشي به داود پرداختند و با حرفهاي نامربوط او را ناراحت ساختند. اطرافيان داود عليه السلام خواستند آنان را كيفر دهند ولي داود با ناراحتي و افسوس گفت: اگر فرزندم مرا مي جويد، ديگران به مخالفت من سزاوارترند. داود به درگاه خدا شتافت و دست به تضرع برداشت و از خدا خواست وي را از اين ناراحتي نجات دهد و اين بلايي كه او را احاطه كرده است از او بر طرف گرداند. آنگاه كه داودعليه السلام اورشليم را رها كرد و از آن خارج شد، آبيشالوم وارد شهر شد و زمام امور را به دست گرفت. داود ناچار فرماندهان خود را فرستاد و به آنان سفارش كرد كه اين آشوب را با عقل و تدبير كنترل نمايند و حتي الامكان در سلامت فرزندش آبيشالوم سعي نمايند، ولي سرنوشت فرزند داود غير از خواسته پدر مهربان بود. فرماندهان لشكرداود بر آبيشالوم مسلط شدند و راهي غير از قتل او نيافتند، لذا او را كشتند و آشوب فرو نشست و مردم نفس راحتي كشيدند.

    حكومت سليمان عليه السلام

    پس از داود عليه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سليمان منتقل شد و به لطف خداوند سليمان بر سلطنتي استوار و مملكتي پهناور و مقامي ارجمند دست يافت. خداوند دانش و اسرار بسياري از علوم و فنون از جمله درك زبان پرندگان و حشرات را در اختيار سليمان قرار داد. خداوند نيروي باد را در اختيار او گذاشت تا سليمان در امور زراعت و حمل و نقل دريايي و ديگر امور زندگي از آن استفاده كند. خداوند زبان حيوانات را به سليمان آموخت و او قادر به درك صداي حيوانات شد و از اين قدرت، براي كسب اطلاعات صحيح و سريع استفاده مي كرد. خداوند براي سليمان عليه السلام چشمه مس را جاري ساخت و صنعتگران جن را در اختيار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند. ايشان از مس، ديگهاي بسيار بزرگ و قدح هايي مانند حوض مي ساختند و براي استفاده سپاهيان نصب مي كردند. عده اي از آنها كه به فنون ساختمان آشنا بودند، در مدت كوتاهي بناهاي عظيم و كاخهاي با شكوه و برجها و پلهاي بزرگي ساختند و ساختمانهاي مهمي مانند "حاصور و مجد و جازر و بيت حورون و بعله و تدمر" را به پايان رساندند و مخازن و سربازخانه هاي مورد نياز را بنا نمودند. در يكي از قصرهاي سليمان كه از چوب و سنگهاي گرانقيمت ساخته و به جواهرات و تصاوير الوان آراسته شده بود، تختي جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفين آن دو شير قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سليمان بر تخت، شيرها دستان خود را مي گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهاي خود را بر سر سليمان باز مي كردند. داودعليه السلام در سالهاي آخر عمر خود قصد بناي بيت رب يا معبد عظيم بيت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پايان پذيرفت ولي چهار سال پس از آن، فرزندش سليمان، كار بناي آن را شروع و در سال يازدهم آن را به اتمام رساند و بر آن نام هيكل سليمان نهاد. اين كاخ مدت 424 سال با رونق و شكوه باقي ماند ولي پس از آن به دست پادشاهان مصر و ديگران دستخوش غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ويران گشت.

    سليمان عليه السلام و مور

    سليمان، پيغمبري و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتي بي نظير و شايسته به او عطا كرد و زبان حيوانات را به او آموخت، جنيان و باد را به تسخير وي در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان را يافت و بدين ترتيب از موضوع و مقصد آنان اطلاع مي يافت. روزي پيغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده اي از جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمين عسقلان و وادي مورچگان رسيد. يكي از مورچگان كه شكوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد كه مورچگان زير دست و پاي لشكر سليمان لگد كوب شوند، لذا دستور داد، كه به لانه هاي خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه آنها را پايمال نكنند. سليمان عليه السلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت، لذا به سخن مور لبخندي زد و خنده او به اين جهت بود كه خدا نيروي درك سخن مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت سليمان واقف بودند و مي دانستند كه پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمي كشد در تعجب بود. پيغمبر خدا از پروردگار خويش در خواست كرد كه وسيله شكرگزاري وي را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وي عطا كند و راه هدايت را همواره فراروي او قرار دهد و آنگاه كه وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.

    سليمان و بلقيس

    سليمان پيغمبر به فكر بناي بيت المقدس در سرزمين شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان اين بنا را به پايان رساند و آنگاه كه از احداث اين بناي رفيع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش آسوده شد، سپس به قصد انجام فريضه الهي حج به همراه اطرافيان و گروه زيادي كه آماده زيارت خانه خدا بودند، عازم سرزمين مكه شد. سليمان(ع) چون به آن سرزمين رسيد در آن اقامت گزيد و عبادت و نذر خود را به پايان رسانيد، سپس آماده حركت شد و سرزمين حرم را به قصد يمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختي و مشقت به جستجوي آب پرداخت و در اين راه چشمه ها، چاهها و زمينهاي زيادي را كاوش كرد ولي به مقصود، خود دست نيافت و سرانجام براي نيل به مقصود متوجه پرندگان شد. سليمان كه از يافتن آب مايوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب راهنمايي كند، اما متوجه غيبت هدهد شد. سليمان از اين امر سخت ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه او را به سختي شكنجه دهد و يا ذبحش نمايد، مگر اينكه دليل روشني براي غيبت خود بياورد و خود را تبرئه سازد و عذر خويش را موجه گرداند تا از كيفر رها شود. اما هدهد غيبت كوتاهي كرده بود و پس از لحظاتي بازگشت و براي تواضع نسبت به سليمان سر و دم خود را پايين آورد. سپس در حالي كه از غضب سليمان بيم داشت نزد او شتافت و براي جلب رضايت او گفت: من بر موضوعي واقف شده ام كه تو از آن اطلاعي نداري و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پيدا كند. من رازي را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشيده مانده است. اين خبر، تا حدودي از ناراحتي سليمان كاست و شوق و علاقه اي در او به وجود آورد. سپس سليمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را به طور مشروح بيان كند و دليل و عذر خود را روشن سازد. هدهد گفت: من در مملكت سبا زني را ديدم كه حكومت آن ديار را در اختيار خود دارد. وي از هر نعمتي برخوردار و داراي دستگاهي عريض و تختي عظيم است، ولي شيطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و قوم او را ديدم كه بر خورشيد سجده مي كنند. و از مشاهده اين منظره سخت ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زيرا اين قوم با اين قدرت و شوكت، سزاوار و شايسته است خدايي را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه است و او يگانه معبود و صاحب عرش عظيم است.

    نامه سليمان عليه السلام به بلقيس

    سليمان از اين خبر دچار حيرت و تعجب شد و تصميم به پي گيري خبر هدهد گرفت، لذا گفت: من در باره اين خبر تحقيق و صحت آن را بررسي مي كنم اگر حقيقت همان است كه بيان كردي، اين نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان برسان، سپس در كناري بايست و نظر آنان را جويا شو. هدهد نامه را برداشت به سوي بلقيس رفت و او را در كاخ سلطنتي در شهر مارب يافت و نامه را پيش روي او انداخت. بلقيس نامه را برداشت و چنين خواند: "اين نامه از سليمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روي تكبر، از دعوت من سرپيچي نكنيد و همگي در حالي كه تسليم هستيد نزد من بشتابيد". ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند، تا بدينوسيله اعتماد آنان را جلب و از تدبير و پشتيباني ايشان استفاده كند و به اين ترتيب تاج و تخت خود را حفظ نمايد. چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورين بلقيس گفتند: ما فرزندان جنگ و نبرديم، اهل فكر و تدبير نيستيم، ما امور خود را به فكر و تدبير تو واگذار كرده ايم و شئون سياست و اداره مملكت را به تو سپرده ايم، شما امر بفرماييد، ما همچون انگشتان دست در اختيار توايم و آن را اجرا مي كنيم. ملكه از پاسخ مشاورين خود دريافت كه بيشتر مايل به جنگ و دفاع هستند، لذا نظر آنها را نپسنديد و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است، سزاوار عاقلان صاحبنظر اموري است كه براي آنان نافع و نيكو باشد و خردمند بايد حتي الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنين گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده اي غلبه كردند و به زور وارد آن شدند، آن را ويران مي سازند، آثار تمدن را نابود و عزيزان آن سرزمين را ذليل مي نمايند، بر مردم ظلم و ستم روا مي دارند و در بيدادگري افراط مي نمايند، اين روش هميشگي زمامداران در هر عصر و زماني است، از اين رو من هديه اي از جواهر درخشان و تحفه هاي نفيس و گرانبها براي سليمان مي فرستم تا منظور او را درك كنم و روش او را بسنجم و به اين وسيله موقعيت خود را حفظ نمايم.

    هداياي بلقيس به سليمان عليه السلام

    بلقيس هدايايي به همراه انديشمندان و بزرگان قوم خود روانه ديدار سليمان كرد، چون نمايندگان ملكه حركت كردند، هدهد پيش سليمان شتافت و خبر را به او رساند. سليمان خود را براي ديدار با آنها آماده ساخت تا زمينه نفوذ در آنها را فراهم سازد و به همين منظور جنيان را دستور داد آنچنان قصري عظيم و تختي با شكوه ترتيب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خيره سازد و دلها را به طپش اندازد. آنگاه كه نمايندگان قوم به بارگاه سليمان رسيدند، مبهوت و متحير شدند. سليمان آنان را با روي باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامي داشت و از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ايشان پرسيد و گفت: چه خبري داريد و در مورد پيشنهاد من چه تصميمي گرفته ايد؟ نمايندگان بلقيس هدايا و اشياء نفيس خود را نزد سليمان آوردند و انتظار داشتند كه مورد پسند و پذيرش پيغمبر خدا واقع شود. سليمان از قبول آنها خودداري كرد و به ديده بي نيازي به آنها نگريست و به نماينده بلقيس گفت: هدايا را باز گردان، زيرا خدا به من رزق فراوان و زندگي سعادتمندي عنايت كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوي براي من فراهم كرده است، كه به هيچكس ارزاني نداشته است. چگونه ممكن است شخصي مثل من با مال دنيا فريفته شود و زر و زيور دنيا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمي هستيد كه غير از زندگي ظاهري دنيا چيز ديگري نمي بينيد، اكنون به همراه هدايا نزد ملكه خود باز گرديد و بدانيد كه به زودي من با لشكري بزرگ به سوي شما خواهم آمد كه شما توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشيد و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواري از شهر و ديار خود بيرون مي رانم. نمايندگان بلقيس، آنچه ديده و شنيده بودند به اطلاع بلقيس رساندند. سپس ملكه گفت: ما ناگزيريم گوش به فرمان او دهيم و از وي اطاعت نماييم و براي پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابيم.

    تخت بلقيس نزد سليمان آمد

    سليمان كه شنيد بلقيس و درباريان او به زودي پيش وي مي آيند، به اطرافيان خود كه از بزرگان جن و انس و همگي در اختيار او بودند گفت: كداميك مي توانيد قبل از اين كه بلقيس و اطرافيانش پيش من بيايند و تسليم من گردند تخت او را نزد من آوريد؟ يكي از جنيان زيرك گفت: من مي توانم قبل از اين كه از جاي خود برخيزي، آن تخت را نزد تو حاضر كنم. من چنين قدرتي دارم و نسبت به اشياء قيمتي آن نيز شرط امانت را بجا مي آورم. جني ديگر گفت: من مي توانم قبل از اين كه پلك برهم زني، تخت بلقيس را نزد تو حاضر كنم. سليمان خواست تخت بلقيس نزد وي آيد و چون آن را نزد خود ديد، گفت: اين پيروزي از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. اين نعمتي از نعمتهاي اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمايش كند كه آيا سپاس آن را بجا مي آورم و يا كفران نعمت مي كنم؟ هر كس ارزش نعمتهاي خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل به سود خويش عمل نموده است، و كساني كه نعمت پروردگار خويش را كفران نمايند، از جمله افرادي هستند كه در دنيا و آخرت زيان كرده اند و خدا از جهانيان و شكر آنان بي نياز است. سليمان به سربازان خود گفت: وضعيت تخت بلقيس را تغيير دهيد و منظره آن را دگرگون سازيد، تا ببينم آن را مي شناسد يا دچار اشتباه مي شود. چون بلقيس به بارگاه سليمان آمد از او پرسيدند: آيا تخت تو اين چنين است؟ بلقيس بعيد مي دانست كه تخت او باشد، زيرا آن را در سرزمين سبا جاي گذاشته بود ولي چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن ديد، دچار حيرت و وحشت شد و گفت: گويا همان تخت من باشد و سپس افكار وي پريشان و دلش لرزان شد. سليمان دستور داده بود كاخي بلورين براي وي بنا كنند، سپس ملكه سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقيس وارد كاخ شد، گمان كرد دريايي مواج در نزديك تخت سليمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت تا وارد آب شود، سليمان گفت: اين تخت از شيشه ساخته شده است. پرده هاي غفلت از جلوي چشم بلقيس برداشته شد و گفت: بار خدايا، من روزگاري از عبادت تو سرپيچي كردم و در گمراهي بودم، به خود ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك و ريا، به تو ايمان آوردم، دل به تو مي سپارم و گردن به طاعتت مي نهم، همانا كه تو ارحم الراحمين هستي.

    وفات سليمان

    سلطنت و حكومت سليمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم داشت تا در غروب يكي از روزها كه سليمان در قصر زيبا و با شكوه خود كه از آبگينه صاف و شفاف بنا شده بود، در يكي از اطاقهاي فوقاني به تماشاي اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلي عظمت و قدرت خداوند درس حكمت و پند و عبرت مي آموخت. در همان حال كه سليمان بر عصاي خود تكيه زده بود ناگهان صداي ورود شخصي را احساس كرد و سلسله افكار او گسيخته شد، با نزديك شدن صدا، به يكباره چهره جواني ناشناس با هيمنه و هيبتي بي نظير پديدار گشت، سليمان كه از ورود بدون اجازه وي بيمناك شده بود پرسيد، تو كيستي و چه حاجتي داري و چرا بدون اجازه وارد قصر شده اي؟ جوان پاسخ داد: من پيك مرگم و براي گرفتن جان تو آمده ام و براي اين كار كلبه فقرا و كاخ پادشاهان براي من فرقي ندارد و به علاوه براي ورود، به كسب اجازه نيازي ندارم. اينك تو بايد فوراً سلطنت و حكومت را به ديگران، و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاري و به فرمان خداوند جاويد ولايزال تن در دهي. با شنيدن اين سخنان، لرزه بر اندام سليمان افتاد و از جوان فرصتي خواست تا در امور خود و سپاهيانش ترتيبي بدهد، اما درخواست او رد شد و پيك مرگ در همان حال كه ايستاده بود جان وي را گرفت و سليمان از سلطنتي با چنان شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشيده بود ديده فرو بست. پس از وفات سليمان، بدن او تا مدتي همچنان بر عصا تكيه داشت و پا بر جا ايستاده بود و كسي بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتي، موريانه ها عصاي وي را خوردند و چون تعادل سليمان بهم خورد، جسدش به زمين افتاد و اطرافيانش دريافتند كه مدتي از مرگ وي مي گذرد.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    لقمان حكيم

    لقمان حكيم، غلام سياهي بود كه در سرزمين سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره اي سياه و نازيبا داشت، ولي از دلي روشن، فكري باز و ايماني استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جواني برده اي مملوك بود، به دليل نبوغ عجيب و حكمت وسيعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ي آفاق شد. او مردي امين بود، چشم از حرام فرو مي بست، از اداي حرف ناسزا و بي مورد پرهيز مي كرد و هيچگاه دامن خود را به گناه نيالود و همواره در امور زندگي شرط عفت و اخلاص را رعايت مي كرد. اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالي مي گذراند و براي گذراندن امور زندگي به حرفه خياطي و يا درودگري مشغول بود. (بعضي گويند لقمان بنده اي بود حبشي كه از راه شباني معيشت خود را مي گذراند.) لقمان از خنده بي مورد و استهزاء ديگران پرهيز مي كرد و هيچگاه اراده خود را تسليم خشم و هواي نفس نمي كرد. از كاميابي در دنيا مغرور و از ناكامي اندوهگين نمي شد و صبر و شكيبايي او به حدي بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبوني ديدگان خود را به سرشك غم نيالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعي وافر داشت و هرگز به دو كس كه با يكديگر مخاصمه و منازعه يا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن كه در ميان ايشان اصلاح كرد. بيشتر وقت خود را در همنشيني با فقها و دانشمندان و پادشاهان مي گذراند و مسئوليت خطير آنها را گوشزد مي كرد و آنها را از كبر و غرور برحذر مي داشت و خود نيز از احوال ايشان عبرت مي گرفت. در اين شرايط بود كه لقمان شايسته پوشيدن جامه حكمت شد و سپس در نيمروزي گرم كه مردم در خواب قيلوله بودند جمعي از فرشتگان كه لقمان قادر به رؤيت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پيغمبري خدا جويا شدند. لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خداي متعال مرا به قبول اين امر خطير امر كند، فرمان او را با ديده منت خواهم پذيرفت و اميد و يقين دارم كه در آن صورت او مرا در اين كار ياري خواهد كرد و علم و حكمتي كه لازمه اين وظيفه باشد به من عطا خواهد كرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ مي كند، ولي اگر اختيار رد يا قبول اين امر با من باشد، از پذيرش اين مسئوليت بزرگ عذر خواهم خواست و عافيت را اختيار مي كنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذيرش اين مسئوليت را جويا شدند، لقمان گفت: حكومت بر مردم اگر چه منزلتي عظيم دارد، ولي كاري بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاريكي هاي بيكراني وجود دارد كه هر كس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقيم و راه رستگاري منحرف گردد و هر كس از آنها برهد به فلاح و رستگاري نائل خواهد شد. خواري و گمنامي دنيا در برابر عزت و بزرگواري آخرت گوارا است ولي اگر هدف كسي جاه و جلال دنيوي باشد، دنيا و آخرت هر دو را از كف خواهد داد، زيرا عزت و نعمت دنيا موقت و عاريه است و چنين كسي به نعمت و عزت جاودان اخروي نيز دست نخواهد يافت. فرشتگان كه به عقل سرشار لقمان پي بردند او را تحسين كردند و خداي تعالي او را مورد لطف و عنايت قرار داد و سرچشمه حكمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سيل حكمت و نور معرفت بر زبان و بيان لقمان جاري گردد و تشنگان حقيقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حكمت خود سيراب سازد و در اين ميان فرزند برومند لقمان كه نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بيشتر مورد خطاب او قرار مي گرفت گرچه نصايح لقمان بيشتر جنبه عمومي داشت.

    نصايح لقمان به فرزندش

    سعي لقمان بر اين بود كه در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شكر خدا را به جاي آور، براي خدا شريك قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است. فرزندم: اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند كوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و كيفر آن خواهي رسيد. فرزندم: نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محكم گردد و از ارتكاب فحشا و منكر مصون باشي و چون به حد كمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزكيه روح دعوت و رهبري كن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شكيبا باش. فرزندم: نسبت به مردم تكبر مكن و به ديگران فخر مفروش كه خدا مردم خودخواه و متكبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز كه در تحقيرت خواهند كوشيد، نه آنقدر شيرين باش كه ترا بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند. فرزندم: در راه رفتن نه به شيوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذليل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملايم سخن بگو زيرا صداي بلند، بيرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است. فرزندم: از دنيا پند بگير و آن را ترك نكن كه جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نكن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو كه زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني! فرزندم: دنيا درياي ژرف و عميقي است كه دانشمندان فراواني را در خود غرق كرده است پس براي عبور از اين دريا، كشتي از ايمان و بادباني از توكل فراهم كن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش كه اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاك شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي. فرزندم: در زندان شب و روز زماني را براي كسب علم و دانش منظور كن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت كن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند. فرزندم: هزار دوست اختيار كن و بدان كه هزار رفيق كم است و يك دشمن ميندوز و بدان كه يك دشمن هم زياد است. فرزندم: دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است كه آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زكات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور كه درخت با ميوه ي خوب كامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تكميل مي شود.

    لقمان از ديدگاه امام صادق عليه السلام

    از امام صادق عليه السلام سؤال كردند خدا چه حكمتي به لقمان داد كه از او در قرآن ياد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حكمتي كه به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طايفه و نه هيكل و زيبايي، بلكه او مردي بود در كار خدا نيرومند، در راه او پرهيزكار، ساكت، با وقار، دقيق، آينده نگر، تيزبين و پند آموز. او روزها نمي خوابيد و هميشه بر اعمال خود كنترل و نظارت دقيق داشت. از ترس گناه هيچگاه نمي خنديد، غضب و شوخي نمي نمود، خداوند به او اولاد زيادي بخشيد و در حالي كه همه آنها قبل از وي جان سپردند با صبر و شكيبايي مصائب را تحمل كرد و به رضاي خدا راضي بود و براي هيچ يك اشك بر ديدگان جاري نكرد. هر گاه به دو نفر كه اختلاف و يا نزاع داشتند برخورد مي كرد ميان آنان صلح و صفا برقرار مي ساخت و آتش كينه و عداوت را در آنها خاموش مي ساخت.

    لقمان از ديدگاه مفسرين

    دسته اي از مفسرين معتقدند او پيامبر بوده ولي اغلب او را حكيمي فرزانه دانسته اند. در سياهي چهره او ترديدي نيست ولي حكمت بي نظيرش، سيرت او را بسيار منور كرده بود. كسي از او پرسيد مگر تو همدوش ما گوسفند چراني نمي كردي چه شد كه به اين مقام و منزلت رسيدي؟ لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ كردم، راست گفتم و از حرف بي فايده و بي مورد پرهيز كردم. بعضي گفته اند او پسر خواهر ايوب بوده و بعضي ديگر او را پسر خاله ايوب معرفي كرده اند و عده اي ديگر او را از عمو زادگان ابراهيم عليه السلام دانسته اند.

    نمونه هايي از حكمت لقمان

    لقمان در آغاز، برده خواجه اي توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عين جاه و جلال و ثروت و مكنت دچار شخصيتي ضعيف و در برابر ناملايمات زندگي بسيار رنجور بود و با اندك سختي زبان به ناله و گلايه مي گشود، اين امر لقمان را مي آزرد اما راه چاره اي به نظر او نمي رسيد، زيرا بيم آن داشت كه با اظهار اين معني، غرور خواجه جريحه دار شود و با او راه عناد پيش گيرد. روزگاري دراز وضع بدين منوال گذشت تا روزي يكي از دوستان خواجه خربزه اي به رسم هديه و نوبر براي او فرستاد. خواجه تحت تأثير خصائل ويژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف كرد و لقمان با روي گشاده و اظهار تشكر آنها را تناول كرد تا به قطعه آخر رسيد، در اين هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد كه خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زياد رو به لقمان كرد و گفت: چگونه چنين خربزه تلخي را خوردي و لب به اعتراض نگشودي؟ لقمان كه دريافت زمان تهذيب و تأديب خواجه فرا رسيده است، به آرامي و با احتياط گفت: واضح است كه من تلخي و ناگواري اين ميوه را به خوبي احساس كردم اما سالهاي متمادي من از دست پر بركت شما، لقمه هاي شيرين و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود كه با دريافت اولين لقمه ناگوار، شكوه و شكايت آغاز كنم. خواجه از اين برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبوني خود در برابر ناملايمات پي برد و در اصلاح نفس و تهذيب و تقويت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شكيبايي بياراست. روزي ديگر خواجه لقمان در سرايي، سفره اي گسترده بود و ميهمانان خود را در سايه جود و كرمش پذيرايي مي كرد. لقمان كه در خدمت ميهمانان و تهيه وسايل رفاه ايشان سعي وافر داشت از شنيدن سخنان بيهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتي بود تا عادت زشت آنها را گوشزد كند و در اصلاح و تهذيب آنها گامي بردارد. در اين هنگام گروهي از ميهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندي ذبح كند و غذايي از بهترين اعضاءِ گوسفند مهيا سازد. لقمان غذايي لذيذ از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد ميهمانان آورد. روزي ديگر خواجه امر كرد، از بدترين اعضاءِ گوسفند، غذايي آماده سازد، لقمان بار ديگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهيا كرد. خواجه با تعجب پرسيد: چگونه است كه اين دو عضو گوسفند هم بهترين و هم بدترين هستند؟ لقمان پاسخ داد: اين دو عضو مهمترين اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانكه اگر دل سرشار از نيت خير و زبان گوياي حكمت و معرفت و حلاّل مشكلات و مسايل مردم باشد، اين دو عضو بهترين اعضاء هستند و هر گاه دل بدانديش و پست نيت باشد، زبان گوياي غيبت و تهمت و محرك فتنه و فساد، هيچيك از اعضا، بدتر و زيان بارتر از اين دو عضو نخواهد بود. لقمان نيك و بد هر كاري را مشروط به رضاي وجدان و خشنودي خداوند مي دانست و تمجيد و تحسين خلق را هدف خود قرار نمي داد و از خرده گيري و عيبجويي آنها نيز هراسي نداشت و اين موضوع را نيز همواره به فرزند خود گوشزد مي نمود، تا روزي به جهت اطمينان خاطر، تصميم گرفت اين حقيقت را نزد پسر خود مصور سازد. لقمان به فرزند خود گفت: مركب را آماده ساز و مهياي سفر شو. چون مركب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پياده دنبال خود روان كرد. در اين حال گروهي كه در مزارع خود مشغول كار بودند آنها را نظاره كردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلي، خود سواره است و كودك معصوم را پياده به دنبال مي كشد. سپس لقمان خود از مركب پياده شد و پسر را سوار بر مركب كرد تا به گروهي ديگر از مردم رسيد، اين بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بي ادب و بي تربيتي، پدر پير و ضعيف خود را پياده گذاشته و خود با نيروي جواني و تنومندي بر مركب سوار است. حقا كه در تربيت او غفلت شده است. در اين حال لقمان نيز همراه فرزند خود سوار مركب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسيدند، مردم اين قوم چون آنها را ديدند گفتند: عجب مردم بي رحمي، هر دو چنين بار سنگيني را بر حيوان ناتوان تحميل كرده اند و هيچ يك زحمت پياده روي را به خود نمي دهند. در اين هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب پياده شدند و راه را پياده ادامه دادند تا به دهكده ي ديگري رسيدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نكوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگريد، پير سالخورده و جوان خردسال هر دو پياده در پي مركب مي روند و جان حيوان را از سلامت خود بيشتر دوست دارند. چون اين مرحله از سفر نيز تمام شد لقمان با تبسمي معني دار به فرزند خود گفت: حقيقت را در عمل ديدي، اكنون بدان كه هيچگاه خشنودي تمام مردم و بستن زبان آنها امكان پذير نيست؛ پس خشنودي خداوند و رضاي وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسين و تمجيد يا توبيخ و نكوهش ديگران توجهي نكن. لقمان همواره رعايت اعتدال و ميانه روي را از شروط كاميابي و موفقيت در امور زندگي مي دانست و رعايت اين اصل را در كليه شئون زندگي لازم و ضروري مي شمرد و معتقد بود افراط و تندروي مي تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگي تبديل كند. لقمان براي درك صحيح اين موضوع، با بياني جالب و منطقي، فرزند خود را چنين نصيحت كرد: فرزندم اين نصيحت پدر را همواره آويزه گوش خود كن و در زندگي همواره لذيذترين غذاها را ميل كن و فاخرترين جامه ها را بپوش و در بهترين بستر بيارام و از زيباترين زنان ، انتخاب كن . فرزند لقمان از نصايح پدر سخت متعجب شد، زيرا پدر كه همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگي تشويق مي كرد، اين بار او را به افراط و تن پروري ترغيب مي نمود. لذا علت را از پدر خويش جويا شد. لقمان گفت: منظور من از اين سخن آن بود كه اگر زماني براي برآوردن حاجت خود اقدام كني كه ضرورت و شدت آن به اوج خود رسيده باشد، از ساده ترين آنها عالي ترين مراتب لذت را خواهي برد. اگر هنگامي براي خواب و استراحت اقدام كني كه بي خوابي حواس و قواي تو را تحت تأثير و تسخير خود قرار داده باشد، در اين حال پاره خشتي بهتر از بالش پَر و بستري زبر و خشن خوشآيندتر از ملايمترين آنها خواهد بود. فرزندم اگر زماني بر سر سفره بنشيني كه گرسنگي، صبر و طاقت از تو بريده باشد، ساده ترين غذاها براي تو لذيذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نياز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پيشين قابل استفاده نباشد، جامه كرباس از خلعت شاهانه براي تو برازنده تر خواهد بود... مريدي خلاصه معرفت و روح حكمت لقمان را جويا شد وي گفت: خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگي آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتي بر خود روا نمي دارم و آنچه به عهده من است در آن سستي و كوتاهي نمي كنم.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت لوط عليه السلام

    اخلاق ناپسند قوم لوط

    آنگاه كه ابراهيم عليه السلام از سرزمين مصر كوچ كرد، لوط نيز به همراه وي حركت كرد، ايشان با مال فراوان و اندوخته اي بسيار از مصر خارج و به سرزمين مقدس فلسطين وارد شدند، ولي پس از مدتي به علت افزايش احشام و گوسفندان محيط فلسطين را بر خود تنگ ديدند، لذا لوط از سرزمين عموي خود ابراهيم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم داراي اخلاقي فاسد و باطني ناپاك بودند؛ از انجام هيچ معصيتي پرهيز نمي كردند و در اعمال ناشايستي كه انجام مي دادند، نصيحت پذير نبودند. اين قوم در فسق و فجور و زشتي سيرت كم نظير بودند. دزدي و راهزني و خيانتكاري را پيشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذري كمين و از هر سو به او حمله مي كردند و اموالش را مي ربودند. ايشان دين و آييني نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاري شرمگين و سرافكنده نمي شدند، و پند هيچ واعظ و نصيحت هيچ عاقلي را گوش نمي دادند! گويا روح قوم لوط تشنه جنايت بود و جنايات مكرر، روح عصيانگر و طبيعت ستمكار آن قوم را اقناع نمي كرد؛ دل هاي آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنايت و عمل ناشايست تازه اي را مرتكب مي شدند، تا جايي كه عمل ناشايستي را كه قبلاً كسي مرتكب نشده بود بر گناهان پيشين خود افزودند و به عمل نامشروع و غير اخلاقي لواط روي آوردند. اين قوم نابكار، زن ها را كه خدا براي تسكين ايشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روي آوردند. و در كمال بي شرمي اين عمل ناپسند را آشكارا انجام مي دادند و هرگز به فكر ترك اين مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار مي ورزيدند. اين قوم مردم را ناگزير مي ساختند با فاسدين همراهي كنند و آنها را به اين كار دعوت مي كردند و پيوسته به گمراهي خود مي افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقيب و تبليغ كردند تا ارتكاب به منكرات علني و آشكار شد، جنايات افزايش يافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آميخته شد.

    دعوت لوط عليه السلام

    هنگامي كه قوم لوط غرق در معصيت گشتند، گمراهي را بر راه حق ترجيح دادند و جهالت را بر هدايت مقدم داشتند و شيطان در دل آنان نفوذ كرد و آنان را به تداوم اعمال ناشايست وادار ساخت و پيروي از شهوات را بر آنان چيره كرد. خداوند به لوط وحي كرد كه آنان را به پرستش حق بخواند و از ارتكاب به آن جرائم باز دارد. پس لوط عليه السلام دعوت خود را آغاز كرد و رسالت خويش را در ميان قوم اعلان نمود، ولي گوش آنان از شنيدن سخن لوط عاجز و چشم هايشان از ديدن حق ناتوان بود، قلب هاي آنان در حجاب شهوات اسير بود و به شدت به سوي مفاسد كشانده مي شدند و به انجام اعمال زشت خود اصرار داشتند و هر روز در ياغيگري دستشان بازتر مي شد و از گمراهي خود غافل بودند و نفس اماره، آنان را به انجام كارهاي زشت و ناشايست وادار مي كرد! سرانجام لوط و پيروان او را تهديد به اخراج از شهر و تبعيد نمودند در حالي كه جرم لوط اجتناب از گناهان آنان بود. گناه وي دوري از رذيلت و دعوت به فضيلت بود و از زندگي توأم با انديشه هاي فاسد آنان بيزار بود؛ به همين دليل او مورد بي مهري مردم قرار گرفت و از شهر خود تبعيد گشت. آنگاه كه لوط عليه السلام بي ميلي قوم را به دعوت خود مشاهده كرد، از شكنجه و عذاب خدا بيمشان داد ولي قوم لوط از هشدار و اعلام خطر وي نهراسيدند و تهديد وي را جدي نگرفتند، اما لوط در پند و اندرز آنان اصرار كرد و آنان را از عاقبت و كيفر كردارشان برحذر داشت ولي قوم دست از زشتي ها و اعمال غير انساني خود بر نداشتند، بلكه به جنايات بيشتر چنگ زدند و تمايل بيشتري به انجام آن از خود نشان دادند و از سر تحقير و استهزاء به لوط گفتند، عذاب خويش را بياور! و آنچه كيفر ماست و مستحق آن هستيم برايمان نازل گردان!!

    كيفر قوم لوط

    لوط از پروردگار خويش درخواست كمك كرد تا بر آن قوم مفسد پيروز گردد و براي آنان عذابي دردناك طلبيد تا آنان را به كيفر كفر و عنادشان برساند، و بر گمراهي و جنايت خود مجازات گردند، زيرا قوم لوط پيوسته بر فساد خود مي افزودند و آن را توسعه مي دادند و بيم سرايت اين اخلاق فاسد به ديگران وجود داشت. اين مردم قوم فاسدي بودند كه بايد ريشه كن مي شدند. زيرا در زمين اخلالگري كردند و مردم را از راه راست بازداشتند، گوش آنان قادر به شنيدن حرف حق نبود و از طريق هدايت روي گردان بودند. خداوند دعاي لوط عليه السلام را به اجابت رساند و فرشتگان خويش را به سوي اين قوم فاسد گسيل داشت، تا كيفر شايسته ي آنان را بر ايشان نازل گرداند. فرشتگان قبل از اين كه به سرزمين لوط بروند، وارد منزل ابراهيم شدند، ابراهيم گمان كرد كه آنها رهگذرند، لذا بهترين غذايي كه براي مهمان در نظر داشت مهيا كرد و گوساله اي فربه ذبح و بريان نمود و نزد ايشان نهاد. اما فرشتگان به ظرف غذا دست نبردند، به همين جهت ابراهيم ترسيد و از رفتار آنان متحير شد. اما فرشتگان خدا با معرفي خود ابراهيم را از ترس و نگراني در آوردند و او را بشارت دادند كه: خدا به زودي فرزندي نيكو به تو عنايت خواهد كرد. ابراهيم عليه السلام كه سنين پيري عمر خود را مي گذراند و همسري نازا و مسن داشت با نااميدي پرسيد چگونه چنين چيزي ممكن است. در اين حال ساره نيز كه به سخنان آنان گوش مي داد تعجب كرد و گفت: چگونه من فرزند مي آورم در حالي كه سال هاي عمرم زياد شده و شوهري سالخورده دارم. فرشتگان در اين حال گفتند: مشيت و اراده خداوند مافوق قواعد طبيعي و سنن عادي است. پس او را مژده دادند كه به زودي قوم ستمكار لوط نيز به عذاب گرفتار مي شوند. فرشتگان گفتند: ما به سوي قوم لوط كه دعوت پيغمبر خدا را نپذيرفته اند و از مجرمين و مفسدين گشته اند، رهسپاريم. به زودي عذاب دردناك و شكنجه ي سختي به آنان مي دهيم و اين عقوبت به خاطر جناياتي كه مرتكب شده اند و مفاسدي كه عادت كرده اند متوجه آنان مي گردد. اندوه ابراهيم افزايش يافت و درباره قوم به وساطت پرداخت تا مگر بلا را از ايشان به تأخير افكند و شايد به آنان مهلت بيشتري داده شود. شايد انتظار ابراهيم اين بود كه مردم سدوم به سوي خدا باز گردند و دست از گناهاني كه مرتكب مي شدند بشويند و خط عذري بر لوح گناهان خويش كشند و شايد ابراهيم مي ترسيد كه لوط نيز در عذاب گرفتار گردد، زيرا لوط مردي بود كه بيزار از اخلاق و رفتار قوم خود است و به همين جهت نبايد به او گزندي مي رسيد و او مستحق عذاب نبود. لذا فرشتگان خدا به ابراهيم گفتند: آسوده خاطر باش و از اندوه خويش بكاه و به خاطر مردمي كه به گناه اصرار مي ورزند و به معاصي چنگ زده اند، به درگاه خدا وساطت مكن كه ايشان توبه پذير نيستند. سپس فرستادگان خدا به ابراهيم اطمينان دادند كه لوط به عذاب گرفتار نمي شود و صدمه اي نمي بيند و به زودي لوط و بستگانش به جز همسر وي نجات مي يابند و همسر لوط نيز به خاطر اين كه با قوم خود همفكر است و از آنان پيروي مي كند به عذاب ايشان گرفتار مي گردد.

    ميهمانان ناخوانده

    آنگاه كه فرشتگان از ابراهيم عليه السلام جدا شدند به صورت جواناني خوش صورت به شهر سدوم وارد شدند. هنگام ورود به شهر دوشيزه اي را ديدند كه براي بردن آب از منزل خارج شده بود. ايشان از او خواستند آنان را به منزل خود راه دهد و پذيرايي كند. دختر ترسيد كه از قوم لوط گزندي متوجه ميهمانان گردد و او نتواند از آنان حمايت نمايد، لذا تصميم گرفت از پدر خود براي حمايت از ايشان كمك بخواهد، به همين جهت از مسافرين تازه وارد مهلت خواست، تا پيش پدر برود و با او درباره ي آنها مشورت نمايد. دختر نزد پدر شتافت و گفت، پدرجان چند نفر جوان در كنار دروازه شهر شما را مي خواهند، من تاكنون خوش صورت تر از آنان نديده ام و مي ترسم قوم شما از وضع آنان مطلع گردند و رسوايي ببار آورند. پدر، همان لوط پيغمبر بود و اين دوشيزه دختر وي، آنچه به طور مسلم مي توان درباره ي لوط گفت، اين است كه از اين خبر ناگهاني نگران شد و به همراه دخترش به سوي جوانان شتافت تا از وضع ميهمانان ناخوانده مطلع گردد و درباره ي آنان اطلاعات بيشتري به دست آورد و با مشورت با دخترش بهترين راه را براي حفظ و حمايت ايشان انتخاب كند. شايد لوط در آمادگي براي پذيرش ميهمانان ترديد داشت و در قبول آنان به ميهماني مردد بود. لذا به فكرش خطور كرد كه از آنان عذرخواهي كند و يا آنان را در جريان وضع خطرناك قوم بگذارد تا او را به زحمت نيندازند و به حال خويش واگذارند. ولي كرم و عطوفت لوط به او اجازه اين كار را نداد، مروت و مردانگي او را به پيش راند و مشكلات راه را در نظرش هموار ساخت، لذا مخفيانه به استقبال ميهمانان خود شتافت. لوط عليه السلام كوشيد تا دور از چشم قوم خود و قبل از اين كه آنان متعرض ميهمانانش شوند و از آمدنشان جلوگيري كنند به ميهمانان خويش برسد، زيرا قوم او، لوط را از مراوده با مردم و بيگانگان بر حذر مي داشتند و به او گفته بودند كه حق ندارد از ميهماني پذيرايي كند و نبايد كسي شب وارد منزل او شود. گويا آنها لوط عليه السلام را دردسر بزرگي براي خويش مي دانستند و مي ترسيدند دعوت او منتشر گردد. ايشان لوط را خطر بزرگي مي پنداشتند كه از طغيان آن در هراس بودند، در صورتي كه لوط فقط دشمن اخلاق و رفتار ناشايست آنان و مخالف مفاسدشان بود

    قوم لوط تمايلي به دختران او ندارند

    لوط مخفيانه خود را به ميهمانان رساند و با آغوش باز از آنان استقبال كرد و با روي خوش آنان را پذيرفت، سپس آنان را به دنبال خود به سوي خانه فرا خواند. او پيشاپيش آنان، به راه خود ادامه مي داد، ولي بيم و نگراني لحظه اي او را آسوده نمي گذاشت و مي ترسيد كه قوم از ورود ميهمانان او با خبر و از وضع آنان آگاه گردند و به سمت او و ميهمانانش هجوم برند، در اين صورت لوط به تنهايي قدرت دفاع از ميهمانان را نداشت و هيچ خويشاونند و ياري هم نداشت كه از تجاوز و بي شرمي قوم جلوگيري كنند. با اين كه لوط در اين افكار غوطه ور بود، ميهمانان خود را به منزل خويش برد و در كتمان موضوع كوشيد و براي جلوگيري از افشاء خبر، خود نيز از ديد مردم پنهان شد، اما متأسفانه همسر لوط كه همفكر قوم خود بود، خبر ورود ميهمانان جديد را منتشر و قوم را مطلع ساخت. به دنبال اعلام اين خبر، قوم شتابان و با شادي و خرسندي و پاي كوبان به طرف منزل لوط روان شدند، لوط چون ديد مردم با چنين حرص و ولع و به قصد كار ناشايست با ميهمانان او آمده اند، ناگزير تقوا و پرهيزكاري را به آنان يادآور شد و از آنان خواست تا از كردار ناشايست خود بپرهيزند و از فسق و فحشاء دوري كنند و دست از اعمال زشت خود بشويند. ولي اين قوم، جنايتكار و كوته فكر و كافراني گمراه بودند و به پند و اندرز لوط گوش ندادند و تسليم رأي وي نشدند، لوط ناچار براي دفاع از ميهمانان در منزل را به روي قوم بست، و مانع اميال نامشروع ايشان شد. آنگاه كه لوط عليه السلام ديد قوم به نصيحت او گوش نمي دهند و دعوت وي را نمي پذيرند، آنان را به پيروي از قانون طبيعت و سنت خلقت و رابطه با همسرانشان كه خدا بر ايشان حلال نموده راهنمايي و ترغيب كرد و به آنان گفت: اين عادت ناپسند خود را كنار بگذاريد و از كيفر اين كردار ناشايست بپرهيزيد، ولي سخنان لوط در گوش آنان اثر نكرد و اعتنايي به نصايح او نكردند، بلكه در كار خويش اصرار و اظهار تمايل بيشتري مي كردند و به آنچه روح ناپاكشان عادت كرده بود، عشق مي ورزيدند و به كار نادرستي كه در انجام آن تصميم گرفته بودند مصّر بودند و حتي هنگامي كه لوط دختران خود را به همسري قوم عرضه نمود به او گفتند: اي لوط تو مي داني ما احتياجي به دختران تو و ميلي به زنان خويش نداريم و خود بهتر مي داني كه ما براي چه كاري به منزل تو آمده ايم. جهان براي لوط تنگ آمد و درهاي اميد به روي او بسته شد و از شدت نگراني و ناراحتي براي ميهمانان خود، مانند داغديدگان در ماتم فرو رفت. تمام آرزويش اين بود كه ميهمانان خود را از شر قوم خويش نجات دهد، لذا گفت: اي كاش من نيرويي داشتم و مي توانستم تجاوز و بي شرمي شما را دفع نمايم و از شر شما در امان باشم و در مقابل شما بايستم. اگر من در بين شما تنها نبودم و داراي اقوام و خويشاونداني بودم شما را به جاي خود مي نشاندم و به شما درس عبرتي مي دادم.

    فرار شبانه لوط و نزول عذاب الهي

    با ادامه اين وضع، ابري از غم و اندوه بر لوط مستولي شد و آنگاه كه از ممانعت قوم مأيوس شد غضبناك گرديد و از وقاحت و جسارت آنان به سختي و مشقت افتاد. لوط مي ديد كه به زودي وارد منزلش مي شوند و به ميهمانان او هجوم مي آورند و آبروي او را مي برند. لوط پي برد كه ديگر نصيحت و پند و اندرز در قوم اثري ندارد و هر راهي كه براي ارشاد آنان پيموده سودي نبخشيده است. آنگاه كه فرشتگان نوميدي و غم و اندوه لوط عليه السلام را ديدند، او را دلداري دادند و خاطر او را آسوده كردند و گفتند: اي لوط ما فرستادگان خداي توييم. ما براي نجات تو آمده ايم و مي خواهيم دست تجاوز را از سر تو كوتاه كنيم، مطمئن باش كه اين قوم كافر به تو و ما دسترسي پيدا نمي كنند و به زودي شكست مي خورند. چند لحظه اي نگذشت كه ترس و نگراني بر قوم مستولي شد و در حالي كه شديداً احساس خطر مي كردند از اطراف خانه لوط متواري شدند. اندوه لوط زدوده و غم او بر طرف گرديد و مورد لطف خدا قرار گرفت و در حالي كه شاد و آسوده خاطر بود از نصرت الهي به وجد آمد و به تهديدهاي قوم خود بي اعتنا شد. هنگامي كه تيرگي غم، از وجود لوط عليه السلام بر طرف شد، فرشتگان خدا به لوط دستور دادند كه شب هنگام با نزديكان خود از شهر خارج شود! زيرا خداوند دستور عذاب اين قوم ستمگر را صادر كرده و كيفر آنها به زودي فرا مي رسد. سپس فرستادگان خداوند به لوط گفتند: همسر خويش را رها كن تا در شهر بماند، او هم بايد به عذاب مردم گرفتار گردد و به سزاي كفر و نفاق خود برسد و او را سفارش كردند؛ چون عذاب نازل گردد، صبر را پيشه خود ساز و ثابت قدم باش. لوط عليه السلام و نزديكانش بدون اظهار تأسف براي مردم شهر، از اين سرزمين ناپاك بيرون رفتند. سپس زمين لرزيد و زير و رو گشت و باراني از سنگ هاي آسماني بر سر قوم لوط باريد و سرزمينشان ويرانه گرديد و خانه هايشان به جرم ستمشان درهم كوبيده شد. "همانا كه در اين سرنوشت نشانه اي است (براي مردمي كه پند و اندرز بگيرند) و بيشتر اين مردم مؤمن نبودند."(شعراء/174)

    1- داستان حضرت لوط از آيات زير اقتباس گرديده است، سوره اعراف، آيات/80 تا 84؛ سوره نمل، آيات/54 تا 58؛ سوره هود، آيات/77 تا 83؛ سوره عنكبوت، آيات/26 تا 35؛ سوره شعراء، آيات/160 تا 175؛ سوره حجر، آيات/ 57 تا 77؛ سوره صافات، آيات/133 تا 138؛ سوره انعام، آيه/ 86؛ سوره انبياء، آيات/ 47 تا 75؛ سوره حج، آيات/ 43 تا 44؛ سوره ق، آيات/ 13 تا 14؛ سوره قمر، آيات/ 33 تا 39. 2- نام لوط از لواط ( انحراف جنسي شايع در ميان قوم لوط) گرفته شده است اين انحراف جنسي در زبان هاي اروپايي به همسوسكسوليتي Hamosexuality مشهور است. مشهور است كه در تمام مدت دعوت لوط تنها دو دخترش به او ايمان آوردند و همسر او و تمامي اهل شهر سدوم كافر بودند و پس از نزول عذاب و ويراني شهر سدوم، لوط و دخترانش به صوغر هجرت كردند.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت صالح عليه السلام

    ناسپاسي قوم ثمود و تكرار تاريخ

    قوم عاد به سبب گناهان خود، منقرض شدند و خدا سرزمين و املاكشان را به قوم ثمود ارزاني داشت. قوم ثمود در سرزمين عاد جانشين ايشان شدند و اين سرزمين را بيش از پيشينيان آباد ساختند. قناتها حفر كردند، باغ و بستانهايي بوجود آوردند، كاخهايي محكم و با شكوه بنا نمودند و در ميان كوهها خانه هايي از سنگ تراشيدند، تا از حوادث روزگار و مصايب آن در امان باشند. قوم ثمود نيز مانند قوم عاد در خوشگذراني و وسعت ناز و نعمت بسر مي بردند ولي شكر خدا را به جا نمي آوردند و فضل او را سپاسگزار نبودند، بلكه به ستمگري و عصيان خود افزودند، روز بروز از حق فاصله مي گرفتند و به كبر و غرور خويش مي افزودند. ايشان نيز پرستش خداي يكتا را كنار گذاشته به عبادت بتها پرداختند. براي خدا شريك ساختند و از دستورات او سرپيچي كردند، با اين تصور كه در اين نعمت فراوان جاويدان خواهند بود، و اين خوشگذراني ابدي است. خدا صالح عليه السلام را كه از جهت نسبت بر همه آنان برتر و از جهت حلم بهتر و از جهت عقل برگزيده تر از ايشان بود، بر آنان مبعوث كرد. صالح قوم خود را به توحيد و به عبادت خداي يكتا دعوت كرد و در جهت ارشاد آنان چنين خاطر نشان كرد: خداي يكتا شما را از خاك خلق كرده و بوسيله شما زمين را آباد ساخته است و شما را روي زمين جاي داده و نماينده خويش ساخته است و آشكار و نهان نعمتهاي خود را بر شما جاري كرده است. سپس آنان را دعوت كرد كه بت پرستي را كنار بگذارند و خداي يكتا را ستايش كنند، زيرا بت مالك نفع و ضرري نيست و شما در هر چيز محتاج به خداي يكتا هستيد. صالح عليه السلام ارتباط خويشاوندي و قرابت خود را با آنان، خاطرنشان كرد و گفت: شما، قوم و فرزندان قبيله من هستيد و من خير و مصلحت شما را مي خواهم و نيت سوئي در دل ندارم، سپس صالح از آنان خواست از خدا طلب آمرزش كنند و از گناهاني كه مرتكب شده اند توبه كنند، زيرا خدا به آنكس كه او را بخواند نزديك است و در خواست سائلين را پاسخ مي دهد و هر كس به سوي او بازگردد اجابتش مي كند و توبه او را مي پذيرد. صالح عليه السلام سخنان خود را به صراحت بيان كرد ولي گوش قوم بر اين بيانات بسته بود و دلهاي آنان در پرده و حجاب نخوت قرار گرفته بود و چشمهايشان در رويت آيات خدا ناتوان شده بود، لذا رسالت صالح را منكر شدند، دعوت او را به تمسخر گرفتند و رسالت او را از حق به دور و بعيد شمردند. سپس او را سرزنش كردند و گفتند: صالحي كه از عقل سرشار و رايي صائب برخوردار است غير ممكن است كه اين دعوت و كلمات نوظهور از او صادر شده باشد! مخالفين صالح او را مخاطب قرار داده گفتند: اي صالح ما پيش از اين تو را روشنفكر و صاحبنظرمي دانستيم، آثار خير از سيماي تو هويدا و علائم رشد اجتماعي و فكري در تو نمودار بود. ما تو را براي مقابله با حوادث احتمالي روز مبادا ذخيره مي دانستيم تا ظلمت اين حوادث با نور عقل تو روشن و مشكلات ما با راي صحيح تو مرتفع شود. ولي افسوس كه اكنون به هذيان گويي افتاده اي و حرفهاي بيهوده مي زني! اين چه كاري است كه ما را به آن مي خواني؟ راستي آيا ما را از عبادت خدايان پدران خود منع مي كني و انتظار داري عقايدي را كه با آن بزرگ شده ايم و در تمسك به آن بار آمده ايم كناربگذاريم. خلاصه ما در گفتار و دعوت تو ترديد داريم و به تو اطمينان نداريم. ما خدايان پدران خويش را به خاطر تو رها نمي كنيم و هرگز متمايل به هوس و كجروي تو نمي شويم. صالح قوم را از مخالفت با خويش بر حذر داشت و رسالت خود را در ميان آنان آشكار ساخت، نعمتهايي را كه خدا براي آنان جاري ساخته به خاطرشان آورد و سپس آنان را از عذاب و غضب خدا بيم داد و براي رفع هر گونه شبهه به ايشان گفت: من در دعوت خود نفعي براي خود در نظر نگرفته ام و انتظار سودي ندارم، عاشق رياست بر شما نيستم، مزدي براي رسالت خود از شما نمي خواهم و پاداش پند واندرز خود را مطالبه نمي كنم. مزد من به عهده پروردگار جهانيان است.

    وحشت مخالفين

    گروهي از مردم خردمند و بي غرض قوم صالح به او ايمان آوردند، اما طبقات توانگر و آنانكه راه خود خواهي را پيش گرفته بودند، بر مخالفت خود اصرار ورزيدند و به خود سري و عناد خويش افزودند. در عبادت بتهاي خود پافشاري كردند و به صالح گفتند: عقل تو معيوب گشته و توازن عمل را از دست داده اي، ما شك نداريم كه تو جن زده شده اي و يا كسي تو را جادو كرده و به اين روز انداخته است كه، مطالبي بيهوده و از موضوعاتي سخن مي گويي كه خود هنوز آنرا درك نكرده اي. تو انساني فراتر از ما نيستي. تو از نظر نسب بر ما برتري نداري! از نظر موقعيت اجتماعي بهتر از ما نيستي و از حيث ثروت و مقام نيز بر ما تقدم نداري. در ميان ما افرادي هستند كه براي نبوت شايسته تر و براي رسالت سزاوارتر از تو باشند. اي صالح؛ اگر تو دست به اينكار زده اي و ادعاي رسالت مي كني و اين روش را پيش گرفته اي فقط يك هدف داري و آن جاه طلبي و حب رياست بر قوم خود مي باشد. مخالفين تصميم گرفتند صالح را از تبليغ دين خود و انجام رسالت خويش منصرف سازند و به صالح وانمود كردند كه اگر ما از او پيروي كنيم از راه راست منحرف مي شويم. صالح كه از نقشه آنان آگاه بود از تهمت آنان نهراسيد و به سخنان گمراه كننده آنان گوش نداد و در جواب آنان گفت: اي مردم، من كه از جانب خداي خود برهاني آشكار دارم و رحمت او شامل حالم گشته است، اگر روش شما را پيش گيرم و در طريق شما قدم بردارم و خداي خود را عصيان كنم، چه كسي مرا از عذاب او نجات مي دهد و كيست كه مرا از كيفر او محافظت كند؟ همانا كه شما مردم اهل تهمت و دروغ هستيد. بزرگان قوم چون ديدند صالح به عقيده خود چنگ زده و در آيين خويش راسخ است، ترسيدند كه پيروان او افزايش يابند و قدرتي بدست آورند و براي آنان گران آمد كه صالح رهبر قوم گردد و در بحران و مشكلات پناهگاه و راهنماي مردم باشد. براي اين عده قابل پذيرش نيست كه صالح ستاره درخشان در شب تار قوم گردد و مردم را از اطراف آنان متفرق كند و قوم در هر امري به سوي او بشتابند و در هر كار مهمي درب منزل صالح را بكوبند. " براستي اگر گرايش به صالح افزايش يابد و او هر روز عده اي جديد را به سوي توحيد و يكتاپرستي دعوت كند، در اين صورت دولت و سلطنت آنان در هم فرو مي ريزد و نفوذ اجتماعي خود را از دست مي دهند. "

    شتر صالح

    آنگاه كه مخالفين صالح دريافتند كه زنگ خطري عليه حكومت و دولت آنان به صدا در آمده تصميم گرفتند عجز صالح را بر مردم آشكار سازند، لذا از وي در خواست معجزه اي كردند كه دعوت او را تاييد و رسالتش را تصديق نمايد. صالح عليه السلام از شكم كوه شتري را برانگيخت و گفت : آيت و علامت صدق دعوت من اين شتر است، اين شتر را رها كنيد يك روز سهم آب شهر را بخورد و روز ديگر، آب مورد استفاده عموم قرار گيرد. پس او را در استفاده از آب و مرتع آزاد بگذاريد تا صدق گفته هاي مرا در يابيد. بي ترديد، صالح كه ساليان متمادي اصرار قوم خود را بر كفر و پيروي از باطل آنان را به خاطر داشت، مي دانست آنگاه كه حجت وي بر ضد بت پرستان آشكار گردد، آنانرا ناراحت مي سازد و از ظهور برهان صالح به وحشت مي افتند و آنگاه كه گواه رسالت او هويدا گشت، كينه و حسادت مخفي آنان ظاهر مي گردد و از ديدن معجزه او عصباني مي شوند، لذا ترسيد كه مردم دست به كشتن اين شتر بزنند. همين نگراني وي را ناگزير ساخت قوم را از كشتن اين حيوان بر حذر دارد و از اين رهگذر بود كه صالح به آنان گفت: زنهار كه موجبات آزار اين شتر را فراهم سازيد كه به عذابي نزديك گرفتار مي شويد. شتر صالح مدتها به چرا مشغول بود و به نوبه خود از آب استفاده مي كرد، يك روز آب محل را مي آشاميد و روز ديگر از صرف آب خود داري مي نمود. جاي ترديد نيست، كه بوجود آمدن شتر و رفتار عجيب آن، عده اي را متوجه صالح كرد، و با مشاهده اين شتر صحت رسالت وي برايشان آشكار گرديد و يقين كردند كه صالح در نبوت خود راستگو است. اين گرايش جديد، خود خواهان را به وحشت انداخت و ترسيدند دولت آنان متلاشي و سلطنتشان واژگون گردد. مخالفين صالح به آن دسته از حق گرايان كه نور ايمان جان و دلشان را منور كرده و افكارشان را به سوي صالح سوق داده بود گفتند: آيا شما مي دانيد كه صالح پيغمبر خدا است؟ پيروان صالح پاسخ دادند: آري! ما به رسالت او ايمان آورده ايم. اما با شنيدن اين پاسخ، اثري از تواضع و تسليم در برابر حق در آنها ظاهر نگشت و از كبر و غرور آنان كاسته نشد، بلكه بر كفر خود اصرار ورزيدند و به تكذيب و سرزنش پيروان صالح پرداختند و به آنان گفتند: ما نسبت به آنچه شما ايمان آورده ايد، كافريم. شايد اين شتر نيرومند با آن هيبت مخصوص به خود، حيوانات آنان را مي ترساند، شترها را رم مي داد و به همين جهت با وجود اين شتر، مخالف بودند و چه بسا آنگاه كه مردم احتياج فراوان به آب داشتند، شتر نوبت خود را به آنان نمي داد و نمي گذاشت از آب استفاده كنند و گاهي عناد و كينه توزي آنان با صالح، آنان را ناگزير مي ساخت تا معجزه صالح را از بين ببرند و دليل حقانيت او را معدوم سازند، زيرا متوجه شدند اين معجزه، قلوب مردم را به صالح جذب مي كند و مردم را به او متمايل مي سازد، لذا مخالفين صالح ترسيدند كه معتقدين به صالح و ياوران و پيروان او فزوني يابند. همه اين عوامل دست به دست هم داد و آنان را مصمم ساخت تا شتر را نابود كنند و بر خلاف آنچه صالح، از عواقب تهديد آزار و اذيت اين حيوان برايشان گفته بود، تصميم بر نابودي آن گرفتند! مخالفين صالح همواره فكر مي كردند كه اين "ناقه" خطري بزرگ و تهديدي جدي براي حكومت آنها است. لذا پس از مدتي تفكرو تفحص، بالاخره تصميم به قتل ناقه گرفتند ولي از كشتن آن بر جان خود بيم داشتند و هر موقعي كه تصميم قتل آن را مي گرفتند به علت وحشت، از فكر خود منصرف مي شدند و با ترس فراوان عقب گرد مي كردند و كسي جرات بر اقدام آن عمل نكرد.

    مكر زنان در كشتن شتر صالح

    مدت مديدي روح ناپاك قوم صالح، آنان را به كشتن شتر ترغيب مي كرد، ولي ترس از جان خود، آنان را باز مي گرداند. كسي جرات اذيت و آزار شتر را نداشت و هيچكس براي اين امر پيشقدم نمي شد، لذا براي پايان دادن به اين قضيه، به استفاده از زنان و ناز و كرشمه آنان متوسل شدند. در اين راه زنها با واگذاري عفت و پاكدامني خود، مردان را شيداي زيبايي خود مي كنند و آنها را به دام مي اندازند تا به مقصد خود برسند با چنين وضعي هر گاه زن دستوري صادر كند مردهاي هوسران تسليم دستور او هستند و هر گاه آرزويي در دل داشته باشد براي تحقق آن بر يكديگر سبقت مي گيرند. ذي صدوق دخترمحيّا كه داراي زيبايي و جمال بود خود را بر مصدع بن مهرج عرضه داشته و گفت اگر ناقه صالح را پي كني تسليم تو هستم. پيرزني از كفار بنام عنيزه، قدار بن سالف را به منزل خود دعوت نموده و يكي از دختران خود را بر وي عرضه داشت و گفت: من شيربها از تو نمي خواهم، هديه نامزدي يا ثروت از تو طلب نمي كنم، فقط بايد آن شتري را كه قلبها را تسخير كرده و شراره ايمان را در دل مردم شعله ور مي سازد و با اين اوصاف، خواب راحت را از ما ربوده و آب آشاميدني ما را به خود اختصاص داده و حيوانات ما را رم مي دهد، نابود سازي. اين حيله زنانه، انگيزه اي قوي و علاقه اي شديد در آنها ايجاد كرد و نيروي عشق و جواني قدرت آنها را مضاعف كرد و جرات و شهامت به ايشان بخشيد، لذا ايشان در بين مردم و جوانان قبيله، به جستجوي چند نفر نيروي كمكي پرداختند، تا بتوانند در كشتن شتر از آنها كمك بگيرند. پس از گردش در شهر هفت نفر ديگر به آنان پيوستند و همگي در كمين ناقه به انتظار نشستند تا موقعي كه شتر از آبشخور بازگشت و به آرامي شروع به حركت كرد، مصدع تيري به سمت استخوان ساق پاي شتر رها كرد كه استخوان آنرا شكست و قدار با شمشير به جانب آن شتافت و بر پاي حيوان فرود آورد، شتر به زمين سقوط كرد، سپس نيزه اي به سينه آن زد و شتر را كشت و به خيال خود اين بار گران و غم سنگين را از دوش خود برداشت و با كمال خرسندي بشارت قتل شتر را براي مردم آوردند. مردم همانند استقبال از فرماندهان پيروز و قهرمانان كشور گشا به استقبال اين دو قاتل ناقه شتافتند و براي بازگشت آنان به شادي پرداختند و در حالي كه تاجهايي براي ستايش آنان بافته بودند با مراسمي مهيج مقدمشان را گرامي داشتند. مخالفين صالح عليه السلام پاي ناقه را قطع كردند و آنرا كشتند، از دستور خداي خويش سرپيچي كردند، و از ذات خود پرده برداشتند و به تهديد صالح اعتنايي نكردند و آنرا ناديده گرفتند و به او گفتند: اي صالح اينك اگر راست مي گويي و پيغمبر خدايي، آنچه ما را به آن تهديد مي كردي نازل كن!

    كيفر نافرماني خدا!

    آنگاه كه شتر صالح عليه السلام كشته شد، صالح به آنان گفت: من شما را از آزار و اذيت اين حيوان برحذر داشتم ولي شما دامن خود را به اين حرام آلوده كرديد و در منجلاب اين جنايت فرو رفتيد، از امروز فقط سه روز در خانه هاي خود زنده هستيد و مي توانيد از نعمت زندگي بهره مند باشيد و پس از آن عذاب خدا مي آيد و بعد از عذاب، عقاب اخروي نيز شامل حالتان خواهد شد و در تحقق اين وعده شك و ترديد متصور نيست. شايد صالح عليه السلام سه روز به آنان مهلت داد تا فرصتي براي بازگشت به سوي خدا داشته باشند بلكه به دعوت صالح لبيك گويند، ولي به حدي ترديد در روحشان و غفلت بر قلوبشان ريشه دو انده بود كه هشدارهاي صالح بر آنان تاثيري نداشت و آنان را به راه راست باز نگرداند، بلكه تهديد صالح را دروغ پنداشته، اعلام خطر او را به استهزاء گرفتند و به تمسخر و سرزنش وي افزودند و از او خواستند كه در نزول عذاب آنان عجله كند و كيفر آسماني را هر چه زودتر براي آنان بياورد! صالح عليه السلام در مقابل خيره سري مخالفين خود گفت: چرا قبل از اينكه كار نيكي انجام دهيد در نزول عذاب خويش شتاب مي كنيد؟! اي كاش از خدا طلب آمرزش مي كرديد، شايد رحمت خدا شامل حالتان گردد و از عذاب نجات يابيد. گفتار صالح عليه السلام در اين قوم اثر نكرد و آنان چنان در گرداب گمراهي غوطه ور و تسليم خود سري هاي خود گشته بودند كه به پيغمبر خدا گفتند: ما به تو و يارانت فال بد زده ايم و وجود شما را در اجتماع مضر مي دانيم. سپس عده اي از قوم صالح گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه در دل شب تاريك، با شمشير برهنه ناگهان به صالح و پيروانش حمله كنند و پس از اين تصميم، قرار گذاشتند كه اين نقشه محفوظ بماند و احدي از اين راز با خبر نشود. قوم صالح عليه السلام با اين گمان نقشه قتل صالح و يارانش را طرح كردند و به فكر كشتن ايشان افتادند كه اگر آنان را به قتل برسانند، از عذاب الهي محفوظ مي مانند و از كيفري كه بزودي آنان را فرا مي گيرد، نجات مي يابند ولي خدا به اين خيره سران مهلت نداد و نقشه آنان را نقش بر آب كرد و مكر آنان را به خود شان باز گرداند و صالح از توطئه قوم خويش نجات يافت. كيفر خدا به منظور تصديق تهديد صالح و حمايت از رسالت او فرود آمد و صاعقه آسماني قوم صالح را فرا گرفت تا به كيفر ستمگري خود برسند و به اين ترتيب مخالفين صالح پس از صاعقه در خانه هاي خود به صورت جسمي بي جان در آمدند. آري آن كاخهاي بلند و محكم و آن ثروت سرشار و آن باغهاي خرم و گسترده و آن خانه هايي كه براي حفظ جان خود در دل سنگهاي كوه تراشيده بودند، هيچكدام نتوانست از مرگ آنان جلوگيري كند. صالح عليه السلام شاهد نزول عذاب بر قوم خود بود و پس از لحظاتي مشاهده كرد كه بدنهاي مخالفين او همه سياه و خشكيده و خانه هايشان خراب گشته است، لذا از كنار آنان عبور كرد و با خاطري غمگين و روحي افسرده و قلبي سرشار از حسرت به آن اجساد خطاب كرده و گفت: " اي قوم من! بدون ترديد رسالت خداي خود را به شما ابلاغ كردم و به شما پند دادم ولي شما از روي غرور و ناداني، ناصحان و خيرخواهان را دوست نمي داشتيد".

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    عزير؛ بنده مخلص خدا

    "او كالّذي مرّ علي قرية وهي خاوية علي عروشها قال انّي يحيي هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثمّ بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوماً او بعض يوم قال بل لّبثت مائة عام فانظر الي طعامك و شرابك لم يتسنّه و انظر الي حمارك و لنجعلك آية لّلنّاس وانظر الي االعظام كيف ننشزها ثمّ نكسوها لحما فلمّا تبيّن له قال اعلم انّ الله علي كلّ شي قدير."( بقره/ 259) يا چون آن كس كه به شهري كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد؛ [و با خود مي] گفت: "چگونه خداوند، [اهل] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مي كند؟" پس خداوند، او را [به مدّت] صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: چقدر درنگ كردي؟ گفت: يك روز يا پاره اي از روز را درنگ كردم. "[نه] بلكه صد سال درنگ كردي، به خوراك و نوشيدني خود بنگر [كه طعم و رنگ آن] تغيير نكرده است، و به دراز گوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشي شده است. اين ماجرا براي آن است كه هم به تو پاسخ گوييم] و هم تو را [در مورد معاد] نشانه اي براي مردم قرار دهيم. و به [اين] استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مي دهيم؛ سپس گوشت برآن مي پوشانيم." پس هنگامي كه [چگونگي زنده ساختن مرده] براي او آشكار شد، گفت: "[اكنون] مي دانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست." "و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهؤن قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انّي يوفكون." ( توبه/ 30) و يهود گفتند: "عزّير، پسر خداست." و نصاري گفتند: "مسيح، پسر خداست." اين سخني است [باطل] كه به زبان مي آورند، و به گفتار كساني كه پيش از اين كافر شده اند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] باز گردانده مي شوند؟

    صد سال خواب!

    عزير چون وارد باغ خود شد، ديد درختها سبز و سايه آنها گسترده است و زمان برداشت ميوه آنها نزديك شده است، نغمه بلبلها گوش را مي نوازد و پرندگان به طرب آمده اند. عزير ساعتي در اين باغ بياسود و از نسيم جان پرور آن بهره مند و از تماشاي سبزه و چمن و طراوت ياس و ياسمن غرق در نشاط شد، آنگاه سبدي از انگور و سبد ديگري از انجير و مقداري نان به همراه برداشت، سوار بر الاغ خود شد و راه منزل خويش را در پيش گرفت. عزير در بازگشت خود غرق در اسرار آفرينش و عظمت موجودات بود و آنچنان در فكر فرو رفت، كه راهش را گم كرد. چند لحظه بعد خود را در ميان ويرانه اي ديد كه از دهكده خرابي حكايت مي كرد، پراكندگي خانه هاي ويران، سقفها و ديوارهاي فرو ريخته، وجود استخوانهاي پوسيده و اسكلتهاي متلاشي شده در سكوتي مرگبار، منظره وحشتناكي را ايجاد كرده بود. عزير از الاغ خود پياده شد و سبدهاي ميوه را كنار خود گذاشت و حيوان خود را بست و به ديوار خرابه اي تكيه داد، تا خستگي خود را بر طرف سازد و نيروي جسم و فكر خود را باز يابد. سكوت مطلق و نسيم ملايم فكر عزير را آزاد ساخت تا درباره مردگان و وضع رستاخيز ايشان بينديشد. عزير با خود فكر مي كرد كه اين بدنهاي متلاشي شده كه طعمه خاك گشته اند و ابرهاي فراوان بر آنها باريده و جريان سيل آنها را به هر سو رانده، چگونه در روز قيامت بار ديگر زنده مي شوند؟! با ادامه اين تفكر و تامل، كم كم چشمهاي عزير گرم شد و پلكهايش به آرامي روي هم آمد عضلاتش سست گشت و در خواب عميقي فرو رفت، آنچنان كه گويا به مردگان ملحق شده است. صد سال تمام گذشت، كودكان پير شدند و عمر پيران پايان يافت، نسل ها تغيير كردند، قصرها عوض شدند ولي عزير هنوز به صورت جسدي بي روح در خواب بود، استخوانهاي او پراكنده و اعضايش از هم گسيخته، تا اينكه خداوند اراده كرد براي مردمي كه در موضوع قيامت حيران و از درك آن عاجزند و در بيان آن اختلاف دارند، حقيقت را به نحوي آشكار سازد تا آن را با چشم ببينند و با لمس احساس كنند تا به آن يقين پيدا كنند. خدا استخوانهاي عزير را فراهم و آنها را مرتب ساخت و از روح خود در آن دميد، ناگهان عزير با بدني كامل و نيرومند از جاي برخواست بر روي پاي خود ايستاد. عزير با خود انديشيد كه از خوابي سنگين بيدار شده است. سپس به جستجوي الاغ خود پرداخت و به دنبال آب و غذا روان شد. فرشته اي به سوي او آمد گفت: فكر مي كني چقدر در خواب بوده اي؟ عزير بدون دقت و تفكر در اوضاع گفت: يك روز يا كمتر از آن خوابيده ام. فرشته گفت: تو صد سال است كه مانند اين اجساد در اين زمين بوده اي، بارانهاي نرم و رگبارهاي شديد بر بدنت باريده و بادهاي بسيار بر تو وزيده، ولي با گذشت اين سالهاي طولاني و حوادث مختلف مي بيني كه خوراكت سالم مانده و آب آشاميدني تو تغيير نكرده است. اي عزير! نگاهي به استخوانهاي پراكنده الاغ خويش بيانداز، مي بيني كه اعضايش از هم پاشيده شده و خدا به زودي به تو نشان خواهد داد كه چگونه اين استخوانهاي پراكنده جمع و زنده مي شوند و روح در آن دميده مي شود. اكنون شاهد اين جريان باش تا به روز قيامت يقين پيدا كني و بر ايمانت به رستاخيز بيفزايي و خدا تو را آيتي از قدرت خود قرار داد تا شك و ترديد به رستاخيز را از ذهن مردم پاك كني و بر اعتقاد آنها بيفزايي و آنچه را از درك آن عاجز بودند بر ايشان شرح دهي. عزير دقت كرد، ديد الاغ وي با تمام شرايط و علائم روي دست و پاي خود ايستاد و آثار زندگي در آن هويدا شد. عزير با مشاهده اين منظره گفت: "من مي دانم كه خدا بر هر چيز قادر است."

    صد سال فراق!

    عزير بر حيوان خود سوار شد و به جستجوي راه منزل خويش پرداخت. در راه متوجه شد كه اوضاع مسير و خانه ها تغيير كرده و تصوير گذشته فقط به صورت رويايي در ذهن او وجود دارد، با دقت در مسير و تداعي خاطرات بالاخره به خانه خود رسيد. بر درب خانه پيرزني را ديد با كمر خميده و اندامي لاغر كه گذشت ايام پوست بدنش را چروكيده و بينايي چشمانش را فرو كاسته است. ولي با اين حال در برابر مصائب دوران و جريان ماه و سال هنوز رمقي در بدن دارد. اين پيرزن مادر عزير است كه عزير او را در ايام جواني و بهار زندگي رها كرده و رفته است. عزير از پيرزن پرسيد: آيا اين خانه منزل عزير است؟ پيرزن گفت: آري اين منزل عزير است و به دنبال اين سخن صداي گريه او بلند و اشكش روان شد و گفت: عزير رفت و مردم او را فراموش كرده اند و ساليان متمادي است كه غير از تو، نام عزير را از كسي نشنيده ام. عزير گفت: من عزيرم، خدا صد سال مرا از اين جهان به وادي مردگان برد و اكنون بار ديگر مرا به صحنه وجود آورده و زنده نموده است.

    عزير آزمايش شد

    پيرزن از گفته عزير مضطرب شد و در اولين برخورد، ادعاي عزير را منكر شده، سپس گفت: عزير مرد صالح و شايسته اي بود و دعاي او همواره مستجاب مي شد. هر چيزي را كه از خدا مي خواست حاجتش بر آورده مي شد، براي هر بيماري واسطه مي شد، شفا مي گرفت. اگر تو عزير هستي از خدا بخواه بدن من سالم و چشم من بينا گردد. عزير دعا كرد و ناگهان مادر او بينايي و سلامت و شادابي خود را باز يافت. مادر به همسالان وي كه روزگار استخوانشان را فرسوده و جواني آنان را گرفته بود، اطلاع داد و گفت: عزيري را كه صد سال پيش از دست داده ايد، خدا بار ديگر او را به ما باز گردانده است. وي به همان صورت و سن و سال جواني نزد ما باز گشته است. عزير همان مرد نيرومند با بدن سالم و قوي نزد بستگان خود حاضر شد ولي اقوام عزير او را نشناختند و منكر وي شدند و ادعاي او را دروغي بزرگ شمردند و در صدد آزمايش او بر آمدند، يكي از فرزندان عزير گفت: پدر من خالي در كتف خود داشت و با اين نشان شناخته مي شد و به اين صفت معروف بود. بني اسرائيل شانه او را باز كردند، ديدند خال هنوز باقي است و با همان اوصافي كه به خاطر داشتند و يا شنيده بودند تطبيق مي كند. بني اسرائيل تصميم گرفتند كه براي اطمينان قلبي و رفع هر گونه شك و ترديد او را مورد آزمايش ديگري قرار دهند، لذا بزرگترشان گفت: ما شنيده ايم زماني كه بخت النصر به بيت المقدس حمله كرد و تورات را سوزاند، فقط افراد انگشت شماري و از آن جمله عزير تورات را از حفظ بودند، اگر تو عزيري، آنچه از تورات محفوظ داري براي ما بخوان. عزير تورات را بدون هر گونه تغيير و انحراف و كم و زياد از حفظ خواند، در اين موقع بود كه بني اسرائيل، ادعاي او را تصديق و تكريم كردند و با او پيمان بستند و به وي تبريك گفتند ولي گروهي از بني اسرائيل كه در نهايت بدبختي بودند با اين وجود ايمان به حق نياوردند، بلكه به كفر خود افزودند و گفتند: "عزير پسر خداست".

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

     حضرت يونس (ع)

    دعوت يونس(ع) به توحيد

    در شهر نينوا و در اوج بت پرستي و در تاريكي جهل و شرك، يونس نور ايمان را شعله ور ساخت و پرچم توحيد را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزيزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبين- پيشاني- شما گرامي تر از آن است كه بر اين جمادات بي روح سجده كند، به خود آييد و از خواب غفلت بيدار شويد و به چشم دل بنگريد تا ببينيد كه در وراي اين جهان بديع، خدايي بزرگ وجود دارد كه يگانه و بي نياز است و تنها ذات كبريايي او شايسته عبادت و ستايش است. او مرا براي راهنمايي شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوي او راهنمايي و ارشاد كنم، زيرا پرده هاي جهل و ناداني عقل و ديده شما را پوشانده و از درك حقايق عاجزيد. قوم يونس با شنيدن اين سخنان تازه و صحبت از خداي يگانه، دچار حيرت و وحشت شدند و چون از خدايي شنيدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ايشان گران آمد كه ببينند يك نفر از خودشان بر آنان برتري يابد و ادعاي پيغمبري و رسالت نمايد، لذا به يونس گفتند: اين مهملات چيست كه مي بافي؟! اين خدايي كه ما را به سوي آن دعوت مي كني كيست؟ ما خداياني داريم كه پدرانمان ساليان سال آنها را پرستش مي كرده اند و ما هم اكنون آنها را مي پرستيم. چه چيز تازه اي در جهان به وجود آمده و چه حادثه جديدي اتفاق افتاده كه ما بايد دين اجدادمان را كنار بگذاريم و به دين ابداعي و تازه تو روي آوريم؟ يونس گفت: پرده هاي تقليد را از چشم هاي خود برداريد و عقل خود را از حجاب خرافات برهانيد، اندكي فكر كنيد و قدري بيانديشيد. آيا اين بت هايي را كه صبح و شب مورد توجه قرار مي دهيد، در برآوردن حاجات و يا دفع شر و بليات مي توانند شما را ياري كنند، براي شما نفعي دارند و يا مي توانند شري را از شما بر طرف گردانند؟! آيا اين بت ها مي توانند چيزي را خلق و يا مرده اي را زنده نمايند، بيماري را شفا دهند و يا گمشده اي را هدايت كنند؟! آيا اگر من بخواهم به آنها ضرري برسانم مي توانند از اين امر جلوگيري كنند؟ و يا اگر آنها را بشكنم و ريز ريز كنم مي توانند دوباره خود را استوار سازند!

    آخرين هشدار يونس(ع)

    يونس گفت: چرا از ديني كه شما را به سوي آن دعوت مي كنم روي مي گردانيد و از آن اعراض مي كنيد، در حالي كه اين دين به شما قدرت مي دهد امور خود را اصلاح كنيد، وضع جامعه خود را سامان دهيد و اجتماع خود را تقويت و بهسازي كنيد. دين من شما را امر به معروف و نهي از منكر مي نمايد، ستمگري را مغضوب و صلح و عدالت را تاييد و تمجيد مي كند، امنيت و اطمينان را بين شما به وجود مي آورد، شما را توصيه مي كند كه نسبت به مستمندان مهرباني و به بينوايان لطف روا داريد، گرسنگان را اطعام و اسيران را آزاد سازيد. به عبارتي، دين من، شما را به سعادت و صلابت رهبري مي كند. يونس پيوسته از سر خير خواهي و مهرباني قوم خود را پند و اندرز داد ولي در پاسخ غير از عناد و استدلال هاي جاهلانه چيزي نمي شنيد. مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند: تو نيز مانند ما بشري و يكي از افراد اجتماع ما هستي، ما نمي توانيم روح خود را آماده پيروي از تو كنيم و گوش به سخنان تو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار! آنچه تو از ما مي خواهي براي ما قابل پذيرش نيست. يونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خير و صلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفي كه به آن اميدوار و به ايماني كه طالب آن بوده ام، رسيده ام؛ ولي اگر دعوت مرا رّد كنيد بايد بدانيد كه بلايي سخت بر شما نازل مي گردد و هلاكت شما نزديك است. به زودي پيش درآمد عذاب را مي بينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد. قوم به يونس گفتند: اي يونس، ما دعوت تو را نمي پذيريم و از تهديد تو نيز هراسي نداريم، اگر راست مي گويي آن عذابي كه ما را از آن مي ترساني بر ما نازل كن! صبر يونس لبريز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجه اي نگرفت، از آنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتي دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد، زيرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند و در آن تفكر و تامل نكردند. بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيده است و آنچه انجام داده كفايت مي كند، در صورتي كه اگر يونس بر دعوت خود پافشاري و اصرار مي كرد و با صبر بيشتر آن را پي گيري مي كرد شايد در ميان مردم نينوا افرادي پيدا مي شدند كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند، از كرده خود پشيمان گشته و توبه كنند، ولي يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء و نزول كيفر الهي از شهر خارج شد.

    نزول عذاب بر قوم يونس(ع)

    هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد هلاكت خود را ديدند. هواي اطرافشان تيره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و بيم و هراس بر آنها مستولي شد. در اين حال دريافتند دعوت يونس حق و هشدارش صحيح بوده است و بدون ترديد عذاب دامنشان را فرا مي گيرد و سرنوشت عاد و ثمود و نوح همانگونه كه شنيده بودند در مورد آنان نيز تكرار خواهد شد. در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و از گذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادران و اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه و دشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشت پيچيد! در اين حال خدا بال و پر رحمت خويش را بر سر آنان گشود و ابرهاي عذاب خود را از فراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زيرا در توبه خود بي ريا و در ايمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خود را بر طرف ساخت و مردم نينوا با ايمان كامل و امنيت خاطر به خانه هاي خود بازگشتند و آرزو كردند كه يونس به جمع آنان باز گردد و در بين آنان به عنوان پيغمبر و رسول، و رهبر و پيشوا زندگي كند. اما يونس نينوا را ترك كرده و آن سرزمين را رها نموده بود و به راه خود ادامه داد تا به دريا رسيد، آنجا عده اي را ديد كه قصد عبور از دريا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتي ايشان سوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذيرفتند و او را ارج نهادند و به وي احترام گذاشتند، زيرا آثار بزرگواري و عظمت روح در سيماي او ديده مي شد و پيشاني درخشانش از تقوا و پرهيزكاري او خبر مي داد، اما كشتي هنوز از ساحل دور نشده بود و از خشكي فاصله زيادي نگرفته بود كه دريا طوفاني شد و امواجي سهمگين كشتي را متلاطم ساخت و سرنشينان كشتي فرجام بدي را براي خود پيش بيني مي كردند، چشم ها خيره شده بود و قلب ها به تپش و دست و پاي افراد به لرزه در آمده بود و در اين حال راهي جز سبك كردن كشتي به نظرشان نمي رسيد. مسافرين با يكديگر مشورت كردند كه چه كنند، سپس به توافق رسيدند كه قرعه بياندازند و به نام هر كس افتاد او را به دريا بيافكنند. پس قرعه انداختند و به نام يونس در آمد، ولي به خاطر احترام و ارزشي كه براي او قائل بودند، حاضر نشدند او را به دريا اندازند؛ پس بار ديگر قرعه را تجديد كردند، باز هم به نام يونس در آمد، اما اين بار هم دريغ كردند كه او را به دريا افكنند و براي سومين بار قرعه انداختند و اين بار نيز قرعه به نام يونس در آمد.

    يونس(ع) در شكم ماهي

    يونس چون ديد سه بار قرعه به نامش در آمد، دريافت كه در اين پيشامد سرّي نهفته است و خدا در اين حادثه تدبير و حكمتي دارد. سپس به اشتباه خود پي برد و دريافت كه قبل از اين كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پيش از صدور امر الهي، قوم و ديار خود را ترك كرده است. به همين جهت خود را در ميان دريا انداخت و جان خويش را تسليم امواج خروشان دريا كرد و در اعماق دريا و در آغوش متلاطم امواج و ظلمت دريا فرو رفت. در اين هنگام خدا به ماهي بزرگي دستور داد يونس را ببلعد و او را در شكم خود مخفي سازد ولي نبايد گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زيرا او پيغمبر خداست كه دچار عجله و ترك اولايي شده و از تعجيل خود نادم و پشيمان است. سپس ماهي را وحي كرد يونس امانتي است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد بايد او را سالم تحويل دهي. يونس در شكم ماهي قرار گرفت و ماهي امواج را شكافت و در اعماق تيره دريا فرو رفت، عرصه بر يونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در اين حال از درگاه خداي يكتا استمداد طلبيد و به ياور مصيبت زدگان و دادرس ستمديدگان پناه آورد؛ خدايي كه رحمان و رحيم، توبه پذير و بخشنده گناهان است. يونس "در قعر دريا و تاريكي هاي آن فرياد برآورد: اي معبود سبحان، خدايي غير از تو نيست. بار خدايا! تو منزهي و من درباره خود از ستمگرانم!" خدا دعاي يونس را به اجابت رساند و به ماهي فرمان داد كه ميهمان خود را در ساحل دريا بگذارد، زيرا كه او كيفر مقدر و مدت حبسش را به پايان رساند. ماهي يونس را با بدني لاغر و نحيف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دريافت و بوته كدويي بالاي سرش روييد، يونس از ميوه آن خورد و در سايه اش آرميد تا نيروي خود را باز يافت و به زندگي اميدوار شد. سپس خدايتعالي به او وحي كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طايفه خود بپيوند، زيرا آنها ايمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوي تو و منتظر بازگشت تو هستند." يونس به شهر خود بازگشت و با تعجب ديد آنهايي كه به هنگام هجرت يونس به پرستش بت ها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خداي يكتا را سپاس و ستايش مي كنند.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت‌ يعقوب‌ (ع‌)و حضرت‌ يوسف‌(ع‌)

    لقب‌ يعقوب‌ اسرائيل‌ بوده‌ كه‌ «اسرا»يعنى‌ عبد وبنده‌ و«ئيل‌» يعنى‌ خدا.او درسرزمين‌ كنعان‌ كه‌ نزديك‌ مصر است‌ زندگى‌ مى‌ كرد ودوازده‌ پسر داشت‌ كه‌ بنيامين‌ويوسف‌ از يك‌ زن‌ بنام‌ راحيل‌ وبقيه‌ از همسر ديگر يعقوب‌ بودند.شبى‌ يوسف‌خوابى‌ ديد كه‌ باعث‌ حوادث‌ بسيار مهمى‌ در خانواده‌ يعقوب‌ گرديد كه‌ در ضمن‌آيات‌ زير به‌ آنها اشاره‌ مى‌ شود.يعقوب‌ در 140سالگى‌ رحلت‌ كرد وبدنش‌ را در كناربدن‌ ابراهيم‌ در خليل‌ الرحمن‌ دفن‌ نمودند.
    يوسف‌ پيامبر بر اثر حسادت‌ برادران‌ دچار سختيهايى‌ شد وبر اثر وسوسه‌شهوانى‌ زنان‌ دچار زندان‌ شد ولى‌ بر اثر تقواى‌ الهى‌ عاقبت‌ به‌ حكمت‌ وپادشاهى‌ رسيد.
    گفته‌ شده‌ كه‌ روزى‌ يوسف‌،زليخا را كه‌ پير شده‌ بود ديد و از او علت‌ اذيتهايش‌ راپرسيد.زليخا علت‌ را زيبائى‌ يوسف‌ بيان‌ كرد.يوسف‌ گفت‌ اگر پيامبر اسلام‌ رامى‌ ديدى‌ چه‌ مى‌ كردى‌ ؟ناگاه‌ محبت‌ پيامبراسلام‌ در دل‌ زليخا افتاد وبه‌ اين‌ خاطرخدا او را جوان‌ كرد ويوسف‌ او را به‌ همسرى‌ خود درآورد.عمر يوسف‌ 120سال‌ذكر شده‌ و جنازه‌ او تا زمان‌ موسى‌ (ع‌)در مصر بود سپس‌ موسى‌ او را در فلسطين‌(خليل‌ الرحمن‌)دفن‌ نمود.
    به‌ آيات‌ قرآن‌ در باره‌ اين‌ زيباترين‌ قصه‌ دقت‌ نمائيد:
    «يوسف‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:من‌ در خواب‌ ديدم‌ كه‌ يازده‌ ستاره‌ وخورشيد و ماه‌برايم‌ سجده‌ كردند.
    يعقوب‌ به‌ او گفت‌:پسرم‌!اين‌ خواب‌ را براى‌ برادرانت‌ تعريف‌ نكن‌ كه‌مى‌ ترسم‌ مكرى‌ بر عليه‌ تو بكنند .حقيقتا شيطان‌ دشمن‌ آشكار انسان‌ است‌!خدا تورا برخواهدگزيد وبتو علم‌ تعبير خواب‌ مى‌ آآموزد و نعمتش‌ را بر تو و آل‌ يعقوب‌تمام‌ مى‌ كند همانطور كه‌ نعمتش‌ را بر اجدادت‌ ابراهيم‌ واسحاق‌ كامل‌ نمود.خدايت‌دانان‌ وحكيم‌ است‌.»
    «پسران‌ يعقوب‌ به‌ او گفتند:اى‌ پدر!چرا ما را در مورد يوسف‌ امين‌ نمى‌ دانى‌ در حالى‌ كه‌ ما خيرخواه‌ او هستيم‌؟او را با ما به‌ صحرا بفرست‌ تا بگردد وبازى‌ كند وما مواظب‌ او هستيم‌!
    يعقوب‌ جوابداد:اگر او را با خود ببريد من‌ غمگين‌ مى‌ شوم‌ ومى‌ ترسم‌ شما ازاو غافل‌ شده‌ و گرگ‌ او را بخورد!
    آنها گفتند: با وجود ما نيرومندان‌ اگر گرگ‌ او را بخورد ما زيانكاريم‌!
    يعقوب‌ به‌ آنها اجازه‌ داد)و آنها يوسف‌ را بردند ودر چاه‌ انداختند!سپس‌شب‌ گريه‌ كنان‌ آمدند وپيراهن‌ خونى‌ نشان‌ يعقوب‌ دادند وگفتند كه‌ اى‌ پدر!ما به‌مسابقه‌ دو رفتيم‌ ويوسف‌ را نزد كالاها گذاشتيم‌ كه‌ گرگ‌ او را خورد و تو حرف‌ ما راقبول‌ نمى‌ كنى‌ حتى‌ اگر راست‌ بگوئيم‌!
    يعقوب‌ گفت‌:اين‌ چنين‌ نيست‌ ونفستان‌ اين‌ كار را براى‌ شما خوب‌ جلوه‌ داده‌است‌.من‌ صبر جميل‌ مى‌ كنم‌ و از خدا دباره‌ آنچه‌ مى‌ گوئيد كمك‌ مى‌ خواهم‌.»
    «زنى‌ كه‌ يوسف‌ در خانه‌اش‌ بود از يوسف‌ كام‌ مى‌ خواست‌ .لذا درها را ببست‌و گفت‌:من‌ آماده‌ كام‌ خواستنم‌!يوسف‌ گفت‌:پناه‌ برخداى‌ كه‌ پروردگار من‌ است‌ واوست‌ كه‌ مرا گرامى‌ داشت‌.حقيقتا ستمكاران‌ رستگار نمى‌ شوند.زن‌ بدنبال‌ يوسف‌آمد و او هم‌ اگر به‌ خدا يقين‌ نداشت‌ بدنبال‌ زن‌ مى‌ رفت‌.ولى‌ ما اين‌ چنين‌ بدى‌ وفحشاء را از او دور مى‌ كنيم‌ كه‌ او از بندگان‌ مخلص‌ ما است‌.آندو بطرف‌ در حركت‌كردند(زن‌ بدنبال‌ يوسف‌) و زن‌ پيراهن‌ يوسف‌ را از پشت‌ دريد.ناگاه‌ شوهرش‌ رسيدوزن‌ گفت‌:سزاى‌ كسى‌ كه‌ به‌ زن‌ تو نظر بد كند جز زندان‌ شدن‌ يا شكنجه‌است‌؟يوسف‌ گفت‌:او از من‌ كام‌ مى‌ خواست‌.شخصى‌ از فاميلهاى‌ زن‌ گفت‌ اگر لباس‌يوسف‌ از جلو پاره‌ شده‌ باشد زن‌ راستگوست‌ واگر از پشت‌ پاره‌ شده‌ باشد زن‌دروغگو ويوسف‌ راستگوست‌.شوهر زن‌ چون‌ ديد كه‌ پيراهن‌ يوسف‌ از پشت‌ پاره‌شده‌ است‌ به‌ زنش‌ گفت‌:اين‌ از مكر شما زنان‌ است‌ كه‌ مكر شما زنان‌ بزرگ‌ است‌!اى‌ يوسف‌!او را ببخش‌.اى‌ زن‌!چون‌ تو خطاكار هستى‌ از گناهت‌ عذرخواهى‌ كن‌!»
    «يوسف‌ در زندان‌ كه‌ بود دونفر زندانى‌ نزدش‌ آمدند وگفتند:من‌ در خواب‌ديدم‌ كه‌ انگور مى‌ فشارم‌.ديگرى‌ گفت‌ كه‌ من‌ ديدم‌ نان‌ بر سر دارم‌ وپرندگان‌ از نان‌مى‌ خورند.تعبيرش‌ را بگو كه‌ ما تو را دم‌ خوب‌ ونيكوكارى‌ مى‌ دانيم‌.
    يوسف‌ گفت‌ قبل‌ از اينكه‌ غذاى‌ شما را بياورند من‌ تعبير آن‌ را از علمى‌ كه‌خدا به‌ من‌ آموخته‌ به‌ شما مى‌ گويم‌.من‌ كيش‌ گروهى‌ را كه‌ به‌ خدا ايمان‌ نمى‌ آورند ومعاد را قبول‌ ندارند رها كرده‌ام‌ و از دين‌ اجدادم‌ ابراهيم‌ و اسحاق‌ ويعقوب‌ پيروى‌ مى‌ كنم‌.ما نبايد براى‌ خدا شريك‌ بگيريم‌.اين‌ (ايمان‌ به‌ خداى‌ واحد)از نعمتهاى‌ خدا بر ما و مردم‌ است‌ ولى‌ اكثر مردم‌ شكرگزار نيستند.اى‌ دويار زندانى‌ من‌!آياخدايان‌ پراكنده‌ بهترند يا خداوتد يگانه‌ وقدرتمند؟شما (بت‌ پرستها)اسمهايى‌ كه‌خودتان‌ واجدادتان‌ ساخته‌ايد را مى‌ پرستيد در حالى‌ كه‌ خداوند آنها را تأييد نكرده‌است‌.حكم‌ مخصوص‌ خداست‌ كه‌ دستور داده‌ است‌ كه‌ فقط‌ او را بپرستيد.اين‌ دين‌استوار است‌ ولى‌ اكثر مردم‌ نمى‌ دانند.
    اى‌ دويار زندانى‌ من‌!يكى‌ از شما ساقى‌ ارباب‌ خود مى‌ شود وديگرى‌ بر دارآويخته‌ گردد وپرندگان‌ از سر او بخورند.اين‌ حكم‌ در سؤالى‌ كه‌ داشتيد حتمى‌ است‌.
    يوسف‌ به‌ آنكه‌ ساقى‌ ارباب‌ خود مى‌ شد گفت‌:اسم‌ مرا راپيش‌ اربابت‌ببر!ولى‌ شيطان‌ از ياد او ببرد ويوسف‌ چند سال‌ ديگر در زندان‌ ماند.»
    (وقتى‌ شاه‌ خواب‌ ديد وكسى‌ نتوانست‌ تعبير كند)ساقى‌ اربابش‌ نزد يوسف‌آمد و گفت‌!اى‌ يوسف‌ راستگو!تعبير اينكه‌ هفت‌ گاو لاغر،هفت‌ گاو چاق‌ رامى‌ خورند و هفت‌ خوشه‌ سبز و هفت‌ خوشه‌ خشك‌ چيست‌؟
    يوسف‌ گفت‌:بايد هفت‌ سال‌ پياپى‌ كشت‌ كنيد و مقدارى‌ از آن‌ را بعد از دروبخوريد و بقيه‌ را در خوشه‌اش‌ انبار كنيد.سپس‌ هفت‌ سال‌ قحطى‌ بيايد كه‌ از آنچه‌ذخيره‌ شده‌ استفاده‌ مى‌ كنند و مقدارى‌ براى‌ بذر مى‌ گذارند وبعد از آن‌ قحطى‌ برطرف‌ مى‌ شود.
    (پادشاه‌ چون‌ تعبير خواب‌ را شنيد)گفت‌ او را نزد من‌ بياوريد!فرستاده‌ نزديوسف‌ رفت‌ ولى‌ يوسف‌ گفت‌ از شاه‌ درباره‌ زنانى‌ كه‌ دستهاى‌ خود را بريدند بپرس‌!كه‌ خدا به‌ مكر آنان‌ دانا است‌.»
    چون‌ شاه‌ با يوسف‌ سخن‌ گفت‌ به‌ او گفت‌ كه‌ تو امروز نزد ما داراى‌ مقام‌ارجمندى‌ هستى‌ .يوسف‌ گفت‌ مرا خزانه‌ دار نما كه‌ من‌ نگهبان‌ِ دانايى‌ هستم‌.»
    «برادران‌ يوسف‌ نزد او آمده‌ در حالى‌ كه‌ يوسف‌ آنها را شناخت‌ ولى‌ آنهايوسف‌ را نشناختند.پس‌ يوسف‌ بارهاى‌ آنها را راه‌ انداخت‌ وگفت‌:برادرى‌ را كه‌ ازپدرتان‌ داريد(بنيامين‌)نزد من‌ بياوريد.آيا نمى‌ بينيد كه‌ من‌ پيمانه‌ را تمام‌ مى‌ دهم‌ وبهترين‌ ميزبانم‌؟و اگر او را نياوريد من‌ به‌ شما پيمانه‌ نمى‌ دهم‌ و نزد من‌ مقامى‌ نخواهيد داشت‌.»
    «وقتى‌ برادران‌ يوسف‌ نزد پدرشان‌ بازگشتند گفتند:اى‌ پدر!پيمانه‌(خواربار)بما ندادند پس‌ برادرمان‌ را با ما بفرست‌ تا خواربار بگيريم‌ و ما مواظب‌ او خواهيم‌بود!يعقوب‌ گفت‌:آيا به‌ شما اطمينان‌ كنم‌ همانطور كه‌ درباره‌ برادرش‌ به‌ شمااطمينان‌ كردم‌؟پس‌ خدا بهترين‌ نگهبان‌ است‌ واو بخشنده‌ترين‌ بخشندگان‌ است‌.
    وقتى‌ برادران‌ يوسف‌كالاى‌ خود را گشودند،ديدند سرمايه‌ شان‌ در بارهااست‌.گفتند:اى‌ پدر!ديگر چه‌ مى‌ خواهيم‌؟اين‌ سرمايه‌ مااست‌ كه‌ به‌ ما پس‌داده‌اند.پس‌ ما دوباره‌ خواربار مى‌ آوريم‌ ومواظب‌ برادرمان‌ هم‌ هستيم‌ و بار شترى‌ هم‌ اضافه‌ به‌ عنوان‌ سهم‌ اين‌ برادرمان‌ مى‌ گيريم‌.
    يعقوب‌ گفت‌:هرگز او را با شما نمى‌ فرستم‌ مگر اينكه‌ پيمانى‌ الهى‌ با خداببنديد كه‌ او را برگردانيد مگر اينكه‌ گرفتار شويد.چون‌ برادران‌ اين‌ پيمان‌ رادادند،يعقوب‌ گفت‌ خدا را بر آنچه‌ مى‌ گوئيم‌ شاهد مى‌ گيريم‌.
    سپس‌ يعقوب‌ گفت‌:اى‌ پسرانم‌!از يك‌ دروازه‌ وارد نشويد و از درهاى‌ مختلف‌ وارد شهر شويد ومن‌ شما را در مقابل‌ تقدير الهى‌ هيچ‌ سودى‌ نتوانم‌ داشت‌كه‌ حكم‌ فقط‌ براى‌ خداست‌ و من‌ بر او تكل‌ كرده‌ وبايد متوكلين‌ بر او توكل‌نمايند.»
    برادران‌ يوسف‌ نزد او آمده‌ گفتند:اى‌ عزيز مصر!ما وخانواده‌ مان‌ دچار سختى‌ شده‌ايم‌ و سرمايه‌ ناچيزى‌ آورده‌ايم‌.به‌ ما پيمانه‌(خواربار)كامل‌ بده‌ و بر ما صدقه‌ببخش‌ كه‌ خدا صدقه‌ دهندگان‌ را پاداش‌ مى‌ دهد.
    يوسف‌ آيا دانستيد كه‌ در حال‌ نادانى‌ با يوسف‌ وبرادرش‌ چه‌ كرديد؟گفتند:توحقيقتا يوسفى‌ !گفت‌: منم‌ يوسف‌ و اين‌ برادرم‌ است‌ كه‌ خدا بر ما منت‌ نهاد كه‌ هركه‌تقوا پيشه‌ كند وصبر نمايد خداوند مزد نيكوكاران‌ را ضايع‌نمى‌ كند.گفتند:بخداقسم‌!خدا تو را انتخاب‌ كرد وبر ما برترى‌ داد وبى‌ گمان‌ ما اشتباه‌كرديم‌.يوسف‌ جواب‌ داد كه‌ امروز بر شما سرزنشى‌ نيست‌ .خدا شما را ببخشد كه‌بخشنده‌ترين‌ بخشندگان‌ است‌.اين‌ پيراهن‌ مرا برده‌ وبر پدر بياندازيد تا بينا شودسپس‌ همگى‌ نزد من‌ آئيد.
    چون‌ كاروان‌ (برادران‌ يوسف‌به‌ سمت‌ كنعان‌) رفت‌ ،يعقوب‌ گفت‌:من‌ بوى‌ يوسف‌ را حس‌ مى‌ كنم‌ اگر مرا كم‌ خرد ندانيد!گفتند بخدا قسم‌ تو هنوز در انديشه‌باطل‌ گذشته‌ هستى‌ !اما چون‌ مژده‌ رسان‌ آمد وپيراهن‌ را روى‌ يعقوب‌ انداخت‌ ،اوبينا شد پس‌ گفت‌:به‌ شما نگفتم‌ كه‌ من‌ چيزى‌ از خدا مى‌ دانم‌ كه‌ شمانمى‌ دانيد؟(برادران‌ يوسف‌)گفتند:اى‌ پدر!برايمان‌ از خدا طلب‌ آمرزش‌ كن‌ كه‌ ماخطاكاريم‌!يعقوب‌ گفت‌:بزودى‌ از خدايم‌ براى‌ شما آمرزش‌ مى‌ خواهم‌ كه‌ او بسى‌ آمرزنده‌ ومهربان‌ است‌.»

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    موسى و دختر شعيب

    فجاءته احداهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجر ما سقيت لنا فلما جاءه و قص عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظلمين
    ناگهان يكى از آن دو ( دختر ) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا مزد سيراب كردن گوسفندان براى ما را به تو بپردازد هنگامى كه موسى نزد او سرگذشت خود را شرح داده او گفت: نترس از قوم ظالم نجات يافتى ( سوره قصص/ 25 )

    شرح ماجرا

    حضرت موسى على نبينا و آله و عليه السلام بعد از اينكه به نهايت رشد و بلوغ جسمى خود رسيد، مردى نيرومند و قوى هيكل شد. روزى ناگهان صداى كمك خواهى فردى مظلوم را شنيد، به طرف صدا رفت و ديد يكى از عمال فرعون در حال زور گويى به فرد مظلومى است. او نيز از موسى كمك خواست موسى نيز با آن شخص در گير شد و در اثر مشتى كه بر سينه ى او كوبيد آن شخص مرد. به همين خاطر مجبور شد سرزمين مصر را ترك گفته و به مدين برود
    اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنايى نداشت. براى رفع گرسنگى از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده مى نمود و تنها به لطف پروردگار اميدوار بود و از اينكه از چنگ فرعونيان رهايى يافته خوشحال . كم كم دور نماى مدين در افق نمايان شد و موجى از آرامش در قلب او نشست. نزديك شهر رسيد، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد. به زودى فهميد اينها شبان هايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان خود اطراف چاه آب جمع شده اند. هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چارپايان خود را سيراب مى كنند و در كنار آنها دو زن را ديد كه از گوسفندان خود مراقبت مى كنند، اما به چاه نزديك نمى شوند. وضع اين دختران با عفت كه در گوشه اى ايستاده بودند و كسى به داد آنها نمى رسيد و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خود بودند و نوبت به ديگرى نمى دادند، نظر موسى را جلب كرد. نزديك آن دو آمد و گفت: كار شما چيست؟ چرا پيش نمى رويد و گوسفندان را سيراب نمى كنيد؟
    دختران در پاسخ او گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمى كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند و ما از باقيمانده ى آب استفاده مى كنيم و براى اينكه اين سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار مى فرستد ، افزودند: پدر ما پيرمرد شكسته و سالخورده مى باشد، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادرى داريم كه اين كار را انجام دهد، براى اينكه سربار مردم نباشيم، چاره اى جز اين نيست كه اين كار را خودمان انجام دهيم
    موسى از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد، چه بى انصاف مردمى هستند كه فقط در فكر خويشند و كمترين حمايتى از مظلوم نمى كنند. جلو آمد، دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى گويند چندين نفر مى بايست آن را از چاه بيرون مى كشيدند، با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه از چاه بيرون آورد و گوسفندان آن دو را سيراب كرد،مى گويند: هنگامى كه نزديك آمد و جمعيت را كنار زد به آنها گفت: شما چه مردمى هستيد كه به غير خودتان نمى انديشيد؟ جمعيت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند: بسم الله ! اگر مى توانى آب بكش! چرا كه مى دانستند دلو به قدرى سنگين است كه تنها با نيروى 10 نفر از چاه بيرون مى آيد. آنها موسى را تنها گذاردند ولى موسى با اينكه خسته و گرسنه و ناراحت بود، نيروى ايمان به کمک او آمد و بر قدرت جسميش افزود و با كشيدن يك دلو از چاه همه ى گوسفندان آن دو را سيراب كرد سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد .
    فقال رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير
    خدايا هر خير و نيكى بر من فرستى من به آن نيازمندم
    سوره قصص آيه24
    موسى در حال استراحت بود ، ديد يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و پيدا بود كه از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد و تنها اين جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما
    كشيدى به تو بدهد

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    حضرت‌ ابراهيم ‌(ع‌)

    آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌ كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

    بت‌ شكن‌ دربتخانه‌

    نمروديان‌ سالى‌ دوبار در فروردين‌ جشن‌ مى‌ گرفتند.در يكى‌ از جشنها موقع‌خروج‌ از شهر،آذر به‌ ابراهيم‌ (ع‌)پيشنهاد نمود كه‌ او هم‌ به‌ جشن‌ برودتا شايد جشن‌آنهارا تماشاكرده‌ وزبان‌ از بدگويى‌ بتها بردارد.ولى‌ روز بعد موقع‌ رفتن‌،ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ من‌ مريض‌ هستم‌!لذا همه‌ با زينت‌ تمام‌ از شهر بيرون‌ رفتند بجز ابراهيم‌ (ع‌)كه‌ تبرى‌ برداشت‌ و به‌ بتخانه‌ رفت‌ وهمه‌ بتهارا شكست‌.سپس‌ تبر را بر دوش‌ بت‌بزرگ‌انداخت‌. «فجعلهم‌ جُذاذاً الاّ كبيراً لهم‌» همه‌ بتهارا خورد كرد مگر بُت‌بزرگ‌ را.وقتى‌ نمرود ونمروديان‌ باز گشتند وبه‌ بتخانه‌ آمدند تا خود را تبرك‌كنند،همه‌ بتهارا شكسته‌ ديدند غير از بُت‌ بزرگ‌.به‌ روايتى‌ شيطان‌ به‌ آنها اطلاع‌ دادكه‌ ابراهيم‌ (ع‌)خدايان‌ شمارا شكسته‌ است‌.صداى‌ ناله‌ وفرياد مردم‌ بلند شد.نزدنمرود رفتند كه‌اى‌ نمرود!خدايان‌ مارا شكسته‌اند.نمرود دستور داد تا به‌ هركه‌ شك‌داريد نزد من‌ بياوريد.همه‌ گفتند كار ابراهيم‌ (ع‌) است‌.حضرت‌ را احضار كردندوبه‌او گفتند: «أ انت‌ فعلت‌َ هذا بآلهتنا ياابراهيم‌قال‌ بل‌ فعلهم‌ كبيرهم‌ هذافاسئلوهم‌ اِن‌ كانوا ينطقون‌»» آيا تو اين‌ عمل‌ را نسبت‌ به‌ خدايان‌ مابجاآوردى‌ ؟گفت‌ بت‌ بزرگ‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌ از او بپرسيد اگر حرف‌ مى‌ زند!نمروديان‌ گفتند اى‌ ابراهيم‌ (ع‌) اين‌ بتها سخن‌ نمى‌ گويند.سپس‌ همگى‌ خجل‌وشرمنده‌ و سر به‌ زير انداختند.بعد ابراهيم‌ (ع‌)فرمود چيزى‌ را عبادت‌ مى‌ كنيد كه‌نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ ضررو نه‌ حرف‌ مى‌ زند.چون‌ نمروديان‌ از جواب‌ عاجزشدند،همگى‌ گفتند اگر كمك‌ كار خدايان‌ خود هستيد،ابراهيم‌ (ع‌) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديواره‌اى‌ در دامنه‌ كوه‌ درست‌ كردند وبمدت‌ يكماه‌هيزم‌ آورده‌ ودر آن‌ قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه‌ ابراهيم‌ (ع‌) رادر آتش‌بياندازيم‌؟شيطان‌ بصورت‌ آدمى‌ ظاهر شد وگفت‌ منجنيق‌ بسازيد!تا آن‌ زمان‌منجنيق‌ نساخته‌ بودند وشيطان‌ هنگاميكه‌ به‌ آسمانها راه‌ داشت‌ از جهنم‌ ديدار كرده‌وديده‌ بود جهنميان‌ را با منجنيق‌ درون‌ آتش‌ مى‌ اندازند،ياد گرفته‌ بود.لذا به‌ آنها يادداد كه‌ چگونه‌ اين‌ وسيله‌ را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك‌ طناب‌ راگرفتند و ابراهيم‌ (ع‌) را بالا بردند.در اين‌ هنگام‌ در ميان‌ فرشتگان‌ غلغله‌اى‌ افتاد وبه‌پيشگاه‌ الهى‌ عرضه‌ كردند كه‌ خدايا از شرق‌ تا غرب‌ يكنفر،تورا عبادت‌ مى‌ كندواوراهم‌ كه‌ مى‌ خواهند بسوزانند.دستور بده‌ تا اورا يارى‌ كنيم‌.خطاب‌ آمد:برويد اگراز شما يارى‌ خواست‌ اورا كمك‌ كنيد.ابتدا ملك‌ باد نزد ابراهيم‌ (ع‌) آمد وگفت‌:من‌موكل‌ باد هستم‌.اگر امر بفرمائيد به‌ باد امر كنم‌ تا آتش‌ را به‌ خانه‌ نمرود ببرد ونمروديان‌ را بسوزاند.ابراهيم‌ (ع‌)فرمود پناه‌ من‌ خداست‌ وبتو نيازى‌ ندارم‌.ملك‌ ابرآمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ تا به‌ ابر امر كنم‌ آتش‌ را خاموش‌ كند.ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ امر خود را به‌ خداى‌ ناديده‌ واگذاردم‌.ملك‌ كوه‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ كوه‌ بابل‌ را بر سرشان‌ خراب‌ نمايم‌ وهمه‌ را هلاك‌ كنم‌.ابراهيم‌ (ع‌)گفت‌ بتو نيز محتاج‌ نيستم‌.بعد جبرئيل‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!هيچ‌ احتياجى‌ ندارى‌ ؟گفت‌ دارم‌ اما نه‌ بتو.گفت‌ به‌ كه‌ دارى‌ ؟گفت‌ او از همه‌ بهتر به‌ حال‌ من‌ آگاه‌است‌.بعد از آن‌ از طرف‌ خدا ندا آمد: «يانار كونى‌ برداً وسلاماً على‌ ابراهيم‌»
    ابراهيم‌ از پيامبرانى‌ است‌ كه‌ خداوند او را بيش‌ از ديگران‌ با عظمت‌ ياد نموده‌است‌ واو را با القابى‌ چون‌ :حنيف‌،مسلم‌، حليم‌، اوّاه‌، منيب‌،صديق‌ياد كرده‌ و بااوصافى‌ چون‌:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى‌ خداوند،قانت‌ و مطيع‌ خالق‌ توانا،داراى‌ قلب‌ سليم‌،عامل‌ و فرمانبردار كامل‌ خدا،بنده‌ مؤمن‌ و نيكوكار،شايسته‌ و صالح‌درگاه‌ خدا و...وى‌ را ستوده‌ است‌.و به‌ منصبهايى‌ چون‌:امامت‌ وپيشوائى‌ مردم‌،برگزيده‌ در دوجهان‌ و خليل‌ اللهى‌ مفتخر داشته‌ است‌.
    از جمله‌ الطاف‌ الهى‌ بر ابراهيم‌ آنست‌ كه‌:
    او را از پيامبران‌ اولوا العزم‌ قرار داد.
    پيامبرى‌ را در ذريه‌ او قرار داد.
    علم‌ وحكمت‌ وشريعت‌ بوى‌ داده‌ است‌.
    اورا امّت‌ واحده‌ خواند.
    و خانه‌ كعبه‌ بدست‌ او تجديد بنا شد.
    مقام‌ امامت‌ به‌ او تفويض‌ شد
    مدت‌ عمر ابراهيم‌ دويست‌ سال‌ بوده‌ و در شهر خليل‌ الرحمن‌ فلسطين‌ اشغالى‌ مدفون‌ است‌.

    ابراهیم در قرآن

    به‌ قسمتى‌ از گفتگوى‌ ابراهيم‌ با نمروديان‌ توجه‌ نمائيد:
    «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چراچيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»
    «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ وقوم‌ پدرش‌ گفت‌:اين‌ تنديسها چيست‌ كه‌ به‌ آنها روى‌ آورده‌ وآنها را عبادت‌ مى‌ كنيد؟گفتند:پدران‌ ما اينها را عبادت‌ مى‌ كردند.ابراهيم‌گفت‌:شما وپدرانتان‌ در گمراهى‌ آشكار بوديد.گفتند:آيا براى‌ ما حق‌ آورده‌اى‌ يا ازبازيگرانى‌ ؟ابراهيم‌ گفت‌ خداى‌ شما پروردگار آسمانها وزمين‌ است‌ كه‌ آنها را آفريده‌ومن‌ بر اين‌ مطلب‌ شهادت‌ مى‌ دهم‌.بخداقسم‌:وقتى‌ نبوديد براى‌ بتهاى‌ شما چاره‌اى‌ خواهم‌ انديشيد!پس‌ به‌ بتخانه‌ رفته‌ وبتهاى‌ آنان‌ را بجز بت‌ بزرگ‌ را تا شايد سراغ‌ اوبروند شكست‌.»
    «ابراهيم‌ به‌ آنها گفت‌:آيا غير از خدا،چيزى‌ را مى‌ پرستيد كه‌ نه‌ به‌ شما سودى‌ دارد ونه‌ ضرر؟اُف‌ بر شما وبتهايتان‌ چرا تعقل‌ نمى‌ كنيد؟آنها گفتند كه‌ :او رابسوزانيد وخدايانتان‌ را يارى‌ كنيد اگر كمك‌ كننده‌ به‌ خدايانتان‌ هستيد!»
    «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ و قومش‌ گفت‌:چه‌ مى‌ پرستيد؟گفتند:بتانى‌ را مى‌ پرستيم‌ وپيوسته‌ سر بر آستانشان‌ داريم‌.ابراهيم‌ گفت‌:آيا وقتى‌ آنها را صدا مى‌ زنيد صداى‌ شما را مى‌ شنودند؟آيا سود وزيانى‌ براى‌ شما دارند؟آنها گفتند:بلكه‌ پدرانمان‌ را اين‌چنين‌ يافته‌ايم‌.ابراهيم‌ گفت‌ آيا نمى‌ دانيد كه‌ بتهاى‌ شما وپدرانتان‌ با من‌ دشمن‌منند.ولى‌ پروردگار عالميان‌ كسى‌ است‌ كه‌ مرا آفريد و هدايت‌ كرد.او كسى‌ است‌ كه‌غذا وآشاميدنى‌ به‌ من‌ مى‌ دهد.و چون‌ مريض‌ شوم‌ مرا شفا مى‌ دهد و اميدوارم‌ كه‌روز قيامت‌ خطاهاى‌ مرا ببخشد.»
    «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چرا چيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»

    پيروزى‌ ابراهيم‌(ع‌)بر نمروديان‌

    آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌ كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

    ازدواج‌ ابراهيم‌(ع‌)

    چون‌ نور محمدى‌ (ص‌)رادر پيشانى‌ ابراهيم‌ (ع‌) مشاهده‌ كرد،ترنج‌ را بطرف‌ ابراهيم‌(ع‌) رها كرد ورفت‌.پس‌ غلامان‌ آمدند و ابراهيم‌ (ع‌) را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ تا ابراهيم‌(ع‌) را ديد ،گفت‌ دخترم‌!شوهر خوبى‌ انتخاب‌ كردى‌ .پس‌ دختر كه‌ ساره‌ نام‌ داشت‌به‌ عقد ابراهيم‌ (ع‌) درآمد.بعد از چندى‌ ابراهيم‌ (ع‌) به‌ همراه‌ ساره‌ حركت‌ كردندوبه‌ شهر خمس‌ رسيدند.طبق‌ دستور شاه‌ آنجا يك‌ پنج‌ اموال‌ مسافرين‌ رابزورمى‌ گرفتند. ابراهيم‌ (ع‌) ساره‌ را در صندوقى‌ قرار داده‌ بود تا از نامحرمان‌ حفظ‌شود.مأمورين‌ شاه‌ ابراهيم‌ (ع‌) وصندوق‌ را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ از ابراهيم‌ (ع‌) پرسيداين‌ زن‌ كيست‌؟ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ خواهرم‌ است‌.شاه‌ خواست‌ به‌ ساره‌ جسارتى‌ كندكه‌ ناگاه‌ زمين‌ اورادر برگرفت‌.از ابراهيم‌ (ع‌) خواهش‌ كرد كه‌ اورا آزاد كند.ابراهيم‌ (ع‌)هم‌ دعا كرد وزمين‌ اورا رها نمود.شاه‌ كنيزى‌ داشت‌ كه‌ آن‌ را به‌ ساره‌ بخشيد.وگفت‌:هااجرك‌. يعنى‌ اين‌ پاداش‌ ت‌.ديگر نام‌ كنيز هاجر شد.سپس‌ ابراهيم‌ (ع‌) با همراهان‌به‌ بيت‌ المقدس‌ رفتند.ببينيد بزرگان‌ چگونه‌ امتحانهاى‌ الهى‌ را پشت‌ سر گذاشتند.ازخوف‌ لنبلونّكم‌ بشى‌ ء من‌ الخوف‌ كه‌ آتش‌ ترس‌ دارد.ترس‌ از سوختن‌.ولى‌ لقاءاللهبى‌ اجر نمى‌ شود.وقتى‌ ابراهيم‌ (ع‌) با ساره‌ وهاجر به‌ بيت‌ المقدس‌ رسيدند،

    هلاكت‌ نمروديان‌

    از طرف‌ خدا ندا رسيد كه‌اى‌ ابراهيم‌!به‌ بابل‌ برو و نمرود را به‌ خداپرستى‌ دعوت‌نما.حضرت‌ به‌ بابل‌ كه‌ كوفه‌ امروزى‌ است‌،نزد نمرود رفت‌ واورا به‌ خداپرستى‌ دعوت‌ نمود.نمرود گفت‌ اى‌ ابراهيم‌!مرا بخداى‌ تو احتياجى‌ نيست‌.من‌ مى‌ خواهم‌پادشاهى‌ را از خداى‌ تو بگيرم‌ واورا هلاك‌ نمايم‌!!اين‌ بود كه‌ دستور داد تا اطاقكى‌ به‌ تعليم‌ شيطان‌ ساختند وخود درون‌ آن‌ قرار گرفت‌ وچهار كركس‌ اورا بلند كردندوبالابردند.چون‌ بالا رفت‌ تيرى‌ بطرف‌ آسمان‌ انداخت‌.جبرئيل‌ آن‌ تير را به‌ خون‌ماهى‌ آغشته‌ كرد.ماهى‌ ناليد خدايا تيغ‌ دشمن‌ را به‌ خون‌ من‌ آغشته‌ كردى‌ .ندا رسيدكه‌ تيغ‌ را تا قيامت‌ بر شما حرام‌ كردم‌.بعد نمرود تير خونآلود را كه‌ ديد ،گفت‌ كارخداى‌ ابراهيم‌ را ساختم‌.ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ از اين‌ حرف‌ برگرد كه‌ مردن‌ براى‌ خدانيست‌.نمرود گفت‌ اگر خداى‌ تو زنده‌ است‌،من‌ لشكر جمع‌ آورى‌ مى‌ كنم‌ به‌ خدايت‌بگو كه‌ لشكر جمع‌ كندتا با يكديگر جنگ‌ كنيم‌!پس‌ نمرود از اطراف‌ عالم‌ لشكربزرگى‌ كه‌ سيصد فرسخ‌ لشكرگاه‌ آنها بود جمع‌ كرد.ابراهيم‌ (ع‌) دعا كرد كه‌ خدايا اين‌ملعون‌ را هلاك‌ كن‌.خداوند به‌ عدد لشكر نمرود پشه‌ فرستاد كه‌ بر سر هر يك‌پشه‌اى‌ نشست‌ و در اندك‌ زمانى‌ اورا هلاك‌ نمود.رئيس‌ پشه‌ها، پشه‌اى‌ بود كه‌ يك‌چشم‌ ويك‌ پا و يك‌ دست‌ و نيمه‌ بدنى‌ داشت‌.آمد وروى‌ زانوى‌ نمرود نشست‌.نمرود به‌ زنش‌ گفت‌ اين‌ پشه‌ها لشكر مرا هلاك‌ كردند .دست‌ برد تا پشه‌ را بكشد كه‌پشه‌ بلند شد ولب‌ بالا و لب‌ پايين‌ نمرود را نيش‌ زده‌آورد دماغ‌ نمرود شد وبه‌ داخل‌مغز نمرود نفوذ كرده‌ ومشغول‌ نيش‌ زدن‌ شد!صداى‌ فرياد نمرود بلند شد و ازشدت‌ درد خواب‌ وخوراك‌ از او سلب‌گرديدغلامانش‌ مرتب‌ بر سرش‌ مى‌ زدند تاپشه‌ از حركت‌ بايستد.همانجور او را اذيت‌ نمود تا به‌ درك‌ واصل‌ شد.بقيه‌ لشكر اوبه‌ ابراهيم‌ (ع‌) ايمان‌ آوردند.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.


    میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).

    محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

    خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

    در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

    دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

    چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

    نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

    پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

    در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

    امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

    ایجاد امنیت و استقرار دولت.

    تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

    ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

    اصلاح امور قضایی.

    جرح و تعدیل محاضر شرع.

    تأسیس چاپارخانه.

    تأسیس دارالفنون.


    روزنامه وقايع اتفاقيه

    بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال 1267 از ارزنده ترين تأسيسات اجتماعي امير است.

    بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم جديد به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کساني است که در ايران مطبعه سنگي را تأسيس نمود. به علاوه او را پيشرو انديشه هاي سياسي جديد مغرب زمين در ايران مي شناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه اي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر مي شد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.  

    ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامه هاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ 1651 مسيحي.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها.

    شماره اول روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني 1267 (هفتم فوريه 1851) انتشار يافت. در صفحه اول علامت شير و خورشيد ايران و عبارت "يا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام "وقايع اتفاقيه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همين اسم نشر مي شد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت عليه ايران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره اسم آن تغيير کرد و به روزنامه "دولتي" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ايران" منتشر گرديد و تا انقلاب مشروط همين اسم را حفظ کرد.

    وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع مي رسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مي يافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره 656 انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانه اش 24 ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قيمت آن "در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر" همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن "بسيار خلاف رأي امناي دولت" است.

    مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجيس" انگليسي، و نويسنده آن "عبدالله ترجمه نويس" بود.  روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ مي گرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايسته تر از او براي کار روزنامه نبود.  

    نشر علوم جدید.

    فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

    استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

    ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

    ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

    ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

    بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

    مرمت ابنیه تاریخی.

    مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

    تقویت بنیه اقتصادی کشور.

    ترویج صنایع جدید.

    فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

    استخراج معادن.

    بسط فلاحت و آبیاری.

    توسعه تجارت داخلی و خارجی.

    کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

    تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

    اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

    اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

    جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

    در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید ... زیاده جسارت نمی‌ورزد.

    دانش و فرهنگ جديد دارالفنون

    انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته هاي او بود. آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.  

    وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود، و بعد به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن مي گردد.  رشته هاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبان هاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره اي مواد مزبور مشترک بود.  در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانه اي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شعبه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار مي رفت. 

    سنگ بناي دارالفنون در اوائل 1266 در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي مي کرد. ساختمان قسمت شرقي دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـيـه آن تا اوايــل سـال 1269 پايان يافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد، به علاوه کتابخانه و سفره خانه اي ساختند. در ورودي دارالفنون به طرف خيابان ارک "باب همايون" باز مي شد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال 1292 ساخته شد.  

    امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌‌کرد.

    در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.

    در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

    اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند اما باید دانست بقول اندیشمند فرهیخته کشورمان ارد بزرگ  : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. و امیر کبیر هیچگاه برای انجام امور درست مملکتی پیش اجنبی سر خم نکرد و آبادی و پیشرفت کشور انگیزه واقعیش بود .

    18 دي مصادف است با شهادت ميرزا تقي خان اميركبير، ستاره بي نظير تاريخ ايران زمين كه صد و پنجاه و اندي سال پيش به عنوان صدراعظم ايران درخشيد و در كمتر از سه سال و دو ماه بعد از شروع صدارتش خاموش شد. آشپززاده اي كه به دليل استعدادش مورد توجه قرار گرفت و توسط قائم مقام، والامقامي آگاه و وطن پرست شد.

    ميرزا تقي ‌خان فراهاني از نوادر تاريخ كشور ماست. روحيه اصلاح طلب و عشق عميق وي به استقلال و آزادي و اقتدار ملت مسلمان ايران، زماني به فرياد دادخواهي ملت مظلوم لبيك گفت، كه مي‌رفت تمامي ثروت و عزت كشور براي هميشه در كام جهنمي استعمار و استكبار جهاني بلعيده شود. زماني كه دربار فاسد پادشاهي و رجال سياسي سر سپرده، مزدورانه و مزورانه علناً سنگ بندگي طاغوت‌هاي شرق و غرب را به سينه مي‌زدند و بي‌شرمي و گستاخيشان به حدي رسيده بود كه حتي كوششي در اختفاي بندهاي اسارت و يوغ بندگي و بردگي خويش نمي ‌نمودند. اميركبير در برابر دشمنان دين و مجريان سياست استعماري، يك تنه قيام كرد و پوزه استكبار و عمّال داخليش را به خاك ماليد.
    طي حدود يك قرن و نيم كه از شهادت امير به دست جيره‌خواران و سر سپردگان طاغوت مي‌گذرد، دوست و دشمن در ستايش از اين روح آزاده و شخصيت مقتدر سخن گفته‌اند. همه متفق ‌القول اعتراف كرده‌اند كه مصلحي چنين تشنه اصلاح، سياستمداري چنان شيفته استقلال و زمامداري چنين خيرخواه ملت، نه تنها در تاريخ دو هزار و چند ساله ايران بلكه در تاريخ جهان، كم نظير و كمياب است. اصلاحات داخلي در زمينه اعتلاي فرهنگ، تنظيم اقتصاد و تطهير عرصه سياست كشور، اقدام در جهت احياي دين و بسط عدالت در سطح جامعه، مبارزاتش در جهت قطع نفوذ اجانب و استعمارگران، و حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور كه طي سه سال و اندي صدارت ميرزا تقي‌خان امير كبير انجام گرفت، همه شايسته تحسين است.

     سرگذشت اميركبير و اهداف اصلاحي و ضد استكباري اين مرد سياسي لايق، اين مسلمان متديّن و وظيفه شناس و ... و مصلح بزرگ ديني و اجتماعي و نقش استكبار جهاني در سركوبي، عزل، تبعيد و سرانجام شهادت وي از آن رو شايسته مطالعه و بررسي است كه پرده از خيانت‌ها و جنايت‌هاي استعمارگران شرق و غرب در كشورهاي عقب نگاه داشته شده برداشته و ما را وامي‌دارد كه هر چه مصمم‌تر و با آگاهي هرچه بيشتر به دسيسه‌هاي استكبار جهاني پي‌ ببريم.

    ميرزا تقي خان اميركبير يا ميرزا محمدتقي خان اميركبير، پسر مشهدي قربان هزاوه‌يي فراهاني نوه تهماسب بيك است. (مشهدي قربان طباخ اشراف آن زمان كه بعدها به طور اختصاصي طباخ آشپزخانه ميرزا عيسي معروف به ميرزا بزرگ قائم مقام فراهاني شد). ميرزا تقي خان اميركبير در خانواده‌اي از طبقات پاييني ملت ايران در روستاي هزاوه به دنيا آمد و با حفظ اين امتياز در دامان يكي از بهترين‌ و اصيل‌ترين خاندان‌هاي آن روز ايران تربيت يافت و رشد كرد.

      هزاوه در دو فرسخي شمال غربي شهرستان اراك و در مجاورت فراهان زادگاه خانواده بزرگ قائم مقام قرار داشت. كربلايي محمد قربان در سلك نوكران ميرزا عيسي قائم مقام بزرگ درآمد و به مقام آشپزي رسيد و در زمان ميرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم و صدر اعظم محمدشاه مقام نظارت در آشپزخانه را احراز كرد و در اواخر عمر قاپوچي قائم مقام شد. حشر و نشر ميرزا تقي خان با فرزندان خانواده قائم مقام از سويي و استعداد و دقت نظر اميركبير از سوي ديگر از او شخصيتي مي‌سازد كه نظير آن در عصر قاجار كمتر ديده مي‌شود. راه يافتن امير كبير به كلاس درس فرزندان قائم مقام در حالي كه امثال او حق تعليم و تعلم نداشته‌اند و تعبيراتي كه قائم مقام در خصوص او به كار مي‌برد، عظمت شخصيت اميركبير را در همان دوران طفوليت نشان مي‌دهد.
    امير چون به سن رشد رسيد در دستگاه قائم مقام و دستگاه محمدخان زنگنه امير نظام، وارد خدمات دولتي شد. تحرير و نويسندگي در محضر اين دو شخصيت، آغاز كار اميركبير است. بعد از مدتي لشكر نويسي در سال 1251 هجري قمري به شغل و لقب مستوفي نظام در لشكر آذربايجان منسوب و ملقب گرديد. بعد از سمت استيفا به وزير نظامي فرمانده كل قوا مي‌رسد و بعد از مدتي با جلوس ناصرالدين شاه بر تخت، محمدتقي خان، به لقب اميركبيري، اتابكي و نائبي درآمد. در حالي كه منصب صدارت و امير نظامي را داشت. حسادت امثال ميرزا آقاخان نوري و دسايس او همراه با مهدعليا در اين هنگام عليه اميركبير در شاه اثري نكرد و ازدواج امير كبير با خواهر تني ناصرالدين شاه يعني عزت الدوله اوضاع را كمي به نفع اميركبير آرام كرد. اميركبير سرگرم اصلاحات كلي شد در حالي كه مملكت سخت گرفتار طغيان ناشي از هرج و مرج اواخر دوران محمدشاه بود.
      از مهمترين اقدامات وي مي‌توان به موارد زير اشاره كرد: رسيدگي به وضعيت مشوش ارتش، اصلاح امور مالياتي، ختم غائله خراسان و قلع و قمع كردن حسين خان سالار و پيروان ميرزا علي محمد شيرازي، ختم قائله مازندران كه سنگر و پناهگاه با بيان به سركردگي ملاحسين شيرويه‌يي و ملاحمدعلي قدوسي بود. برافراشتن بيرق ايران در ممالك خارجه، تأسيس مدرسه دارالفنون، ايجاد روزنامه وقايع اتفاقيه در پنجم ربيع‌الثاني 1267 هـ.ق كه بعدها با عناوين روزنامه دولتي ايران و روزنامه دولت عليه ايران و روزنامه ايران منتشر مي‌شد، ايجاد چاپارخانه منظم، ساختن محلي براي توپ توپچيان به نام ميدان توپخانه، منع رشوه و تأسيس كارخانه‌هاي مختلفي چون بلورسازي، چلواربافي، ماهوت بافي، اسلحه سازي، توپ ريزي و غيره.
      آنچه همواره نام امير كبير را در نهضت علم و دانش ماندگار خواهد كرد، همانا تأسيس مدرسه دارالفنون به سبك جديد و استخدام معلمين و استادان خارجي است كه در كنار آنها اساتيد برجسته ايران هم بودند و تدريس مي‌كردند. گرچه بعد از تأسيس اين مدرسه آنچه اميركبير در زمان حياتش در نظر داشت متحقق نشد و حسودان اميركبير چون ميرزا آقاخان نوري سلطه و نفوذ يافتند و اغراض و اميالشان را در اين امر مهم دخالت دادند، از جمله بردن صد نفر شاگرد از شاهزادگان به نزد ناصرالدين شاه تا در اين مدرسه تعليم يابند. افسوس كه يك روز پس از عزل اميركبير، معلمان فرنگي وارد تهران مي‌شوند و گويي او را در حال توقيف ملاقات مي‌كنند. ميرزا آقاخان نوري با وجود آمدن معلمان از فرنگ، هنوز سعي در تعطيلي دارالفنون دارد كه ناصرالدين شاه مخالفت مي‌كند.
      سرانجام دشمني امثال آقاخان نوري و مهدعليا و... و ناداني ناصرالدين شاه باعث شد تا در 20 محرم 1268 هجري قمري، اميركبير از صدارت معزول شود و در 25 محرم از امارت نظام و از تمام مشاغل دولتي بركنار و چند روز بعد به كاشان تبعيد شود. سرانجام به فرمان نامرد روزگار ناصرالدين شاه به دست نالايقي چون حاج عليخان مراغه‌يي معروف به حاجب‌الدوله به طرز فيجعي در حمام فين كاشان به لقاء حق برسد. روحش شاد.



    """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


    روزى که امیرکبیر به شدت گریست
     سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

    هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

    روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

    چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

    امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.


    مأموريت هاي سياسي ، مأموريت روسيه و ايروان

    ميرزا تقي خان از زماني که منشي دستگاه قائم مقام بود تا وقتي که به صدارت رسيد، به سه مأموريت سياسي رفت. به روسيه، ايروان و به عثماني. اين سفرها از نظر ماهيت و مقام و مسئوليت او بکلي متفاوت بودند. در سفر روسيه که همراه خسرو ميرزا رفت (45-1244) جوان بيست و دو ساله و در زمره دبيران بود. نه سال بعد که با ناصرالدين ميرزاي وليعهد، براي ملاقات تزار روس روانه ايروان شد (1253) وزارت نظام آذربايجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزيده شد، با مقام وزارت، به نمايندگي مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست. 

    باغ فين كاشان، خاطره شهادت اميركبير را در دل دارد

    تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۲۱/۱۰/۸۷‬


    كاشان - باغ فين كاشان خاطره شهادت مظلومانه ميرزا تقي خان اميركبير، ستاره بي‌نظير تاريخ بيش از يكصد و پنجاه ساله ايران را در روز ‪ ۲۰‬دي ماه سال ‪ ۱۲۶۸‬هجري قمري در دل دارد.

    به گزارش ايرنا ، باغ فين كاشان ، باغي سنتي و تاريخي با وسعت ‪ ۲۵‬هزار مترمربع ، با فضايي سرسبز و دلنواز با آبي روان و حوض‌ها و فواره‌هاي زيبا ، اما با خاطري غمبار از شهادت امير ، در شش كيلومتري جنوب كاشان و دو كيلومتري شرق تپه‌هاي تاريخي سيلك واقع شده است.

    مورخان درباره قدمت اين باغ مي‌نويسند: تاريخ دقيق احداث اين باغ مشخص نيست و ولي مي‌توان گفت چشمه اين باغ از آغاز اسلام وجود داشته است.

    قديمي‌ترين منبع تاريخي قدمت بناي اوليه اين باغ را به زمان عمرو بن ليث صفاري در سال ‪ ۲۵۶‬هجري ري بيان كرده و پس از آن ساخت بناهاي شاهانه فين به پادشاهان آل بويه نسبت داده شده و اين بناها در عهد ايلخانان مغول تكميل شده است.

    باغ فين كه يكي از زيباترين باغهاي سنتي ايران و بلكه در پاره‌اي جهات از باغهاي زيباي جهان محسوب مي‌شود، درست ‪ ۱۵۵‬سال فاجعه دردناك و غمبار قتل بزرگمردي از تبار نيكان را در دل دارد.

    پولاك در سفر نامه خود به كاشان بيشتر از فاجعه غم بار قتل اميركبير در باغ فين سخن به ميان آورده و مي‌نويسد: سروهاي اين باغ تا بخواهيد رشد مي كند، اين باغ به علت قتل صدراعظم مقتدر ايران ميرزا تقي خان كه در آنجا رخ داد ، شهرت دارد و داراي درختان تناور و جوبهاي آب صاف نشاط بخشي است كه در همه باغ كشيده شده است ، هيچ سياحي نبايد فرصت ديدن حمامي را كه امير در آن به قتل رسيده از دست بدهد.

    در گوشه اين باغ زيبا در كنار موزه‌اي غني ، در ضلع شرقي آن حمام فين واقع شده كه امير در آن رگانش به دسيسه دشمنان، بريده شد و به ناحق به شهادت رسيد.

    هنرمندان وعلاقه مندان به حفظ و گستره فرهنگ و تاريخ ، با ساخت نمونك‌هاي امير ، جامه دار و دلاك حمام و غيره با هدف نقل تاريخ و بازآفريني اين صحنه غمبار ، تلاش كرده‌اند تا مظلوميت امير را به بازديدكنندگان و گردشگران انتقال دهند.

    هر ساله هزاران گردشگر با سفر به كاشان از باغ فين بويژه حمام اميركبير آن ديدن مي‌كنند و خاطره غمبار صدر اعظم مقتدر ايران را مرور مي‌كنند.

    مظلوميت انساني آزاده و صدر اعظمي مقتدر كه برغم دشمني و دسيسه استعمار گران توانست ، كمتر از سه سال و دو ماه از عمر صدارت خود منشا خدمات فراوان و تحولات سرنوشت ساز به ايران باشد.

    بي شك از ميرزا تقي خان امير كبير بايد به عنوان متديني وطن پرست و اصلاح طلبي سياستمدار نام برد كه سوداي به جز خدمت به كشور و مردم نداشت.

    او يك تنه توانست در مقابل دسيسه‌ها ي استعمار بايستد و در نهايت با تاسي از مولاي خود حضرت علي (ع) خون خود را فداي آرمانهاي بلند خود كند.

    امير كبير در كنار دهها اقدام نو و خير خواهانه خود براي نجات كشور از تكه تكه شدن به دست اجانب و استعماگران رشادتهاي فراواني از خود نشان داد و بحق براي استقلال و تماميت ارضي كشور جوانمردانه جنگيد.

    او امير و زمامداري تشنه خدمت و شايسته تحسين است كه بايد ، نام و خدمات او همواره در تاريخ ايران بدرخشد.

    اين كه چرا ناصرالدين شاه ، امير را به كاشان تبعيد كرد ، جاي سووال و بررسي دارد و برخي دليل اين تصميم شاه را وجود باغ زيباي فين و حكومت شاهزادگان قاجاري بر اين خطه مي‌دانند.

    ميرزا تقي خان امير كبير كه نام اصلي او محمد تقي است در سال ‪ ۱۳۲۲‬هجري قمري در روستاي هزاوه در دو فرسخي شمال غربي شهرستان اراك به دنيا آمد.

    كاوه حسابي يكي از نويسندگان درباره اين مرد بزرگ مي‌نويسد: ميرزا تقي خان امير كبير، صدراعظم مشهور دوره؟ ناصرالدين شاه قاجار.نام اصلي او محمد تقي بوده، كه بعدها تقي گفته مي‌شد ، به لحاظ لياقتي كه از خود نشان داد، توانست عناوين و القابي همچون كربلايي محمد تقي- ميرزا محمدتقي خان- مستوفي نظام- وزير نظام- امير نظام- امير كبير- امير اتابك اعظم( شوهر خواهر ناصرالدين شاه )را بدست آورد.

    محمد تقي پسر كربلايي قربان، آشپز ميرزا عيسي قائم مقام اول بود كه در خانه قائم مقام تربيت يافت و در اوايل جواني به سمت منشي قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنايت رجل سياسي دانشمند قرار گرفت و بعدها در دستگاه قائم مقام دوم نيز مورد توجه واقع شد تا جايي كه وي را همراه هياتي سياسي به روسيه فرستاد و در نامه‌اي در مورد هوش و نبوغ ميرزا تقي خان چنين نوشته:
    خلاصه اين پسر خيلي ترقيات دارد و قوانين بزرگ به روزگار مي‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

    در اين ماموريت كه براي عذرخواهي از قتل گريبايدوف كه در ايران رخ داده بود، انجام مي‌شد، از تزار روسيه معذرت خواست و طوري عمل نمود كه مورد تائيد و پسند تزار و دربار ايران قرار گرفت. اميركبير در سفر به روسيه به موسسات فرهنگي، نظامي و اجتماعي آنجا توجه نمود و به اين فكر بود كه راه ترقي ايران نيز داشتن دانشگاه و تشكيلات نظامي و فرهنگي منظم است.

    دومين ماموريت وي رئيس هيات سياسي ايران به ارزنه الروم براي حل اختلاف مرزي بين ايران و امپراتوري عثماني بود. در اين ماموريت كه نزديك به دو سال طول كشيد علاوه بر آشنايي با زدو بندهاي سياسي شرق و غرب با دليري خاصي توانست اختلاف مرزي را به نفع ايران پايان دهد و محمره و اراضي وسيع طرف چپ شط العرب را كه مورد ادعاي عثماني‌ها بود به ايران ملحق كرد. اين اقدام و پيشنهادهاي مفيد اميركبير، مورد عناد و حسادت حاجي ميرزا آغاسي قرار گرفت.

    چون محمد شاه فوت كرد ، ناصرالدين ميرزا كه قصد حركت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمي‌توانست حتي هزينه سفر خود و همراهان را به تهران تهيه كند در اين هنگام كه اميركبير در تبريز و ملقب به امير نظام بود با ضمانت شخصي پول فراهم كرد و ناصرالدين شاه را به تهران آورد اما درباريان حتي مهد عليا مادر ناصرالدين شاه كه در زد و بندهاي سياسي خارجي دست داشت مخالف امير بودند، ولي ناصرالدين شاه هر روز بر مرتبه و مقامش مي افزود تا جايي كه ملقب به اميركبير و صدراعظم گرديد. در مدت كوتاهي كه اميركبير صدراعظم بود(در حالي كه ناصرالدين شاه در آغاز سلطنت فقط ‪ ۱۶‬سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور ميهن پرستي خود، اقداماتي بس ارزنده كرد.

    نخست به امنيت داخلي پرداخت. سالار را كه در خراسان گردنكشي مي‌كرد و از جانب روس‌ها و انگليسي‌ها حمايت مي‌شد سركوب كرد. در نامه‌هايي كه به نمايندگان سياسي و نظامي روس مي‌نوشت و در جواب‌هايي كه مي‌داد، دليري و ثبات راي و ميهن پرستي موج مي‌زند.

    پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشيره‌نشين و هر جا كه ممكن بود آشوبي برخيزد قراول خانه ايجاد نمود و در سراسر مملكت امنيت برقرار گشت.

    در دوره صدارت اميركبير تركمانان كه همواره از مدتها پيش به نقاط دور و نزديك مناطق اطراف خود حمله مي‌كردند به هيچ اقدام خلافي دست نزدند.

    اميركبير اقدامات فراواني در دوره كوتاه صدارت خود ، همچون ايجاد امنيت و استقرار دولت، تنظيم قشون ايران به سبك اروپايي، ايجاد كارخانه‌هاي اسلحه سازي، اصلاح امور قضايي، جرح و تعديل محاضر شرع.تاسيس چاپارخانه، تاسيس دارالفنون، فرستادن ايرانيان به خارج براي تحصيلات ، ايجاد روزنامه و انتشار كتب ، ترويج ساده نويسي و لغو القاب، بناي بيمارستان و رواج تلقيح عمومي آبله، مرمت ابنيه تاريخي، مبارزه با فساد و ارتشاء ، ترويج صنايع جديد، استخراج معادن، بسط فلاحت و آبياري، توسعه تجارت داخلي و خارجي، كوتاه كردن دست اجانب در امور كشور، تعيين مشي سياسي معيني در سياست خارجي و اصلاح امور مالي و تعديل بودجه از جمله خدمات ارزشمند امير كبير است.

    اقدامات انقلابي و ملي اميركبير سبب شد كه گروهي استفاده جو، بناي تحريك نسبت به وي بگذارند تا جايي دسيسه و دشمني افرادي فرصت طلب و نوكر استعمار همچون آقاخان نوري و مهدعليا و كوته بيني و ناداني ناصرالدين شاه موجب شد تا در ‪ ۲۰‬محرم ‪ ۱۲۶۸‬هجري قمري، اميركبير از صدارت معزول شود سر انجام به فرمان ناصرالدين شاه و به دست نالايقي چون حاج عليخان مراغه يي معروف به حاجب الدوله به طرز فيجعي در حمام فين كاشان به شهادت رسيد.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    مقدمه

    ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال 212 قبل از میلاد در شهر سیراکوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسکندریه رفت. بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیک داشت. در اینجا سخن از معروفترین استحمامی است که یک انسان در تاریخ بشریت انجام داده است. در داستانها چنین آمده است که بیش از 2000 سال پیش در شهر سیراکوز پایتخت ایالت یونانی سیسیل آن زمان ارشمیدس مکانیک دان و ریاضیدان و مشاور دربار پادشاه یمرون یکی از معروفترین کشفهای خود را در خزینه حمام انجام داد.



    img/daneshnameh_up/6/65/Arashmidos_por.png

    کشفی در حمام

    روزی که او در حمامی عمومی به داخل خزینه پا نهاد و در آن نشست و حین این کار بالا آمدن آب خزینه را مشاهده کرده ، ناگهان فکری به مغزش خطور کرد. او بلافاصله لنگی را به دور خود پیچید و با این شکل و شمایل به سمت خانه روان شد و مرتب فریاد می‌زد یافتم، یافتم. او چه چیزی را یافته بود؟ پادشاه به او مأموریت داده بود راز جواهر ساز خیانتکار دربار را کشف و او را رسوا کند. شاه هیرون بر کار جواهر ساز شک کرده بود و چنین می‌پنداشت که او بخشی از طلایی را که برای ساختن تاج شاهی به وی داده بود برای خود برداشته و باقی آن را با فلز نقره که بسیار ارزانتر بود مخلوط کرده و تاج را ساخته است.

    هر چند ارشمیدس می‌دانست که فلزات گوناگون وزن مخصوص متفاوت دارند، ولی او تا آن لحظه اینطور فکر می‌کرد که مجبور است تاج شاهی را ذوب کند، آنرا به صورت شمش طلا قالب ریزی کند تا بتواند وزن آن را با شمش طلای نابی به همان اندازه مقایسه کند. اما در این روش تاج شاهی از بین می‌رفت، پس او مجبور بود راه دیگری برای این کار بیابد. در آن روز که در خزینه حمام نشسته بود دید که آب خزینه بالاتر آمد و بلافاصله تشخیص داد که بدن او میزان معینی از آب را در خزینه حمام پس زده و جابجا کرده است.

    آزمایش و اثبات ناخالصی تاج شاهی (کشفی از رازهای طبیعت)

    او با عجله و سراسیمه به خانه بازگشت و شروع به آزمایش عملی این یافته کرد. او چنین اندیشید که اجسام هم اندازه ، مقار آب یکسانی را جابجا می‌کنند، ولی اگر از نظر وزنی به موضوع نگاه کنیم یک شمش نیم کیلویی طلا کوچکتر از یک شمش نقره به همان وزن است (طلا تقریبا دو برابر نقره وزن دارد)، بنابراین باید مقدار کمتری آب را جابجا کند. این فرضیه ارشمیدس بود و آزمایشهای او این فرضیه را اثبات کرد. او برای این کار نیاز به یک ظرف آب و سه وزنه با وزنهای مساوی داشت که این سه وزنه عبارت بودند از تاج شاهی ، هم وزن آن طلای ناب و دوباره هم وزن آن نقره ناب.

    او در آزمایش خود تشخیص داد که تاج شاهی میزان بیشتری آب را نسبت به شمش طلای هم وزنش پس می‌راند، ولی این میزان آب کمتر از میزان آبی است که شمش نقره هم وزن آن را جابجا می‌کند. به این ترتیب ثابت شد که تاج شاهی از طلای ناب و خالص ساخته نشده، بلکه جواهر ساز متقلب و خیانتکار آن را از مخلوطی از طلا و نقره ساخته است و به این ترتیب ارشمیدس یکی از چشمگیرترین رازهای طبیعت را کشف کرد. آن هم اینکه می‌توان وزن اجسام سخت را با کمک مقدار آبی که جابجا می‌کنند اندازه گیری کرد. این قانون (وزن مخصوص) را که امروزه به آن چگالی می‌گویند اصل ارشمیدس می‌نامند. حتی امروز هم هنوز پس از 23 قرن بسیاری از دانشمندان در محاسبات خود متکی به این اصل هستند.



    تصویر
    پیچ ارشمیدس

    فعالیت در حوزه‌های دیگر

    ارشمیدس در رشته ریاضیات از ظرفیتهای هوشی بسیار والا و چشمگیری برخوردار بود. او منجنیقهای شگفت آوری برای دفاع از سرزمینهای خود اختراع کرد که بسیار سودمند افتاد. او توانست سطح و حجم جسمهایی مانند کره ، استوانه و مخروط را حساب کند و روش نوینی برای اندازه گیری در دانش ریاضی پدید آورد. همچنین بدست آوردن عدد نیز از کارهای گرانقدر وی است. او کتابهایی درباره خصوصیات و روشهای اندازه گیری اشکال و احجام هندسی از قبیل مخروط ، منحنی حلزونی و خط مارپیچ ، سهمی ، سطح کره «ماده غذایی» و استوانه نوشته ، علاوه بر آن او قوانینی درباره سطح شیب دار، پیچ ، اهرم و مرکز ثقل کشف کرد.

    یکی از روشهای نوین ارشمیدس در ریاضیات بدست آوردن عدد بود، وی برای محاسبه عدد پی ، یعنی نسبت محیط دایره به قطر آن روشی بدست داد و ثابت کرد که عدد محصور مابین 7/1 3 و 71/10 3 است، گذشته از آن روشهای مختلف برای تعیین جذر تقریبی اعداد به دست داد و از مطالعه آنها معلوم می‌شود که وی قبل از ریاضیدانان هندی با کسرهای متصل یا مداوم متناوب آشنایی داشته است. در حساب روش غیر عملی و چند عملی یونانیان را که برای نمایش اعداد از علائم متفاوت استفاده می‌کردند، به کنار گذاشت و پیش خود دستگاه شمارشی اختراع کرد که به کمک آن ممکن بود هر عدد بزرگی را بنویسیم و بخوانیم.

    دانش تعادل مایعات بوسیله ارشمیدس کشف شد و وی توانست قوانین آنرا برای تعیین وضع تعادل اجسام غوطه ور بکار برد. همچنین برای اولین بار برخی از اصول مکانیک را به وضوح و دقت بیان کرد و قوانین اهرم را کشف کرد.

    ارشمیدس و دیگر دانشمندان دوران خود

    ارشمیدس در مورد خودش گفته‌ای دارد که با وجود گذشت قرنها جاودان مانده و آن این است: «نقطه اتکایی به من بدهید، من زمین را از جا بلند خواهم کرد». عین همین اظهار به صورت دیگری در متون ادبی زبان یونانی از قول ارشمیدس نقل شده است، اما مفهوم در هر دو صورت یکی است. ارشمیدس هم چون عقاب گوشه گیر و منزوی بود، در جوانی به مصر مسافرت کرد و مدتی در شهر اسکندریه به تحصیل پرداخت و در این شهر دو دوست قدیمی یافت، یکی کونون (این شخص ریاضیدان قابلی بود که ارشمیدس چه از لحاظ فکری و چه از نظر شخصی برای وی احترام بسیار داشت) و دیگری اراتوستن که گر چه ریاضیدان لایقی بود، اما مردی سطحی به شمار می‌رفت که برای خویش احترام خارق العاده‌ای قائل بود.

    ارشمیدس با کونون ارتباط و مکاتبه دائمی داشت و قسمت مهم و زیبایی از آثار خویش را در این نامه‌ها با او در میان گذاشت و بعدها که کونون در گذشت، ارشمیدس با دوستی که از شارگردان کونون بود مکاتبه می‌کرد. در سال 1906 ج.ل. هایبرگ مورخ دانشمند و متخصص تاریخ ریاضیات یونانی در شهر قسطنطنیه موفق به کشف مدرک با ارزشی شد.

    این مدرک کتابی است به نام قضایای مکانیک و روش آنها که ارشمیدس برای دوست خود اراتوستن فرستاده بود. موضوع این کتاب مقایسه حجم یا سطح نامعلوم شکلی با احجام و سطوح معلوم اشکال دیگر است که بوسیله آن ارشمیدس موفق به تعیین نتیجه مطلوب می‌شد. این روش یکی از عناوین افتخار ارشمیدس است که ما را مجاز می‌دارد که وی را به مفهوم صاحب فکر جدید و امروزی بدانیم، زیرا وی همه چیز و هر چیزی را که استفاده از آن به نحوی ممکن بود بکار می‌برد تا بتواند به مسائلی که ذهن او را مشغول می‌داشتند حمله ور گردد.

    دومین نکته‌ای که ما را مجاز می‌دارد که عنوان متجدد به ارشمیدس بدهیم روشهای محاسبه اوست. وی دو هزار سال قبل از اسحاق نیوتن و لایب نیتس موفق به اختراع حساب انتگرال شد و حتی در حل یکی از مسائل خویش نکته‌ای را بکار برد که می‌توان او را از پیش قدمان فکر ایجاد حساب دیفرانسیل دانست.

    وداع با دنیا

    زندگی ارشمیدس با آرامش کامل می‌گذشت، همچون زندگی هر ریاضیدان دیگری که تأمین کامل داشته باشد و بتواند همه ممکنات هوش و نبوغ خود را به مرحله اجرا در آورد. زمانی که رومیان در سال 212 قبل از میلاد شهر سیراکوز را به تصرف خود در آوردند، سردار رومی مارسلوس دستور داد که هیچ یک از سپاهیانش حق اذیت و آزار و توهین و ضرب و جرح این دانشمند و متفکر مشهور و بزرگ را ندارند، با این وجود ارشمیدس قربانی غلبه رومیان بر شهر سیراکوز شد. او بوسیله یک سرباز مست رومی به قتل رسید و این در حالی بود که در میدان بازار شهر در حال اندیشیدن به یک مسئله ریاضی بود، می‌گویند آخرین کلمات او این بود: دایره‌های مرا خراب نکن. به این ترتیب بود که زندگی ارشمیدس بزرگترین دانشمند تمام دورانها خاتمه پذیرفت، این ریاضیدان بی دفاع 75 ساله در 278 قبل از میلاد به جهان دیگر رفت.
    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    توماس ادیسون
    توماس الوا ادیسون (۱۱ فوریه ۱۸۴۷ - ۱۸ اکتبر ۱۹۳۱) مخترع و بازرگانی آمریکایی بود. او وسایل متعددی را طراحی یا کامل کرد که مهم‌ترین و معروفترین آنها لامپ الکتریکی است.

    ادیسون در طول حیات علمی خویش توانست ۲۵۰۰ امتیاز اختراع را در ایالات متحدهٔ آمریکا، بریتانیا، فرانسه و آلمان به نام خود ثبت کند که رقمی حیرت‌انگیز و باورنکردنی به نظر می‌رسد. واقعیت این است که بیشتر اختراعات وی تکمیل شدهٔ کارهای دانشمندان پیشین بودند و ادیسون کارمندان و متخصصان پرشماری در کنار خود داشت که در پیشبرد تحقیقات و به سرانجام رسانیدن نوآوری‌هایش یاریش می‌کردند. دهنی ذغالی تلفن،ماشین تکثیر، میکروفن، گرامافون، دیکتافون، کینتوسکوپ (نوعی دستگاه نمایش فیلم)، دینام موتور و لاستیک مصنوعی از جمله مواد و وسایلی هستند که بدست ادیسون و همکارانش ابداع یا اصلاح شدند.

    ادیسون از اولین مخترعانی بود که توانست با موفقیت بسیاری از اختراعات خود را به تولید انبوه برساند.
    دوران طفولیت و نوجوانی
    توماس ادیسون در شهر میلان ایالت اوهایو متولد شد و سال‌های کودکی را در پورت‌هِرون میشیگان بسر برد.«آل» بیش از یک سال نتوانست به مدرسه برود و دوران نوجوانی را با کارهایی چون فروختن ساندویچ و آب‌نبات در کنار ریل قطار و یا سبزی فروشی گذراند. او که برای فروش اجناس خود مرتباً با ترن میان پورت‌هرون و دیترویت در رفت و آمد بود، توانست از شرکت راه‌آهن نمایندگی توزیع یک روزنامهٔ دیترویتی را بدست آورد. با پس‌انداز پول حاصل از فروش روزنامه، آل توانست یک ماشین چاپ دست دوم خریداری کند. او دستگاهش را در یک واگن بارکشی نصب کرد و در سن پانزده سالگی اولین شمارهٔ روزنامهٔ خود را با نام «ویکلی هرالد» منتشر ساخت. این نشریه که تمام کارهایش را ادیسون خود انجام می‌داد، نخستین و تنها روزنامه‌ای بود که در یک قطار در حال حرکت حروفچینی و چاپ می‌شد.

    در سال ۱۸۶۲ م. وی اتفاقاً با تلگراف که در آن زمان وسیلهٔ نوظهوری بود آشنا شد و با وجود کم‌شنوایی چندی بعد توانست در ادارهٔ راه‌آهن به‌عنوان تلگرافچی شغلی برای خود بیابد و با تمرین زیاد یکی از چابک دست‌ترین مأموران تلگراف در آمریکا شود.

    ادیسون هنگامی که فقط بیست و یک سال داشت، اولین اختراع خود را که یک دستگاه الکتریکی شمارش آراء بود عرضه کرد. آن دستگاه فروش نرفت و او تصمیم گرفت که دیگر تا احتیاج و تقاضای عامه ایجاب نکند به فکر اختراع دیگری نیافتد .
    نخستین پله‌های ترقی
    در سال ۱۸۶۹ م. ادیسون که ادارهٔ راه‌آهن را ترک کرده بود، به‌عنوان سرپرست فنی به استخدام یک مؤسسهٔ صرافی بزرگ در نیویورک در آمد. در این مقام او توانست نخستین اختراع موفقش را که نوعی تلگراف چاپی بود، به نام خود ثبت کند. تلگراف ادیسون برخلاف انواع رایج که علائم مورس را به صورت صداهای کوتاه و کشیده به گوش اپراتور می‌رسانیدند، آنها را به شکل خط و نقطه بر روی نوار کاغذی چاپ می‌کرد. او حق امتیاز اختراعش را در مقابل چهل هزار دلار به مدیر صرافخانه واگذار کرد و با پول آن در شهر نیوآرک ایالت نیوجرسی یک کارگاه تحقیقاتی برای خود برپا نمود. در محل جدید او علاوه بر تکمیل لوازم جانبی تلگراف، یک سامانهٔ پیشرفتهٔ نمایشگر اطلاعات بورس را طراحی کرد که سود هنگفتی از آن حاصل آمد.
    منلو پارک
    ادیسون مدتها این فکر را در سرداشت که کارگاهش را به محل بازتر و بزرگ‌تری منتقل کند. با فراهم شدن سرمایهٔ کافی، سرانجام در سال ۱۸۷۶ م. در منطقهٔ «منلوپارک» نیوجرسی یک لابراتوار پژوهشی مجهز بنیاد نهاد و گروهی از افراد لایق و مستعد را به همکاری فراخواند.

    تأسیس این آزمایشگاه نقطهٔ عطفی در رشته فعالیت‌های ادیسون و از بزرگ‌ترین ابتکارهای او به شمار می‌رود. آزمایشگاه منلو پارک نخستین مؤسسه‌ای بود که منحصراً با هدف تولید و تکمیل ابداعات علمی برپا شد و آن را باید نمونهٔ اولیهٔ آزمایشگاه‌های تحقیقاتی بزرگی دانست که از آن پس تمام صنایع مهم در کنار کارگاه‌های خود ایجاد کردند. در سایهٔ نظارت و سازماندهی توماس ادیسون و کار گروهی کارمندان وی صدها اختراع کوچک و بزرگ در این مؤسسه به ثمر رسیدند که البته همگی به نام ادیسون تمام شدند.
    گرامافون
     
    ادیسون در کنار گرامافون اولیهاز قدیم الایام، داشتن وسیله‌ای که بتوان با آن صدا را ضبط کرد از آرزوهای بشر بوده است. قبل از آنکه توجه ادیسون به این مقوله جلب شود، لئون اسکوت مارتین‌ویل فرانسوی (۱۸۵۷ م.) و دیگران تحقیقاتی کرده و گام‌هایی در این راه برداشته بودند؛ اما دستگاه‌های آنها عملاً ً قابل استفاده نبود زیرا تنها با یک دور گوش دادن، صدای ضبط شده از بین می‌رفت.


    در سال ۱۸۷۷ م. ادیسون موفق به ساخت وسیله‌ای شد که واقعاً کار می‌کرد؛ یعنی می‌توانست صدا را ضبط و دو تا سه بار پخش کند. «ضبط صوت» ادیسون که فونوگراف (آوانگار) نام گرفته بود، ساختمانی ساده داشت: استوانه‌ای فلزی بود با یک دستهٔ گرداننده که در یک انتهای آن سوزنی همراه با یک بوق تعبیه شده بود. وقتی کسی استوانه را می‌چرخاند و درون بوق صحبت می‌کرد، بر اثر ارتعاش سوزن، روی ورقهٔ نازک حلبی ِدور استوانه خراش‌هایی می‌افتاد. برای شنیدن صدای ضبط شده نیز کافی بود سوزن را به ابتدای مسیر برگردانده و دوباره استوانه را به‌چرخش در آورند. کیفیت صدا البته بسیار پایین بود و صفحه حلبی هم پس از چند بار استفاده خراب می‌شد. با اینحال همین وسیله ابتدایی در نظر مردم بسیار شگفت‌انگیز می‌نمود و بشدت مورد استقبال قرار گرفت. روزنامه‌ها ادیسون را «جادوگر منلوپارک» لقب دادند. حتی دولت رسماً وی را به واشینگتن دعوت کرد تا اختراعش را در برابر مقامات به نمایش بگذارد. ده سال بعد (۱۸۸۷ م.) ادیسون (یا به روایتی الکساندر گراهام بل)، استوانهٔ مومی را جایگزین ورق حلبی کرد و بالاخره امیل برلینر مخترع آمریکایی آلمانی‌تبار با تبدیل استوانهٔ مومی به صفحهٔ پلاستیکی، گرامافون را به شکل امروزی درآورد.
    لامپ الکتریکی
    سابقهٔ سیستم روشنایی الکتریکی به اواسط قرن نوزدهم می‌رسد. در سال ۱۸۵۴ م. هاینریش گوبل نخستین لامپ برق را اختراع کرد که حدود چهارصد ساعت نور می‌داد اما آن را به نام خود به ثبت نرساند. پس از وی جیمز وودوارد، ویلیام سایر، متیو ایوانز (۱۸۷۵ م.) و جوزف سووان (۱۸۷۸ م.) مدل‌های دیگر چراغ‌های ا لکتریکی را ارائه کردند.

    کمی پیش از آنکه ادیسون نیز وارد این عرصهٔ جدید شود، والیس صنعتگر آمریکایی نوعی چراغ برق را روانهٔ بازارکرده بود که نمونه‌ای از آن به دست ادیسون رسید (۱۸۷۸ م.). دستگاه والیس تشکیل می‌شد از چارچوبی با یک حباب و دو میلهٔ فلزی متحرک که به هر کدام تکه ذغالی متصل بود .عبور جریان برق از میله‌ها باعث می‌شد که دو قطعه ذغال بسوزند و میانشان قوس الکتریکی بسیار درخشانی به رنگ آبی پدیدار شود. این چراغ الکتریکی ابتدایی بازده پایینی داشت زیرا مصرف برق آن زیاد و عمر ذغال‌هایش کم بود. با این وجود، ادیسون که به اهمیت اختراع والیس پی‌برده بود، تصمیم گرفت آن را اصلاح کند و به جای ذغال مادهٔ مناسب تری بیابد که با برق کمتر مدت درازی روشنایی بدهد و به مرور زمان نسوزد و از بین نرود.

    پس از یک سال تلاش بی‌وقفه و آزمایش صدها مادهٔ گوناگون، سرانجام ادیسون و همکارانش توانستند با خالی کردن هوای داخل حباب و استفاده از نخ معمولی کربونیزه (ذغالی‌شده) لامپی بسازند که تا چهل ساعت نور بدهد. این موفقیت اولیه موجب شد تا آنها با پشتکار بیشتری به تحقیقات خود ادامه دهند و زمانیکه موفق شدند عمر متوسط چراغ برق را به پانصد ساعت برسانند، ادیسون تشخیص داد که زمان مناسب برای نمایش آن فرا رسیده است.

    او از روزنامه‌نگاران و صاحبان سرمایه دعوت کرد تا در شب ۳۱ دسامبر ۱۸۷۹ م. برای دیدن اختراع جدیدش به منلوپارک بیایند. به دستور او آزمایشگاه و اطراف آن را با صدها لامپ برق آراستند بطوریکه محوطهٔ منلوپارک و جادهٔ منتهی به آن غرق در نور شده بود. ادیسون میهمانان خود را با چیزی روبرو کرده بود که برایشان سابقه نداشت. منظرهٔ لامپ‌های نورانی بازدیدکنندگان را به شدت تحت تأثیر قرار داد؛ بطوریکه وقتی ادیسون نقشهٔ خود را برای تأسیس یک کارخانهٔ بزرگ الکتریسیته در نیویورک مطرح کرد پیشنهادش با استقبال گرم سرمایه‌داران حاضر روبرو شد.
    عصر الکتریسیته
    در ۲۷ ژانویه ۱۸۸۰ م. ادیسون تقاضانامهٔ دریافت امتیاز اختراع «لامپ روشنایی الکتریکی» را به ادارهٔ اختراعات آمریکا تسلیم کرد اما با درخواستش موافقت نشد. کارشناسان سازمان معتقد بودند که طراحی و ساخت لامپ ادیسون بر مبنای مطالعات ویلیام سایر انجام شده است؛ بنابراین تنها امتیاز اختراع رشتهٔ ذغالی شده پرمقاومت (مادهٔ تولیدکنندهٔ نور لامپ‌) به ادیسون تعلق گرفت.

    در ۱۳ فوریه ۱۸۸۰ م. وی به کشف یک پدیدهٔ مهم فیزیکی نائل آمد که اکنون به اثر ادیسون معروف است.

    دو سال پس از نمایش عمومی لامپ الکتریکی، (۱۸۸۲ م.) ساختمان کارخانهٔ مرکزی تولید برق موسوم به «ایستگاه پرل استر یت» به پایان رسید و در چهارم سپتامبر همان سال نخستین سیستم توزیع نیروی الکتریسیته در جهان با قدرت ۱۱۰ ولت و ۵۹ مشتری در پایین محلهٔ منهتن به دست ادیسون افتتاح گردید.

    چندی بعد ادیسون کوشید تا حق امتیاز لامپ برق را در بریتانیا از آن خود کند و بر رقیبش جوزف سووان – که مستقل از ادیسون موفق به اختراع لامپ حرارتی ِرشته کربنی شده بود- پیروز شود اما پس از یک دعوای حقوقی بی‌حاصل، دو طرف با یکدیگر به توافق رسیدند و برای بهره‌مند شدن از منافع اختراعشان در بریتانیا شرکت «ادیسووان» را تأسیس کردند. این شرکت در سال ۱۸۹۲ م. جزئی از کمپانی بزرگ جنرال الکتریک (متعلق به ادیسون) گردید.
    شیوهٔ ادیسون
    همانطور که گفته شد، بیشتر اختراعات ادیسون حاصل تکمیل ایده‌های دیگران و کار دسته‌جمعی گروه بزرگی از تکنسین‌ها و کارمندانی بود که تحت نظارت او به تحقیق و آزمایش می‌پرداختند. لویس لاتیمر دستیار آفریقایی-آمریکایی ادیسون که در پروژهٔ چراغ الکتریکی نقش مهمی داشت، از جملهٔ این افراد است.اگر امروز کمتر نامی از کسانی مانند او به میان می‌آید، به این دلیل است که ادیسون غالبا همکاران خود را در افتخار و اعتبار اختراعاتش سهیم نمی‌کرد. با این همه شکی نیست که بدون قدرت سازماندهی و خصوصاً همت بلند ادیسون دست یافتن به این همه موفقیت ممکن نبود. نیکلا تسلا فیزیکدان بزرگ و یکی از همکاران ادیسون دربارهٔ روش او برای حل مسائل می‌نویسد: «اگر ادیسون می‌خواست سوزنی را در انبار کاهی پیدا کند، با پشتکارفراوان دانه به دانه رشته‌های کاه را کنار می‌زد تا بالاخره سوزن نمایان شود. بارها با تأسف شاهد بودم که چگونه بخش اعظم وقت و انرژی او صرف یافتن یک فرمول جزئی یا انجام دادن محاسبه‌ای کوچک می‌شد.» ادیسون خود نیز در این‌باره گفته است: «نوآوری عبارت است از یک درصد الهام روح و نود و نه درصد عرق ریختن و تلاش کردن.»

    تسلا دانشمندی شایسته و بهترین کارمند ادیسون بود. او ابتدا از طرف ادیسون مأمور شده بود تا راه‌های توسعهٔ سیستم‌های جریان مستقیم (DC) را بررسی کند اما چون پس از پایان کار ادیسون تعهدات مالی خود را زیر پا گذاشت تسلا تصمیم به ترک شرکت او گرفت. با پذیرش استعفای تسلا، ادیسون مرتکب اشتباه بزرگی شد چرا که چندی بعد تسلا با کشف جریان متناوب (AC) در برابر امپراتوری ادیسون و سیستم DC او قد علم کرد. او با حمایت جرج وستینگهاوس کارخانه‌دار معروف سامانه‌های چندفازی توزیع برق را برپایهٔ جریان AC تکامل بخشید که بسیار کارآمدتر از سیستم ادیسون بود. با وجود تبلیغات منفی جنرال الکتریک، جریان AC روز به روز رواج بیشتری یافت و سرانجام سلطه ادیسون را بر بازار صنایع الکتریکی درهم شکست.
    سینما
    در سال ۱۸۸۹م. یکی از کارمندان شرکت ادیسون به اسم ویلیام کندی لوری دیکسون نوعی دستگاه نمایش فیلم اختراع کرد که پنج سال بعد(۱۸۹۴م.) با نام تجاری کینه‌توسکوپ (متحرک نما) در نیویورک به معرض نمایش گذاشته شد. کینه‌توسکوپ دستگاهی بود که هرکس از سوراخ آن به درون می‌نگریست و دسته‌ای را می‌چرخاند، تصاویر متحرکی را مشاهده می‌کرد. این وسیله ابتدا به‌عنوان مکمل گرامافون و برای رونق بخشیدن به بازار آن طراحی شده بود وهدف آن بود که با افزودن امکان تماشای عکس متحرک، بر جذابیت گرامافون نزد خریداران افزوده شود.

    با وجود اهمیت این اختراع، ادیسون یا دیکسون را نمی‌توان پایه‌گذار سینما دانست؛ کینه‌توسکوپ آنها بیشتر به ماشین «شهر فرنگ» شبیه بود و دریک زمان بیش از یک نفر نمی‌توانست از آن استفاده کند. چنین دستگاهی در عصر جدید که تودهٔ مردم به هیجان و سرگرمی‌های دسته‌جمعی نیاز داشتند چندان به کار نمی‌آمد. ایدهٔ بزرگ کردن تصاویر و بکارگیری پردهٔ نمایش هرگز به ذهن ادیسون نرسید چون همانطور که گفتیم از اختراع کینه‌توسکوپ مقصود دیگری داشت ولی حدود یک سال بعد لویی لومیر صنعتگر ثروتمند فرانسوی با ساختن دوربین فیلم‌برداری و پروژکتور و افتتاح اولین سالن سینما در گراند کافه پاریس (۲۸ دسامبر ۱۸۹۵م.) نخستین گام‌ها را برای علاقمند کردن مردم به این پدیدهٔ نو برداشت. پس از گذشت چند سال، سالن‌های نمایش فیلم در اروپا و آمریکا آنقدر فراوان شده بود که ادیسون نیز چاره‌ای جز پیوستن به این جریان و کنار گذاشتن سینمای تک نفره‌اش ندید.

    ادیسون در تبدیل سینما به رسانه‌ای همگانی و صنعتی سودآور نقش مؤثری ایفا کرده است. فیلم استاندارد ۳۵ میلیمتری با چهار روزنه در لبهٔ هر فریم که هنوز مورد استفاده قرار می‌گیرد از یادگارهای ادیسون است. وی همچنین مؤسس اولین استودیوی فیلمسازی دنیا (بلک ماریا در ایالت نیوجرسی) است. نخستین فیلم کپی رایت شدهٔ تاریخ سینما با عنوان «عطسهٔ فرد اُت» در این استودیو ساخته شد.
    سال‌های پایانی
    در اول فوریه ۱۸۹۳م. ادیسون ساختمان «بلک ماریا» نخستین استودیوی تصاویر متحرک را در وست اورنج ِ نیوجرسی به پایان برد. او کوشید تا اختراع دوربین فیلم برداری را تماماً به خود نسبت دهد و حق استفادهٔ انحصاری از آن را به دست آورد اما در ۱۰ مارس ۱۹۰۲م. ادعای او در یک دادگاه استیناف ایالات متحده رد شد.

    در ۱۸۹۴م. او در زمینهٔ ترکیب فیلم و صدا تحقیقاتی انجام داد که سرانجام به اختراع کینه‌توفون انجامید. این دستگاه که ترکیب ناجوری از کینه‌توسکوپ و گرامافون استوانه‌ای بود با استقبال مردم مواجه نشد.

    در ۶ ژانویه ۱۹۳۱م. ادیسون درخواست‌نامهٔ ثبت آخرین اختراع خود «وسیله نگهدارندهٔ اشیاء هنگام آبکاری» را به ادارهٔ اختراعات فرستاد اما پیش از دریافت پاسخ اجل به او مهلت نداد و این مخترع بزرگ در اواخر همان سال در سن ۸۴ سالگی چشم از جهان فرو بست .

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]

    محمدصادق ادیب‌الممالک فراهانی

     فرزند حسین ملقب به امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه شاعر، ادیب و روزنامه نگار دوره مشروطه که در روز ۱۴ محرم سال ۱۲۷۷ (مطابق با ۱۱ مرداد ماه سال ۱۲۳۹ خورشیدی) در روستای گازران (جعفریه فعلی) اراک به‌دنیا آمد.

    او در پانزده سالگی و پس از مرگ پدرش به تهران آمد و به پایمردی حسنعلی‌خان امیر نظام گروسی، به دستگاه طهماسب میرزا مؤید الدله راه یافت.

    ادیب از سال۱۳۰ ۷ تا ۱۳۱۱ه‍.ق همراه امیر نظام در مناطقی مانند آذربایجان، کردستان، کرمانشاه به سر می‌برد. درسالهای ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ ه‍.ق در تهران به سر می‌برد بردو در دارالترجمه دولتی مشغول به کار بود. در سال ۱۳۱۴ ق بار دیگر همراه امیرنظام به آذربایجان رفت و هنگامیکه مدرسه لقمانیه تبریز در سال ۱۳۱۶ ق افتتاح شد، نیابت ریاست آنجا را عهده دار گشت و در همین سال روزنامه ادب را در تبریز منتشر ساخت. در سال ۱۳۱۸ ه‍.ق راهی خراسان شد و انتشار روزنامهٔ ادب را تا سال ۱۳۲۰ در آنجا پی گرفت. در سال ۱۳۲۱ه‍.ق به تهران آمد و سردبیری روزنامهٔ ایران سلطانی را تا سال ۱۳۲۳ عهده دار شد. در این سال به بادکوبه رغت و انتشار بخش فارسی روزنامه ارشاد را که به ترکی منتشر می‌شد، بر عهده گرفت.

    در سال ۱۳۲۴ه‍.ق بار دیگر به تهران بازگشت و این بار سردبیری روزنامه مجلس به او سپرده شد. او در سال ۱۳۲۵ روزنامه عراق عجم را در همین شهر منتشر ساخت. در دوران استبداد محمد علیشاه ادیب به صف مشروطه‌خواهان پیوست، و در سال ۱۳۲۷ه‍.ق همراه با مجاهدان فاتح وارد تهران شد. در سال ۱۳۲۹ه‍.ق وارد عدلیه یا دادگستری امروزی شد و تا پایان عمر به ریاست چندین شعبه عدلیه در شهرهای اراک، سمنان، ساوجبلاغ و یزد منصوب شد. ادیب‌الممالک فراهانی در روز ۲ اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۸ ربیع‌الثانی سال ۱۳۳۵ه‍.ق) در شهر یزد سکته کرد و در همین سال پس از بازگشت به تهران درگذشت. آرامگاه او در شهر ری است.[۱]

    یکی از معروفترین اشعار او شعری است که در مدح و تهنیت ولادت حضرت محمد سروده است. این شعر مسمط می‌باشد و در زمان مظفر الدین شاه سروده شده است:

    برخیز شتربانا بربند کجاوه کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
    در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
    بگذر به شتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه
    وز سینه ام آتشکده پارس نمودار


    از رود سماوه ز ره نجد و یمامه بشتاب و گذر کن به سوی ارض تهامه
    بردار پس آنگه گهرافشان سرخامه این واقعه را زود نما نقش به نامه
    در ملک عجم بفرست با پر حمامه تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
    جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار


    بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف کز این عربان دست مبر نایژه مشکاف
    هشدار که سلطان عرب داور انصاف گسترده به پهنای زمین دامن الطاف
    بگرفته همه دهر زقاف اندر تا قاف اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
    آن را که درد نامه اش از عجب و ز پندار


    با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کاری که تو می خواهی از فیل نیاید
    رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید
    تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تا کید تو در مورد تضلیل نیاید
    تا صاحب خانه نرساند به تو آزار


    زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار به زودی شتر سبط کنانه
    برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجّاشی اوضاع شبانه
    آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکی بر به نشانه
    کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار


    بوقحف چرا چوب زند بر سر اشتر کاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
    افواج ملَک را نگر ای خواجه بهادر کز بال همی لعل فشانند و ز لب دُر
    وز عدتشان سطح زمین یکسره شد پر چیزی که عیان است چه حاجت به تفکر
    آن را که خبر نیست فگار است ز افکار


    زی کشور قسطنطین یک راه بپویید وز طاق ایاصوفیه آثار بجویید
    با پطرک و مطران و به قسیس بگویید کزنامه انگلیون اوراق بشویید
    مانند گیا بر سر هر خاک مرویید وز باغ نبوت گل توحید ببویید
    چونان که ببویید مسیحا به سر دار


    این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسپ به روز سوم تیر خبر داد
    بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا به صنم خانه کشمیر خبر داد
    مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وآن کودک ناشسته لب از شیر خبر داد
    ربیون گفتند و نیوشیدند احبار


    از شق سطیح این سخنان پرس زمانی تا بر تو عیان سازند اسرار نهانی
    گر خواب انوشروان تعبیر ندانی از کنگره کاخش تفسیر توانی
    بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی آرد به مداین درت از شام نشانی
    بر آیت میلاد نبی سید مختار


    فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولای زمان مهتر صاحبدل امجد
    آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد
    وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد این بس که خدا گوید ماکان محمد
    بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار


    اندر کف او باشد از غیب مفاتیح واندر رخ او تابد از نور مصابیح
    خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
    قدرش ملِک العرش به ما ساخته تصریح وین معجزه اش بس که همی خواند تسبیح
    سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار


    ای لعل لبت کرده سبک سنگ گوهر را وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را
    شیروی به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را
    تقدیر به میدان تو افکنده سپر را وآهوی ختن نافه کند خون جگر را
    تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار


    موسی ز ظهور تو خبر داده به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع
    شائول به یثرب شده از جانب تبّع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع
    ای از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع
    در دست تو بسپرده قضا صارم تبّار


    تا کاخ صمد ساختی ایوان صنم را پرداختی از هرچه به جز دوست حرم را
    برداشتی از روی زمین رسم ستم را سهم تو دریده دل ایوان دژم را
    کرده تهی از اهرمنان کشور جم را تأیید تو بنشانده شهنشاه عجم را
    بر تخت چو بر چرخ بر این ماه ده و چار


    ای پاک تر از دانش و پاکیزه تر از هوش دیدیم تو را کردیم این هر دو فراموش
    دانش ز غلامیت کشد حلقه فرا گوش هوش از اثر رأی تو بنشیند خاموش
    از آن لب پر لعل و از آن باده پر نوش جمعی شده مخمور و گروهی شده مدهوش
    خلقی شده دیوانه و شهری شده هشیار


    برخیز و صبوحی زن بر زمره مستان کاینان ز تو هستند در این نغز شبستان
    بشتاب و تلافی کن تاراج زمستان کو سوخته سرو و چمن و لاله بستان
    داد دل بستان ز دی و بهمن بستان بین کودک گهواره جدا گشته ز پستان
    مادرش به بستر شده بیمار و نگون سار


    ماحت به محاق اندر و شاهت به غری شد وز باغ تو ریحان و سپرغم سپری شد
    انده ز سفر آمد و شادی سفری شد دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
    وآن اهرمن شوم به خرگاه پری شد پیراهن نسرین تن گلبرگ طری شد
    آلوده به خون دل و چاک از ستم خار


    مرغان بساتین را منقار بریدند اوراق ریاحین را طومار دریدند
    گاوان شکم خواره به گلزار چریدند گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
    تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند یاران بفرختندش و اغیار خریدند
    آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار


    ماییم که از پادشهان باج گرفتیم زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
    دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
    وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم ماییم که از دریا امواج گرفتیم
    و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار


    درچین و ختن ولوله از هیبت ما بود در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
    در اندلس و روم عیان قدرت ما بود غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
    صقلیه نهان در کنف رأیت ما بود فرمان همایون قضا آیت ما بود
    جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار


    خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
    دریای شمالی را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
    هند از کف هندو ختن از ترک ستاندیم ماییم که از خاک بر افلاک رساندی
    نام هنر و رسم کرم را به سزاوار


    امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم درداو فره باخته اندر شش و پنجیم
    با ناله و افسوس در این دیر سپنچیم چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
    هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
    جغدیم به ویرانه هزاریم به گلزار


    ای مقصد ایجاد سر از خاک به در کن وز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن
    زین پاک زمین مردم ناپاک به در کن از کشور جم لشگر ضحاک به در کن
    از مغز خرد نشئه تریاک به در کن این جوق شغالان را از تاک به در کن
    وز گله اغنام بران گرگ ستمکار


    افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
    خون دل ما رنگ می ناب گرفته وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
    رخسار هنر گونه مهتاب گرفته چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
    ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار


    ابری شده بالا و گرفته است فضا را از دود و شرر تیره نموده است فضا را
    آتش زده سکان زمین را و سما را سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
    ای واسطه رحمت حق بهر خدا را زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
    بشکاف ز هم سینه این ابر شرر بار


    چون بره بیچاره به چوپانش نپیوست از بیم به صحرا در نه خفت و نه بنشست
    خرسی به شکار آمد و بازوش فرو بست با ناخن و دندان ستخوانش همه بشکست
    شد بره ما طعمه آن خرس زبردست افسوس از آن بره نوزاده سرمست
    فریاد از آن خرس کهنسال شکمخوار


    چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن خادم پی خوردن شد و بانو پی خفتن
    جاسوس پس پرده پی راز نهفتن قاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن
    واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن نه وقت شنفتن ماند نه موقع گفتن
    وآمد سر همسایه برون از پس دیوار


    ای قاضی مطلق که تو سالار قضایی وی قائم بر حق که در این خانه خدایی
    تو حافظ ارضی و نگهدار سمایی بر لوح مه و مهر فروغی و ضیایی
    در کشور تجرید مهین راهنمایی بر لشگر توحید امیرالامرایی
    حق را تو ظهیرستی و دین را تو نگهدار


    در پرده نگویم سخن خویش علی الله تا چند در این کوه و در آن دشت و در آن چه
    برخیز که شد روز شب و موقع بیگه بشتاب که دزدان بگرفتند سر ره
    آن پرده زرتار که بودی به در شه تاراج حوادث شد با خیمه و خرگ
    در دار نمانده است ز یاران تو دیّار


    با فر خداوند تعالی و تقدس از لوث زلل پاک کن این خاک مقدس
    در دولت شاهی که در این کاخ مسدس با تاج مرصع شد و با تخت مقرنس
    پرداخت صف باغ زهر خار و ز هر خس بر او دو جهان اندک و او بر دو جهان بس
    بسیار برش اندک و زو اندک بسیار


    شاه ملکان حامی دین شاه مظفر کز او شده بر پا علم دین پیمبر
    از داد نگین دارد و از دانش افسر ماه است به چرخ اندر و شاه است به کشور
    چون او نه یکی شاه در این توده اغبر چون او نه یکی ماه بر این طارم اخضر
    وین هر دو پدید است ز گفتار و ز دیدار


    با فر تو ای شاه رعیت نخورد غم با خوی خوشت ابر بهاری نزند دم
    از شرم کف راد تو گوهر ندهد یَم جز بر در تو گردن گردون نشود خم
    از مهر تو جُسته است بشر جان و شجر نم از بیم تو کرده است قدر خوف و قضا رم
    وز هول تو گشته است تعب زار و ستم خوار


    تو سایه آن ذات همیون قدیمی پیروزگر از فره یزدان کریمی
    بگزیده آن داور رحمان و رحیمی بر خلق جهان حاکم و در کار حکیمی
    از بهر پناهنده به از کهف و رقیمی دارای عصا و ید بیضای کلیمی
    هم دشمن جادویی و هم آفت سحار


    این ملک خداداده خداوند ترا داد وین تاج رسول عربی بر تو فرستاد
    تا شاخ ستم را بکنی ریشه ز بنیاد وین ملک ز داد تو شود خرم و آباد
    در دولت خود تازه کنی رسم و ره داد با تیغ عدالت بزنی گردن بیداد
    وز دست حوادث ببری خاتم زنهار


    زنهار خوران را فکنی ریشه به خون بر بیدادگران را کنی از تخت نگون بر
    ای بسته دل عشق به زنجیر جنون بر دانش بر کلکت پی تعلیم فنون بر
    آن را که به کار تو بگوید چه و چون بر ایزد شودش سوی فنا راهنمون بر
    کاندر دو جهان نیست تو را جز به خدا کار


    دستور خردمند تو را بخت قرین است زیرا که امین شه و فرزند امین است
    بر ملک امین است و بر اسلام معین است پرورده اخلاق ملک ناصردین است
    میراث تو زان پادشه عرش مکین است او را به سر و جان تو ای شاه یمین است
    کز مهر تو زار آید و از غیر تو بیزار


    ویش به رخ ما در فردوس گشوده است عدلش همه گیتی را فردوس نموده است
    کلکش همه جا غالیه و عنبر سوده است دین در کنفش رخت کشیده است و غنوده است
    قهرش سر بی دینان با تیغ دروده است تا تیرگی از آینه ملک زدوده است
    وز صارم دین شسته و پرداخته زنگار



     آثار

    • دیوان به کوشش وحید دست گردی
    • پیوستهٔ فرهنگ به اسلوب نصاب الصبیان، به کوشش علی نقی علاء السلطان
    • مقدمه گوهر خاوری


    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    حجة الاسلام والمسلمین حاج سید علی اکبر ابوترابی رحمه الله

    حجة الاسلام و المسلمین حاج سید علی اکبر ابوترابی رحمه الله ، در سال 1318 ه. ش. در شهرستان مقدس قم متولّد شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را با موفقیت طی نمود و موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. پس از آن در سال 1337 با میل و اشتیاق شخصی خودش و موافقت والد معظّم شان، برای تحصیلات علوم حوزوی به مشهد مقدس عزیمت نمود و در مدرسه نواب مستقر شد.

    دروس مقدماتی و دوره ی سطح را با جدیّت و تلاش شبانه روزی در حوزه ی علمیّه ی مشهد گذراند و از استادان بزرگی چون: ادیب نیشابوری در ادبیات و مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی بهره برد. برای ادامه تحصیل به قم بازگشت و در مدرسه ی حجتیه، مستقر گشت و از محضر علمای بزرگ حوزه ی علمیّه ی قم استفاده نمود.

    مرحوم ابوترابی با شروع نهضت امام خمینی رحمه الله در سال 42 وارد جریانات سیاسی شد و در تظاهرات مردم قم، در پانزدهم خرداد، حضوری فعال داشت. در هجوم عوامل رژیم ستم شاهی به مدرسه فیضیه، مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

    با تبعید حضرت امام رحمه الله به نجف اشرف، او نیز به نجف مشرف شد. از درس خارج فقه و اصول معظم له بهره برد. همچنین از محضر شهید آیت الله العظمی غروی ـ که در سال های اخیر به دست رژیم بعثی به شهادت رسید ـ بهره علمی برد. علاوه بر آن، در یک بحث خصوصی در منزل حضرت آیت الله وحید خراسانی همراه با جمعی از دوستانش شرکت می کرد.

    در نجف اشرف، درس ولایت فقیه حضرت امام را چاپ نمود و به ایران و نقاط دیگر ارسال می کرد و نیز اطلاعیّه های امام رحمه الله را به ویژه در مکه مکرمه و حجاز، منتشر و پخش می کرد علاوه بر آن در انتقال پیام ها و اطلاعیّه های امام به داخل کشور با فداکاری و شجاعت تمام بارها اقدام نمود و از هیچ خطری نهراسید.

    هنگام بازگشت به ایران در مرز خسروی بازداشت و به زندان کمیته و سپس اوین منتقل گردید. پس از آزادی از زندان، فصل جدیدی در فعالیتهای سیاسی ایشان باز گردیده، فعالیت ایشان به صورت عمیق تر شروع شد و به همراه شهید مجاهد سید علی اندرزگو، علاوه بر مبارزات سیاسی، به سازماندهی جهاد مسلحانه همت گماشت. در این دوره بارها مورد تعقیب ساواک قرار گرفت با شهیدانی چون رجایی، ارتباط نزدیک و همکاری تنگاتنگی داشت. در جلسات ماهانه شهید آیت الله بهشتی شرکت می نمود و از نزدیک با آن شهید عزیز در زمینه جذب نیروهای فعال و تحصیل کرده همکاری داشت. او با سایر مبارزین و علمای مجاهد دوران ستم شاهی از جمله، رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای نیز ارتباط و همکاری داشت که از پیام معظم له به مناسبت درگذشت جانسوز حاج آقا ابوترابی و نیز پیام های سایر شخصیت ها می توان این نکته را احساس نمود. از دیگر فعالیتهای ایشان در آن دوران سرکشی و رسیدگی به خانواده های زندانیان سیاسی می باشد.

    آن مجاهد خستگی ناپذیر در شب شهادت شهید اندرزگو همراه ایشان بود. به لطف الهی از گزند مزدوران ساواک مصون ماند.

    در جریان پیروزی انقلاب، فرماندهی گروهی را به عهده داشت که کاخ سعدآباد را تصرف کردند. امکانات و وسایل آن را ضبط نموده و به مقامات مسئول تحویل داد.

    با شروع جنگ تحمیلی، با لباس رزم در جبهه حاضر شد و در کنار شهید دکتر چمران به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخته، شخصا به مأموریّت ها و عملیّات رزمی شناسایی می رفت. در یکی از همین مأموریّت ها، به اسارت دشمن بعثی در آمد.

    در دوران اسارت با تمسک به سیره ی ائمه ی معصومین علیهم السلام (با معنویت، سعه صدر، حلم و بردباری فوق العاده) مکر و حیله مأموران دشمن را بی تأثیر نمود و شمع محفل اسیران ایرانی گشت.

    در جهت تقویت روحیّه، ایمان و مقاومت آنان از هیچ اقدام و ایثاری دریغ نکرد و به تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی «همچون خورشیدی بر دل های اسیران مظلوم می تابید و چون ستاره ی درخشانی، هدف و راه را به آنان نشان می داد و چون ابری فیاض، امید و ایمان را بر آنان می بارید.»

    پس از آزادی، همراهی با آزادگان و رفع مشکلات آنان را، وظیفه خود می دانست و در این راستا هیچ سختی و مشکلی مانع او نشد.

    مرحوم ابوترابی در دوره ی بعد از اسارت نیز، هرگز به زندگی شخصی فکر نکرد و به آن اولویّت نداد. خانواده صبور و بزرگوار و فرزندان رشید و پاکدامن او نیز تحت تأثیر اخلاق و منش آن معلم بزرگ اخلاق و پاکدامنی، نه تنها از فعالیّت های شبانه روزی او اظهار رضایت می کردند بلکه خود نیز همکار و همراهی دلسوز، برای او بودند.

    حجة الاسلام والمسلمین ابو ترابی دوران بعد از اسارات را در کنار مصیبت زدگان، بر بالین افراد مریض و ناتوان، در مجالس دعا و معنویت، در حال سرکشی و تفقّد از آزادگان و ایثارگران و پی گیری دردها و مشکلات آنان گذراند. بیشتر روزها روزه بود. برای خدمت به بندگان خدا، لحظه ای را از دست نمی داد. در جایگاه نماینده ی ولی فقیه در امور آزادگان نیز تلاش نمود تا مایه عزت و تقویت نظام مقدس جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری باشد هر مشکلی را تحمل می نمود و در حدّ امکان باری از دوش نظام اسلامی برمی داشت.

    در دو دوره ی نمایندگی مجلس شورای اسلامی (مجلس چهارم و پنجم) با نطق های خود، مسئولان و کارگزاران نظام را به رعایت عدالت، توجّه به توده ی مردم و حفظ ارزش های دینی دعوت می نمود.

    تقویت و دفاع از نظام اسلامی و ولایت فقیه را واجب و ضروری می دانست. نسبت به شخص مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای، ارادت و اعتقاد ویژه ای داشت. اطاعت از ایشان و تقویت معظم له را در هر مجلس و محفلی متذکر می شد و پیوسته یادآوری می کرد که «مبادا بری چرب و شیرین دنیا و بر اثر غفلت، به ارزش های انقلاب اسلامی و دست آوردهای دفاع مقدس پشت نماییم.»

    عشق به خدای متعال و معصومین علیهم السلام در لحظه لحظه حیات، در سراسر وجود او نمایان بود و در دهه ی اخیر در تعطیلات تابستانی مجلس شورای اسلامی، با پای پیاده هر ساله از حرم امام خمینی رحمه الله به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت علی ابن موسی الرضا علیهماالسلام می رفت. در این مسیر جمعی از آزادگان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام او را همراهی می کردند.

    سرانجام آن مجاهد خستگی ناپذیر در تاریخ (12/3/79) در حالی که به همراه پدر بزرگوارش حضرت آیت الله حاج سید عباس ابوترابی رحمه الله عازم مشهد مقدس و زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام بودند به لقاء ا... پیوستند.

    روحشان شاد وراهشان پر رهرو باد.

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    فردوسی
    حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی
    مجسمهٔ فردوسی در تهران
    تولد ۳۱۹ شمسی
    توس،خراسان
    مرگ ۳۹۷ شمسی
     
    آرامگاه توس،خراسان
    نام دیگر فردوسی
    زمینه فعالیت ادبیات فارسی،شعر
    ملیت ایرانی
    اهل خراسان
    پیشه شاعر
    آثار شاهنامه

    حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به فردوسی (نزدیک به سال ۳۱۹ تا ۳۹۷ هجری خورشیدی) در دامنه توس خراسان دیده به جهان گشود و همان‌جا درگذشت و به خاک سپرده شد. او چکامه‌سرا و رزمنامه‌سرایی ایرانی بود که شاهنامه را از نوشتار به سروده در آورد که نامی‌ترین رزمنامه پارسی می‌باشد و از سوی دیگر بلندترین سروده به زبان پارسی تا زمان خود به‌شمار می‌رفته‌است از این رو او را از بزرگ‌ترین چامه سرایان پارسی‌گو دانسته‌اند. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده‌است.[۱]

     
    زایش
    بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۱۹ شمسی هجری خورشیدی (۳۲۹ ه.ق./۹۴۰ میلادی) در روستای باژ (پاز امروزی) در شهر توس خراسان دیده به جهان گشود.

    باورمندان به زایش فردوسی در سال «۳۱۹ شمسی» چنین می‌پندارند که چون در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۷۵ شمسی را دریافت کرد :

    بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت  نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
    فریدون بیداردل زنده شد  زمین و زمان پیش او بنده شد

    و همچنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال ۳۷۵، پنجاه و هشت ساله بوده‌است،می توان درست بودن این گمانه را پذیرفت.

     
    آرامگاه فردوسی در توس خراسان.نظامی عروضی، که نخستین کسی است که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشته‌است، زایش فردوسی را در ده «باز» (پاز) دانسته‌است که عربی شده «پاژ» است. بن مایه‌های تازه تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی پایه می‌دانند.پاز امروزه در ۱۵ کیلومتری شمال(آپا اختر) مشهد در استان خراسان رضوی ایران جای دارد.

    نام او را بن مایه‌های کهن تر مانند عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (نگاشته حمدالله مستوفی) «حسن» نوشته‌اند و بن مایه‌های تازه تر مانند مقدمهٔ بایسنغری (که بیشتر پژوهشگران آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار آن را «لاطایلات بی‌بنیاد» خوانده‌است) آن را «منصور» گفته‌اند. نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک بن مایه کهن دیگر «علی» گفته شده‌است.

    محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان امروزین، نام «حسن بن علی» را به سبب شیعه بودن فردوسی پذیرفتنی تر دانسته. بن مایه‌های کم‌ارزش تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی آورده‌اند مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در باره نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته‌است که دادن کنیه هایی(لقب) که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده‌است و ویژه «امیران مقتدر» بوده‌است، ازاین رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین کنیه‌ای (لقب) داشته باشد.
     کودکی و آموزش
    پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به چم(معنی) ایرانی‌تبار و نیز به چم(معنی) دارنده ده بوده‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که می‌توان از آن اینگونه برداشت کرد که زندگی کم و بیش آسوده‌ای داشته‌است از این رو گمان می‌رود که خانوادهٔ فردوسی در کودکی وی کمبودی نداشته‌اند و وی از آموزش درخوری بهره مند بوده‌است. بر پایه دیده‌ها می‌توان از شاهنامه این گونه برداشت کرد که او جدا از زبان فارسی دری با زبان‌های عربی و پهلوی نیز آشنا بوده‌است. همچنین این گونه پنداشته می‌شود که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴).

    جوانی و چامه سرایی
     
    کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند.آغاز سرودن شاهنامه را بر پایه شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند، اما با درنگریستن به توانایی فردوسی در چامه فارسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌است و چه بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر پایه داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌است. این گمانه می‌تواند یکی از سبب‌های ناهمگونی‌های زیاد ویرایش‌های دستنویس شاهنامه باشد، به این سان که ویرایش‌های کهن‌تری از این داستان‌های پراکنده بن مایه نویسندگان شده باشد. از دسته داستان‌هایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده باشد می‌توان داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش را نام برد.

    فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی و نیمه کاره ماندن گشتاسب‌نامهاش (که به زمان زندگانی زرتشت می‌پردازد) به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری -که نوشتاری بوده و نه سروده و بن مایه «دقیقی» در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است- پی برد و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به چامه در آورد.سید حسن تقی‌زاده این را دور از باور دانسته‌است که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد چراکه با نگریستن به تاریخ چیره شدن غزنویان بر ایران ، که پس از آغاز سروده شدن بخش زیادی از شاهنامه بوده‌است چنین چیزی باورپذیر نیست. فردوسی در این سفر «شاهنامهٔ ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور-که از دوستان فردوسی بوده‌است و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق یکپارچه و نوشته شده بود، آن را به فردوسی می‌دهد و با او پیمان می‌بندد که در سرودن شاهنامه او را یاری نماید.

     سرودن شاهنامه
    شاهنامه پر آوازه‌ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن فارسی می‌باشد. فردوسی برای سرودن آن نزدیک به پانزده سال -بر پایه شاهنامهٔ ابومنصوری- تلاش نمود ، و سر انجام آن را در سال ۳۷۲ خورشیدی به پایان رساند. فردوسی از آنجا که به گفت خودش «هیچ پادشاهی سزاواری پیشکش شدن شاهنامه را نیافته بود («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)»، برای چندی آن را پنهان نگه داشت و در این زمان بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود.

    پس از گذشت ده سال (نزدیک به سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شست و پنج سالگی) فردوسی که تهی دست شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، بر آن شد که شاهنامه را به«سلطان محمود» پیشکش کند. ازاین رو ویرایش نوینی از شاهنامه را آغاز کرد و بخش‌هایی از شاهنامه را که در ستایش پیشینه کهن و شاهان باستانی ایران بودند ، را با سروده‌هایی در رسای «سلطان محمود» و نزدیکانش جای‌گزین کرد. ویرایش دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به باور تقی‌زاده در سال ۳۸۹) که نزدیک به پنجاه هزار تا شست هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت نسک برای سلطان محمود فرستاد.

    به گفته خود فردوسی«سلطان محمود» به شاهنامه نگاه نکرد و پاداشی هم برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر به پشیمانی و به امید بخشش بودن برخی از نزدیکان «سلطان محمود» مانند «سالار شاه» پرداخته‌است. در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده در «کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد»و «کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش» خود را هشتادساله و بار دیگر هفتاد وشش ساله خوانده‌است.

     مرگ و آرامگاه
    مقالهٔ آرامگاه فردوسی را نیز ببینید.

     
    آرامگاه فردوسی در توس خراسان
    سنگ مزار فردوسینخستین بن مایه‌ای که از زمان مرگ فردوسی یادکرده‌است مقدمه بایسنغری می‌باشد که پیشینه آن به سال ۴۰۳ هجری شمسی بازمی‌گردد. این دیباچه که امروزه بی پایه‌ترین بن مایه شناخته می‌شود از بن مایه‌ای دیگر یاد نکرده‌است. بیشتر بن مایه‌ها همین تاریخ را از دیباچه بایسنغری گفت آورد کرده‌اند ، جدای از تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار بی پایه‌است) که زمان مرگ او را درسال ۳۹۸ شمسی آورده‌است. محمدامین ریاحی، با درنگریستن گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌است، این گونه برداشت کرده‌است که فردوسی می‌بایستً پیش از سال ۳۹۸ ازجهان رفته باشد.

    پس از مرگ، از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری شد و سرانجام در باغ خود وی یا دخترش در طوس به خاک سپرده شد. بن مایه‌های گوناگون چرایی به خاک سپرده نشدن او در گورستان مسلمانان را به سبب دشمنی یکی از دانشمندان کینه توز توس (بر پایه چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را اینگونه آورده‌است که «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی نماز نخوانده‌است و حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه او را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته‌است که پیروان زیادی داشته‌است. در برخی بنمایه‌های دیگر نام او را «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز خوانده‌اند که گمان می‌رودً عربی شده نام گرگانی باشد. ریاحی پیوند دادن آن رخداد را با کُرّکانی صوفی ناروا و دروغ دانسته‌است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی نزدیک یه سی سال داشته‌است از دید تاریخی نیز این انگ را دروغ شمرده‌است. از زمان به خاکسپاری فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۲۶۳ شمسی به فرمان میرزا عبدالوهاب خان شیرازی سردمدار خراسان جایگاه آرامگاه را شناسایی کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از ویران شدن این ساختمان، انجمن آثار ملی به پافشاری محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده آغازگر بازسازی آرامگاه فردوسی شد و با فراهم آوردن هزینهٔ این کار از مردم (بدون بهره گیری از یاری دولت) در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ برای بازدید مردم بازگشایی شد. این آرامگاه به سبب نشست در ۱۳۴۳ دوباره ً ویران شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت. .

     افسانه‌های دربارهٔ فردوسی
    افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه گفته شده که بیشتر به سبب شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و انگارپردازی شاهنامه خوانان پدید امده‌اند. بی پایه بودن بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با بهره گیری از بن مایه‌های تاریخی یا با بهره گیری از سروده‌های شاهنامه روشن می‌شود. از این دست می‌توان داستان راه یافتن نسک پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند و سرانجام به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، داستان راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، رویارویی فردوسی در سرودن چامه با سه سراینده دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، داستان‌های سفر فردوسی به غزنه یا ماندنش در غزنه، داستان فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، داستان پیشکش کردن شاهنامه به سلطان محمود به سبب نیازمندی و تنگدستی وی در فراهم آوردن جهیزیه برای دخترش، داستان فرستادن پیشکشی که سلطان محمود به فردوسی نوید آن را داده بوده‌است به سان پول سیمین به جای زر به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن پاداش به فقاع‌فروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن پاداش زر با مرگ فردوسی را نام برد.

    نگاشته‌ها
     
    نمایی از داستان‌های شاهنامه در آرامگاه فردوسیتنها نگاشته‌ای که روشن شده از برای فردوسی است،خود شاهنامه‌است (جدای از بیت‌هایی که خود او از سروده‌های دقیقی دانسته‌است). نگاشته‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند مانند چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که برخی پژوهشگران امروزی در این که سراینده آنها فردوسی باشد بسیار دودل می‌باشند و به ویژه قصیده‌ها را سرودهٔ زمان صفویان می‌دانند (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۴۵).

    نگاشته‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند که بیشترشان بی پایه هستند. نامورترین آنها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمه بایسنغری سروده فردوسی به شمار رفته‌است. اما این گمانه از سوی بسیاری از پژوهشگران امروزی نادرست دانسته شده و از آن میان مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایه‌ای به نام شمسی» یافته‌است. محمدامین ریاحی او را شرف‌الدین یزدی (که ریاحی او را «دروغ‌پرداز» نامیده‌است) دانسته‌است و بر این باور بوده‌است که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین نویسنده نوشته باشد (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۵۱). یکی از نگاشته‌های دیگری که از برای فردوسی دانسته‌اند گرشاسب‌نامه است که روشن شده‌است نوشته اسدی توسی است و چند دهه پس از مرگ فردوسی سروده شده‌است.

    نوشتهٔ دیگری که از برای فردوسی دانسته شده‌است «هجونامه»ای در برابر سلطان محمود است که به گفتار نظامی عروضی صد بیت بوده‌است و شش بیت از آن به جای مانده‌است. ویرایش‌های گوناگونی از این هجونامه در دست بوده‌است که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت داشته‌اند. بودن چنین هجونامه‌ای را برخی از پژوهشگران نادرست و برخی به‌هایش رسانده(هایش=تایید)مانند محمود شیرانی که با درنگریستن به این که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگرش نیز از دید ادبی کاستی دارند چنین برداشت کرده که این هجونامه ساختگی است اما محمدامین ریاحی با درنگریستن به این که از این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (مدّاح مسعود سوم غزنوی)، که پیش از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شده‌است، نامی برده شده‌است، بودن آن راهایش کرده‌است.

    درخور گفت است که گمان می‌رود یکی از نامورترین بیت‌های فردوسی -که در زیر آمده‌است و آن را برخی از آن خود شاهنامه و برخی دیگر از هجونامه دانسته‌اند- نیز از خود وی نباشد (خطیبی ۱۳۸۴، صص ۱۹ و ۲۰):

    بسی رنج بردم در این سال سی  عَجَم زنده کردم بدین پارسی

    در نسخه‌های کهن تر شاهنامه این بیت چنین آمده‌است:

    من این نامه فرخ گرفتم به فال  بسی رنج بردم به بسیار سال

    بسیار دور از باور است که این سراینده میهن دوست ایرانیان را عجم به چم(معنی) گنگ و بی زبان خوانده باشد.

    در «فرهنگ فشرده» نوشته دکتر حسن انوری در برگ ۱۵۴۲آمده‌است:

    عجم ۱-غیر عرب، بویژه ایرانی ۲- ایرانیان ۳- سرزمینی که ساکنان آن غیرعرب باشند۴-ایران
     َعجم ۱-زبان بسته‌ها گنگ زبان ۲- نشانهٔحرکتی که رو یا زیر حروف گذاشته می‌شود
    پس منظور فردوسی عجم بمعنی ایرانی است نه معنی گنگ زبان

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    اقبال لاهوری 
    شناسنامه
    نام کامل محمد اقبال لاهوری
    لقب علامه، سر، دکتر
    تاریخ تولد ۱۸ آبان ۱۲۵۶
    ‏۳ ذیقعدهٔ ۱۲۹۴

    ‏۹ نوامبر ۱۸۷۷
     
    زادگاه سیالکوت،  پاکستان
    تاریخ مرگ ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ (۶۰ سال)
    ۲۰ صفر ۱۳۵۷

    ۲۱ آوریل ۱۹۳۸
     
    محل مرگ لاهور،  پاکستان
    مدفن بین مسجد بادشاهی و قلعه لاهور
    دین اسلام
    مکتب استقلال و همبستگی مسلمانان

    محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (به هندی: به اردو: علامہ محمد اقبال) (‏۳ ذیقعدهٔ ۱۲۹۴/‏۱۸ آبان ۱۲۵۶ تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷‌/۲۰ صفر ۱۳۵۷) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود.

    زندگی
     
    اقبال و فرزندش جاویداقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود.[۲] اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در اسکاچ‌مشن کالج (Scoth Mission College) گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.

    اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و نیکلسون مراودات علمی داشت.
     فعالیت‌های سیاسی
    اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان می‌کرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیش‌نویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در الله آباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.

    چهرهٔ فرامرزی اقبال
    اقبال همواره کوشیده‌است که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ ازاین رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمارشدهٔ اسلامی پیرامون خود داشت و با نظر به ویژگی‌های سیاسی آن زمان واندیشه‌های اسلامی، او پذیرش ویژه‌ای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهٔ فرامرزی وی را می‌توان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.

    اقبال و ایران
     
    آرامگاه اقبال لاهوریاقبال یکی از نامورترین و سرشناس‌ترین شاعرپارسی‌گوی غیرایرانی در ایران است که نظیر شاعر بزرگی همانند بیدل دهلوی پذیرش ویژه‌ای در ایران یافته‌است.(این در حالی است که تفاوت شهرت بیدل در دیگر کشورها و ایران به اندازه‌ای است که نمی‌توان با هم سنجید.)از کل ۱۲ هزار بیت شعری که توسط اقبال سروده شده‌است ۷۰۰۰ بیت آن فارسی است. شریعتی در جائی وی را ایرانی‌ترین خارجی و شیعه‌ترین سنی خطاب کرده‌است. تز دکترای وی مربوط به سیر حکمت در ایران بوده‌است و وی آرزو داشت تهران روزی جایگاه ژنو در اروپا را پیدا کند. شاید بنیادی‌ترین دلیل شهرت اقبال در ایران چهرهٔ مذهبی او باشد چون بار نخست از سوی مذهبی‌ها(مانند مطهری و شریعتی) شناسانده شد. هرچند که اقبال بی‌گمان دلبستگی فراوانی به ایران داشته‌است و برخی از ملی‌گرایان نیز آن را ستوده‌اند ولی بیشتر گمان می‌رود که اینان برای همسو کردن خود با دیگران این کار را کرده‌اند ودلیل‌هایی که برای ستودن اقبال آورده‌اند چندان استوار نیست. مهم‌ترین اقبال شناس ایرانی آقای دکتر ملکی است که بقول خودش ده هزار صفحه مطلب در مورد اقبال نوشته و منتشر کرده‌است.

     اقبال و فلسفه
    اقبال یکی از فلیسوف بزرگ اسلام هستند۔منبع فکرشان با قران ارتباط دارد۔اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاری‌ها از اعتماد به یونانی‌ها ناشی شده است. از نظر وی از آن‌جا که روح قرآن به امور عینی توجه داشت و فلسفهٔ یونانی به امور نظری می‌پرداخت، کوشش مسلمانان برای قهم قرآن از منظر تعالیم یونانی بفهمند محکوم به شکست است.

    در باب فهم تجربی و پوزیتیو او معتقد است که اندیشهٔ مسلمانانی مانند ابن‌حزم در خصوص ادراکات حسی به‌عنوان منبع شناخت و ابن‌تیمیه در تبین اهمیت روش استقرا، کندی در خصوص احساس متناسب با انگیزه و استعمال آن در روان‌شناسی، مقدمات نظری مباحث تجربی جدید غرب را پدید آورد.[۵]. اقبال شکوفایی روش تجربه و مشاهده را در تمدن اسلامی در نتیجهٔ جدال ممتد با اندیشهٔ یونانی می‌داند. وی در تأیید پیشگامی مسلمین در روش تجربی شاهد مثال‌هایی را از آثار و نظریه‌های علمی جاحظ و ابن مسکویه در نظریهٔ تکامل، بیرونی در ریاضیات و مسئلهٔ زمان، خوارزمی در جبر و اعداد و عراقی و خواجه محمد پارسا در روان‌شناسی دینی ذکر می‌کند.
    اقبال و مولوی
    دل‌بستگی و وابستگی اقبال به مولانا را می‌شود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس او مجذوب کرده‌است:

    به کام خود دگر آن کهنه می‌ریز  که با جامش نیرزد ملک پرویز
    ز اشعار جلال‌الدّین رومی  به دیوار حریم دل بیاویز
    سراپا درد و سوز آشنائی  وصال او زبان‌دان جدائی
    جمال عشق گیرد از نی او  نصیبی از جلال کبریائی
    به‌روی من در دل بازکردند  ز خاک من جهانی سازکردند
    ز فیض او گرفتم اعتباری  که با من ماه و انجم سازکردند
    خودی تا گشت مهجور خدائی  به فقر آموخت آداب گدائی
    ز چشم مست رومی وام‌کردم  سروری از مقام کبریائی

     انتقادات
    گروهی از روشنفکران به این مسئله که اقبال مفهوم ابرانسان نیچه را مقبول دانسته خرده گرفته‌اند. باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته‌است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر می‌دانند. در نظر بسیاری پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه می‌رساند.

    در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد می‌شود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهام‌بخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.

    ویرایش] آثار
    ناله یتیم نخستین اثر اقبال بود و وی آن را در سال ۱۸۹۹ در جلسه سالیانه انجمن حمایت‌الاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلی عبارت‌اند از[۷]:

    علم‌الاقتصاد: نخستین کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ ۱۹۰۳ در لاهور.
    تاریخ هند
    اسرار خودی (منظوم، فارسی)
    رموز بیخودی (منظوم، فارسی)
    پیام مشرق (منظوم، فارسی)
    بانگ درا
    زبور عجم (منظوم، فارسی)
    جاویدنامه (منظوم، فارسی)
    پس چه باید کرد ای اقوام شرق (منظوم، فارسی)
    احیای فکر دینی در اسلام (انگلیسی) [۸]
    توسعهٔ (سیر) حکمت در ایران (انگلیسی) [۹]
    مثنوی مسافر
    بال جبرئیل
    ضرب کلیم
    ارمغان حجاز
    یادداشت‌های پراکنده

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (۱۱۹۳ ه‍.ق. در هزاوه- ۱۲۵۱ ه‍.ق. در تهران) صدر اعظم ایران ، سیاست مدار، ادیب، شخصیت برجسته و تاثیر گذار ایران زمین در عرصه حکومت و سیاست و نیز ادب و هنر نیمه ی اول قرن سیزدهم هجری بود. قائم مقام پیشتاز نگرش و رویکرد اصلاحات و نیزبه نوعی زمینه ساز حکومت داری به شیوه ی میهن دوستانه در ایران در عصر جدید است. شیوه ایی که بعدها توسط افرادی مانند امیر کبیر و مصدق ادامه یافت.

    تبار
    میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی، معروف به میرزا بزرگ از سادات فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی، از مردم هزاوه فراهان از توابع اراک بود.اجداد او صاحب نام بودند و چند تن از آنان به خدمات مهم دولتی اشتغال داشتند. او در سال ۱۱۹۳ هجری قمری به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در تهران کارهای پدر را انجام داد و در آغاز جوانی علوم متداوله را آموخت.

     زندگی سیاسی
    میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفرهای جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

    در سال ۱۲۳۷ هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائم‌مقام» یافت و به وزارت نایب‌السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی (خودی)» و «اوزگه (بیگانه)» به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

    اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.

    پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ هجری قمری برابر با نوامبر ۱۸۲۷ میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

    میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.

    پدر میرزا تقی فراهانی ملقب به امیرکبیر ، کربلایی قربان نام داشت و آشپز قائم مقام فراهانی بود. امیرکبیر در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی توانست سمت منشی‌گری قائم مقام را به دست آورد.

    عهدنامه ترکمنچای
    عهدنامه ترکمنچای در پنجم شعبان ۱۲۴۳ هجری قمری برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تـنظیم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر به پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.

    در اوایل سال ۱۲۴۹ هجری قمری نایب‌السلطنه برای دفع فتـنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی‌دانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائم‌مقام به وزارت او عازم تبریز شدند.

    چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ هجری قمری در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام٬ جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائم‌مقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایـید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصا فتـنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل یـیلاقی خانواده سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، در سال ۱۲۵۱ هجری قمری پایان داده شد.
     ویژگی‌های فردی
    سیاست
    قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی» بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سیاست همسایگان ایران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردینال مازارن بر لویی چهاردهم، در مزاج شاه جوان ایران نفوذ داشت و با این حال محال بود از او امتیازاتی که به ضرر دولت باشد، به دست آورد.

    انگلیسیها یقین داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نیست بتوان در امور داخلی ایران رخنه کرد. نویسندگان انگـلیسی، که در آن تاریخ در ایران سیاحت می‌کردند، مانند لیوتـنان کونولی، دکتر وولف و فریزر، همه در عین ستایش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحریک عباس میرزا، نایب‌السلطنه، به سرپیچی از نصایح دوستان انگلیسی و طرح نقشه تصرف هرات متهم می‌کنند و حس بدبینی و دشمنی فوق‌العاده خود را نسبت به این مرد بزرگ، که در آن هنگام تـنها کسی بود که می‌توانست ایران را به خوبی اداره کند، پنهان نمی‌دارند. او نمونه ی بارز تدبیر و تیزبینی آمیخته با انسان دوستی میهن پرستانه بود.
    ادبیات
    قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار سبک او را تقلید کرده و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفت‌آور داشت اما اثر جاویدان او منشآت اوست.[۱]

    مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوی چند رساله و نامه‌های دوستانه و عهد نامه‌ها و وقفنامه‌هاست و محمود خان ملک الشعراء مقدمه‌ای بر آن نوشته، به اهـتمام شاهزاده فرهاد میرزا در سال ۱۲۸۰ هجری قمری در تهران چاپ شده‌است.

     خوشنویسی
    قائم مقام فراهانی همچنین از خوشنویسان صاحب‌نام و تأثیرگذاران در روند خط فارسی است. او در خط شکسته نستعلیق که در آن زمان به مانند نثرفارسی پیچیده و درهم بود به شیوه خود اصلاحیاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند. گرچه اهمیت کار خوشنویسی او به حد استادان طراز اول این هنر نیست اما کار او از این نظر مهم است که اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیک‌تر کرد و با ابداع اصولی جدید خدمتی شایسته به خط نویسی امروزی ایرانیان کرد. میرزا سلمان فراهانی ملقب به بیان‌السلطنه بیش از دیگران شیوه قاپم مقام را استادانه نوشته است.[۱]

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
     سعدی شیرازیو مشرف الدین(۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
    زندگی‌نامه
    سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.[نیازمند منبع]

    سعدی هنوز کودک بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.

    پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.

    سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. [۱]

    نظرات درباره تاریخ تولد و وفات
    بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آن‌ها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در زادروز سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که براساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. بیشتر پژوهندگان (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.

    آرامگاه
    سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحب‌دیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقی نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، گور سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد
    روز سعدی
    مرکز سعدی شناسی ایران از سال ۱۳۸۱ روز اول اردیبهشت ماه را روز سعدی اعلام نمود و در اول اردیبهشت ۱۳۸۹ و در اجلاس شاعران جهان در شیراز، نخستین روز اردیبهشت ماه از سوی نهادهای فرهنگی داخلی و خارجی به‌عنوان روز سعدی نامگذاری شد.[۳]
    آثار
    از سعدی، آثار بسیاری در نظم و نثر برجای مانده‌است:

    1.بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.
    2.گلستان: به نثر مسجع
    3.دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
    1.صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.
    2.قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.
    3.مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.
    4.مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.
    4.رسائل نثر:
    1.کتاب نصیحةالملوک
    2.رساله در عقل و عشق
    3.الجواب
    4.در تربیت یکی از ملوک گوید
    5.مجالس پنجگانه
    5.هزلیات سعدی
    از میان چاپ‌های انتقادی آثار سعدی دو تصحیح محمدعلی فروغی و غلامحسین یوسفی از بقیه معروف‌ترند.[نیازمند منبع]

    [ویرایش] بوستان
     
    بوستانبوستان کتابی‌است منظوم در اخلاق در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعل) و چنانکه سعدی خود اشاره کرده‌است نظم آن را در ۶۵۵ ه‍.ق. به پایان برده‌است. کتاب در ده باب تألیف و تقدیم به بوبکر بن سعد زنگی شده‌است. معلوم نیست خود شیخ آن را چه می‌نامیده‌است. در بعضی آثار قدیمی به آن نام سعدی‌نامه داده‌اند. بعدها، به قرینهٔ نام کتاب دیگر سعدی (گلستان) نام بوستان را بر این کتاب نهادند.

    باب‌های آن از قرار زیر است:

    1.عقل و تدبیر و رای
    2.احسان
    3.عشق و مستی و شور
    4.تواضع
    5.رضا
    6.قناعت
    7.عالم تربیت
    8.شکر بر عافیت
    9.توبه و راه صواب
    10.مناجات و ختم کتاب
    آنچه عیان است اینکه بوستان بر سبک مثنوی حماسی سروده شده و احتمالا سعدی آن‌را به تقلید از فردوسی و بر وزن شاهنامه سروده‌است، حال آنکه طبع لطیف او فرصت حماسه سرایی بر وی نگسترده‌است آن‌سان که در شعر حماسی خود می‌سراید:

    مرا در سپاهان یکی یار بود  که جنگاور و شوخ و عیار بود

    در این بیت نیز صفت شوخ بودن شاهدان را به جنگاوران منتسب می‌کند[۲۴]؛

    واین شعر که قیاس بوستان وشهنامه‌است.

    فردوسی می‌سراید:

    برد کشتی آنجا که خواهد خدای  وگر جامه بر تن درد ناخدای

    و سعدی در بوستان این گونه بسراید:[۲۵]

    خدا کشتی آنجا که خواهد برد  اگر ناخدا جامه بر تن درد

     گلستان
     
    گلستانگلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هفت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته‌است.

     غزلیات
    غزلیات سعدی در چهار کتاب طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم گردآوری شده‌است.

    در مدح سعدی
     آنچه سعدی در مورد خویش می‌سراید
    هفت کشور نمی‌کنند امروز  بی مقالات سعدی انجمنی
    من‌آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت  هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم
    هر متاعی ز مخزنی خیزد  شکر از مصر و سعدی از شیراز
    منم امروز و تو انگشت‌نمای همه خلق  من به شیرین سخنی و تو به خوبی مشهور
    سعدی افتاده‌ای است آزاده  کس نیاید به جنگ افتاده
    در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر  خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
    بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس  حد همین است سخندانی و زیبایی را
    ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید  هزار سال پس از مرگ او گرش بویی

    [۲۶]

     سخن دیگران نسبت به سعدی
    مجد همگر:
    از سعدی مشهور سخن شعر روان جوی  کاو کعبه فضل است و دلش چشمه زمزم

    همام تبریزی در ستایش سعدی:
    همام راسخن دل‌فریب و شیرین است  ولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی

    سیف‌الدین فرغانی معاصر سعدی، خطاب به وی:[۲۷]
    نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن  به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
    چو بلبل در فراق گل از این اندیشه خاموشم  که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن
    حدیث شعر من گفتن کنار طبع چون آبت  به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن
    ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان‌پرور  برٍ ِاو جرعه‌ای نتوان از این ساغر فرستادن
    تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر  چه خوش باشد چنین لشگر به هر کشور فرستادن

    روح‌الله خمینی: [۲۸]
    شاعر اگر سعدی شیرازی است  بافته‌های من و تو بازی است

    دکتر عبدالحسین زرین‌کوب:سعدی معانی لطیف تازه را در عبارات آسان بیان می‌کند و از تعقید و تکلف برکنار می‌ماند.بعید نیست اگر بگوییم این بیت را در وصف خود سروده‌است:[۲۹]
    صبر بسیار بباید پدر پیر جهان را  که دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    محمدعلی فروغی دربارهٔ سعدی می‌نویسد «اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم».
    ضیاء موحد دربارهٔ وی می‌نویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازهٔ سعدی مدیون نیست».
    زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شده‌است، از آنجا که به نظر می‌رسد نوشته‌هایش از طرفی بسیار آسان‌اند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.

    گارسن دوتاسی : سعدی تنها نویسنده ایرانی است که نزد توده مردم اروپا شهرت دارد
    باربیه دومنار : در آثار سعدی لطف طبع هوراس، سهولت بیان اوید، قریحهٔ بذله‌گوی رابله و سادگی لافتونن را می‌توان یافت
    سر ادوین آرنولد : باری دگر همراه من آی، از آن آسمان گرفته،
    تا گوش بر نغمهٔ خوش‌آهنگ و سحرآسای سعدی گذاریم،

    بلبلی هزاردستان، که، از دل گلستان خویش، به پارسی هر دم نوایی دیگر ساز خواهد کرد.۳۰حکایات
    سعدی جهانگردی خود را در سال ۱۱۲۶ آغاز نمود و به شهرهای خاور نزدیک و خاور میانه، هندوستان، حبشه، مصر و شمال آفریقا سفر کرد(این جهانگردی به روایتی سی سال به طول انجامید)؛ حکایت‌هایی که سعدی در گلستان و بوستان آورده‌است، نگرش و بینش او را نمایان می‌سازد. وی در مدرسه نظامیه بغداد دانش آموخته بود و در آنجا وی را ادرار بود. در سفرها نیز سختی بسیار کشید، او خود گفته‌است که پایش برهنه بود و پاپوشی نداشت و دلتنگ به جامع کوفه درآمد و یکی را دید که پای نداشت، پس سپاس نعمت خدایی بداشت و بر بی کفشی صبر نمود. آن طور که از روایت بوستان برمی آید، وقتی در هند بود، سازکار بتی را کشف کرد و برهمنی را که در آنجا نهان بود در چاله انداخت و کشت؛ وی در بوستان، این روش را در برابر همه فریبکاران توصیه کرده‌است. حکایات سعدی عموماً پندآموز و مشحون از پند و و پاره‌ای مطایبات است. سعدی، ایمان را مایه تسلیت می‌دانست و راه التیام زخم‌های زندگی را محبت و دوستی قلمداد می‌کرد. علت عمر دراز سعدی نیز ایمان قوی او بود.


     

    [ ] [ ] [ حسین تصدیقی ] [ ]
    .: Weblog Themes By Pichak :.

    درباره وبلاگ
    امکانات وب

    كد ماوس

    

    جاوا اسكریپت